خواجوی کرمانی (غزلیات)/نظری کن اگرت خاطر درویشانست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (نظری کن اگرت خاطر درویشانست) از خواجوی کرمانی |
' |
| نظری کن اگرت خاطر درویشانست | که جمال تو ز حسن نظر ایشانست | |
| روی ازین بندهی بیچارهی درویش متاب | زانکه سلطان جهان بندهی درویشانست | |
| پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنم | آشنایان غمت را چه غم از خویشانست | |
| بده آن بادهی نوشین که ندارم سرخویش | کانکه از خویش کند بیخبرم خویش آنست | |
| حاصل از عمر بجز وصل نکورویان نیست | لیکن اندیشه ز تشویش بد اندیشانست | |
| نکنم ترکش اگر زانکه به تیرم بزند | خنک آن صید که قربان جفا کیشانست | |
| مرهمی بردل خواجو که نهد زانکه طبیب | فارغ از درد دل خستهی دل ریشانست |