عطار (غزلیات)/تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (تا درین زندان فانی زندگانی باشدت) از عطار |
' |
| تا درین زندان فانی زندگانی باشدت | کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت | |
| این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان | این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت | |
| کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن | تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت | |
| روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم | تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت | |
| روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب | تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت | |
| گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار | عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت | |
| صبحدم درهای دولتخانهها بگشادهاند | عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت | |
| تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع | در هوای نفس مستی و گرانی باشدت | |
| از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون | تا به صورت خانهی تن استخوانی باشدت | |
| گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب | زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت | |
| گر بمیری در میان زندگی عطاروار | چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت |