عطار (فیوصف حاله)/آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (فیوصف حاله) (آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال) از عطار |
' |
| آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال | گر کند در دشت حشر از من سال | |
| کای فرو مانده چه آوردی ز راه | گویم از زندان چه آرند ای اله | |
| غرق ادبارم ز زندان آمده | پای و سر گم کرده حیران آمده | |
| باد در کف خاک درگاه توم | بنده و زندانی راه توم | |
| روی آن دارد که نفروشی مرا | خلعتی از فضل درپوشی مرا | |
| زین همه آلودگی پاکم بری | در مسلمانی فرو خاکم بری | |
| چون نهان گردد تنم در خاک و خشت | بگذری از هرچ کردم خوب و زشت | |
| آفریدن رایگانم چون رواست | رایگانم گر بیامرزی سزاست |