شاهنامه/منوچهر ۳: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۲: | خط ۲: | ||
| عنوان = [[شاهنامه]] | | عنوان = [[شاهنامه]] | ||
| مؤلف = فردوسی | | مؤلف = فردوسی | ||
| قسمت = ( | | قسمت = (هوشنگ) | ||
| قبلی = | | قبلی = [[شاهنامه/منوچهر ۲|منوچهر ۲]] | ||
| | | بعدی = [[شاهنامه/منوچهر ۴|منوچهر ۴]] | ||
| سال = | |||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۱۳:۵۶
| منوچهر ۲ | شاهنامه (هوشنگ) از فردوسی |
منوچهر ۴ |
| پدر گر دلیرست و نراژدهاست | اگر بشنود راز بنده رواست | |
| من از دخت مهراب گریان شدم | چو بر آتش تیز بریان شدم | |
| ستاره شب تیره یار منست | من آنم که دریا کنار منست | |
| به رنجی رسیدستم از خویشتن | که بر من بگرید همه انجمن | |
| اگر چه دلم دید چندین ستم | نیارم زدن جز به فرمانت دم | |
| چه فرماید اکنون جهان پهلوان | گشایم ازین رنج و سختی روان | |
| ز پیمان نگردد سپهبد پدر | بدین کار دستور باشد مگر | |
| که من دخت مهراب را جفت خویش | کنم راستی را به آیین و کیش | |
| به پیمان چنین رفت پیش گروه | چو باز آوریدم ز البرز کوه | |
| که هیچ آرزو بر دلت نگسلم | کنون اندرین است بسته دلم | |
| سواری به کردار آذر گشسپ | ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ | |
| بفرمود و گفت ار بماند یکی | نباید ترا دم زدن اندکی | |
| به دیگر تو پای اندر آور برو | برین سان همی تاز تا پیش گو | |
| فرستاده در پیش او باد گشت | به زیر اندرش چرمه پولاد گشت | |
| چو نزدیکی گرگساران رسید | یکایک ز دورش سپهبد بدید | |
| همی گشت گرد یکی کوهسار | چماننده یوز و رمنده شکار | |
| چنین گفت با غمگساران خویش | بدان کار دیده سواران خویش | |
| که آمد سواری دمان کابلی | چمان چرمهی زیر او زابلی | |
| فرستادهی زال باشد درست | ازو آگهی جست باید نخست | |
| ز دستان و ایران و از شهریار | همی کرد باید سخن خواستار | |
| هم اندر زمان پیش او شد سوار | به دست اندرون نامهی نامدار | |
| فرود آمد و خاک را بوس داد | بسی از جهان آفرین کرد یاد | |
| بپرسید و بستد ازو نامه سام | فرستاده گفت آنچه بود از پیام | |
| سپهدار بگشاد از نامه بند | فرود آمد از تیغ کوه بلند | |
| سخنهای دستان سراسر بخواند | بپژمرد و بر جای خیره بماند | |
| پسندش نیامد چنان آرزوی | دگرگونه بایستش او را به خوی | |
| چنین داد پاسخ که آمد پدید | سخن هر چه از گوهر بد سزید | |
| چو مرغ ژیان باشد آموزگار | چنین کام دل جوید از روزگار | |
| ز نخچیر کامد سوی خانه باز | به دلش اندر اندیشه آمد دراز | |
| همی گفت اگر گویم این نیست رای | مکن داوری سوی دانش گرای | |
| سوی شهریاران سر انجمن | شوم خام گفتار و پیمان شکن | |
| و گر گویم آری و کامت رواست | بپرداز دل را بدانچت هواست | |
| ازین مرغ پرورده وان دیوزاد | چه گویی چگونه برآید نژاد | |
| سرش گشت از اندیشهی دل گران | بخفت و نیاسوده گشت اندران | |
| سخن هر چه بر بنده دشوارتر | دلش خستهتر زان و تن زارتر | |
| گشادهتر آن باشد اندر نهان | چو فرمان دهد کردگار جهان | |
| چو برخاست از خواب با موبدان | یکی انجمن کرد با بخردان | |
| گشاد آن سخن بر ستاره شمر | که فرجام این بر چه باشد گذر | |
| دو گوهر چو آب و چو آتش به هم | برآمیخته باشد از بن ستم | |
| همانا که باشد به روز شمار | فریدون و ضحاک را کارزار | |
| از اختر بجوئید و پاسخ دهید | همه کار و کردار فرخ نهید | |
| ستارهشناسان به روز دراز | همی ز آسمان بازجستند راز | |
| بدیدند و با خنده پیش آمدند | که دو دشمن از بخت خویش آمدند | |
| به سام نریمان ستاره شمر | چنین گفت کای گرد زرین کمر | |
| ترا مژده از دخت مهراب و زال | که باشند هر دو به شادی همال | |
| ازین دو هنرمند پیلی ژیان | بیاید ببندد به مردی میان | |
| جهان زیرپای اندر آرد به تیغ | نهد تخت شاه از بر پشت میغ | |
| ببرد پی بدسگالان ز خاک | به روی زمین بر نماند مغاک | |
| نه سگسار ماند نه مازندران | زمین را بشوید به گرز گران | |
| به خواب اندرد آرد سر دردمند | ببندد در جنگ و راه گزند | |
| بدو باشد ایرانیان را امید | ازو پهلوان را خرام و نوید | |
| پی بارهای کو چماند به جنگ | بمالد برو روی جنگی پلنگ | |
| خنک پادشاهی که هنگام او | زمانه به شاهی برد نام او | |
| چو بشنید گفتار اخترشناس | بخندید و پذرفت ازیشان سپاس | |
| ببخشیدشان بیکران زر و سیم | چو آرامش آمد به هنگام بیم | |
| فرستادهی زال را پیش خواند | زهر گونه با او سخنها براند | |
| بگفتش که با او به خوبی بگوی | که این آرزو را نبد هیچ روی | |
| ولیکن چو پیمان چنین بد نخست | بهانه نشاید به بیداد جست | |
| من اینک به شبگیر ازین رزمگاه | سوی شهر ایران گذارم سپاه | |
| فرستاده را داد چندی درم | بدو گفت خیره مزن هیچ دم | |
| گسی کردش و خود به راه ایستاد | سپاه و سپهبد از آن کار شاد | |
| ببستند از آن گرگساران هزار | پیاده به زاری کشیدند خوار | |
| دو بهره چو از تیره شب درگذشت | خروش سواران برآمد ز دشت | |
| همان نالهی کوس با کره نای | برآمد ز دهلیز پردهسرای | |
| سپهبد سوی شهر ایران کشید | سپه را به نزد دلیران کشید | |
| فرستاده آمد دوان سوی زال | ابا بخت پیروز و فرخنده فال | |
| گرفت آفرین زال بر کردگار | بران بخشش گردش روزگار | |
| درم داد و دینار درویش را | نوازنده شد مردم خویش را | |
| میان سپهدار و آن سرو بن | زنی بود گوینده شیرین سخن | |
| پیام آوریدی سوی پهلوان | هم از پهلوان سوی سرو روان | |
| سپهدار دستان مر او را بخواند | سخن هر چه بشنید با او براند | |
| بدو گفت نزدیک رودابه رو | بگویش که ای نیک دل ماه نو | |
| سخن چون ز تنگی به سختی رسید | فراخیش را زود بینی کلید | |
| فرستاده باز آمد از پیش سام | ابا شادمانی و فرخ پیام | |
| بسی گفت و بشنید و زد داستان | سرانجام او گشت همداستان | |
| سبک پاسخ نامه زن را سپرد | زن از پیش او بازگشت و ببرد | |
| به نزدیک رودابه آمد چو باد | بدین شادمانی ورا مژده داد | |
| پری روی بر زن درم برفشاند | به کرسی زر پیکرش برنشاند | |
| یکی شاره سربند پیش آورید | شده تار و پود اندرو ناپدید | |
| همه پیکرش سرخ یاقوت و زر | شده زر همه ناپدید از گهر | |
| یکی جفت پر مایه انگشتری | فروزنده چون بر فلک مشتری | |
| فرستاد نزدیک دستان سام | بسی داد با آن درود و پیام | |
| زن از حجره آنگه به ایوان رسید | نگه کرد سیندخت او را بدید | |
| زن از بیم برگشت چون سندروس | بترسید و روی زمین داد بوس | |
| پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی | به آواز گفت از کجایی بگوی | |
| زمان تا زمان پیش من بگذری | به حجره درآیی به من ننگری | |
| دل روشنم بر تو شد بدگمان | بگویی مرا تا زهی گر کمان | |
| بدو گفت زن من یکی چارهجوی | همی نان فراز آرم از چند روی | |
| بدین حجره رودابه پیرایه خواست | بدو دادم اکنون همینست راست | |
| بیاوردمش افسر پرنگار | یکی حلقه پرگوهر شاهوار | |
| بدو گفت سیندخت بنماییام | دل بسته ز اندیشه بگشاییام | |
| سپردم به رودابه گفت این دو چیز | فزون خواست اکنون بیارمش نیز | |
| بها گفت بگذار بر چشم من | یکی آب بر زن برین خشم من | |
| درم گفت فردا دهد ماه روی | بها تا نیابم تو از من مجوی | |
| همی کژ دانست گفتار او | بیاراست دل را به پیکار او | |
| بیامد بجستش بر و آستی | همی جست ازو کژی و کاستی | |
| به خشم اندرون شد ازان زن غمی | به خواری کشیدش بروی زمی | |
| چو آن جامههای گرانمایه دید | هم از دست رودابه پیرایه دید | |
| در کاخ بر خویشتن بر ببست | از اندیشگان شد به کردار مست | |
| بفرمود تا دخترش رفت پیش | همی دست برزد به رخسار خویش | |
| دو گل رابدو نرگس خوابدار | همی شست تا شد گلان آبدار | |
| به رودابه گفت ای سرافراز ماه | گزین کردی از ناز برگاه چاه | |
| چه ماند از نکو داشتی در جهان | که ننمودمت آشکار و نهان | |
| ستمگر چرا گشتی ای ماهروی | همه رازها پیش مادر بگوی | |
| که این زن ز پیش که آید همی | به پیشت ز بهر چه آید همی | |
| سخن بر چه سانست و آن مرد کیست | که زیبای سربند و انگشتریست | |
| ز گنج بزرگ افسر تازیان | به ما ماند بسیار سود و زیان | |
| بدین نام بد دادخواهی به باد | چو من زادهام دخت هرگز مباد | |
| زمین دید رودابه و پشت پای | فرو ماند از خشم مادر به جای | |
| فرو ریخت از دیدگان آب مهر | به خون دو نرگس بیاراست چهر | |
| به مادر چنین گفت کای پر خرد | همی مهر جان مرا بشکرد | |
| مرا مام فرخ نزادی ز بن | نرفتی ز من نیک یا بد سخن | |
| سپهدار دستان به کابل بماند | چنین مهر اویم بر آتش نشاند | |
| چنان تنگ شد بر دلم بر جهان | که گریان شدم آشکار و نهان | |
| نخواهم بدن زنده بیروی او | جهانم نیرزد به یک موی او | |
| بدان کو مرا دید و بامن نشست | به پیمان گرفتیم دستش بدست | |
| فرستاده شد نزد سام بزرگ | فرستاد پاسخ به زال سترگ | |
| زمانی بپیچید و دستور بود | سخنهای بایسته گفت و شنود | |
| فرستاده را داد بسیار چیز | شنیدم همه پاسخ سام نیز | |
| به دست همین زن که کندیش موی | زدی بر زمین و کشیدی به روی | |
| فرستاده آرندهی نامه بود | مرا پاسخ نامه این جامه بود | |
| فروماند سیندخت زان گفتگوی | پسند آمدش زال را جفت اوی | |
| چنین داد پاسخ که این خرد نیست | چو دستان ز پرمایگان گرد نیست | |
| بزرگست پور جهان پهلوان | همش نام و هم رای روشن روان | |
| هنرها همه هست و آهو یکی | که گردد هنر پیش او اندکی | |
| شود شاه گیتی بدین خشمناک | ز کابل برآرد به خورشید خاک | |
| نخواهد که از تخم ما بر زمین | کسی پای خوار اندر آرد به زین | |
| رها کرد زن را و بنواختش | چنان کرد پیدا که نشناختش | |
| چنان دید رودابه را در نهان | کجا نشنود پند کس در جهان | |
| بیامد ز تیمار گریان بخفت | همی پوست بر تنش گفتی بکفت | |
| چو آمد ز درگاه مهراب شاد | همی کرد از زال بسیار یاد | |
| گرانمایه سیندخت را خفته دید | رخش پژمریده دل آشفته دید | |
| بپرسید و گفتا چه بودت بگوی | چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی | |
| چنین داد پاسخ به مهراب باز | که اندیشه اندر دلم شد دراز | |
| ازین کاخ آباد و این خواسته | وزین تازی اسپان آراسته | |
| وزین بندگان سپهبدپرست | ازین تاج و این خسروانی نشست | |
| وزین چهره و سرو بالای ما | وزین نام و این دانش و رای ما | |
| بدین آبداری و این راستی | زمان تا زمان آورد کاستی | |
| به ناکام باید به دشمن سپرد | همه رنج ما باد باید شمرد | |
| یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست | درختی که تریاک او زهر ماست | |
| بکشتیم و دادیم آبش به رنج | بیاویختیم از برش تاج و گنج | |
| چو بر شد به خورشید و شد سایهدار | به خاک اندر آمد سر مایهدار | |
| برینست فرجام و انجام ما | بدان تا کجا باشد آرام ما | |
| به سیندخت مهراب گفت این سخن | نوآوردی و نو نگردد کهن | |
| سرای سپنجی بدین سان بود | خرد یافته زو هراسان بود | |
| یکی اندر آید دگر بگذرد | گذر نی که چرخش همی بسپرد | |
| به شادی و انده نگردد دگر | برین نیست پیکار با دادگر | |
| بدو گفت سیندخت این داستان | بروی دگر بر نهد باستان | |
| خرد یافته موبد نیک بخت | به فرزند زد داستان درخت | |
| زدم داستان تا ز راه خرد | سپهبد به گفتار من بنگرد | |
| فرو برد سرو سهی داد خم | به نرگس گل سرخ را داد نم | |
| که گردون به سر بر چنان نگذرد | که ما را همی باید ای پرخرد | |
| چنان دان که رودابه را پور سام | نهانی نهادست هر گونه دام | |
| ببردست روشن دلش را ز راه | یکی چاره مان کرد باید نگاه | |
| بسی دادمش پند و سودش نکرد | دلش خیره بینم همی روی زرد | |
| چو بشنید مهراب بر پای جست | نهاد از بر دست شمشیر دست | |
| تنش گشت لرزان و رخ لاجورد | پر از خون جگر دل پر از باد سرد | |
| همی گفت رودابه را رود خون | بروی زمین بر کنم هم کنون | |
| چو این دید سیندخت برپای جست | کمر کرد بر گردگاهش دو دست | |
| چنین گفت کز کهتر اکنون یکی | سخن بشنو و گوش دار اندکی | |
| ازان پس همان کن که رای آیدت | روان و خرد رهنمای آیدت | |
| بپیچید و بنداخت او را بدست | خروشی برآورد چون پیل مست | |
| مرا گفت چون دختر آمد پدید | ببایستش اندر زمان سر برید | |
| نکشتم بگشتم ز راه نیا | کنون ساخت بر من چنین کیمیا | |
| پسر کو ز راه پدر بگذرد | دلیرش ز پشت پدر نشمرد | |
| همم بیم جانست و هم جای ننگ | چرا بازداری سرم را ز جنگ | |
| اگر سام یل با منوچهر شاه | بیابند بر ما یکی دستگاه | |
| ز کابل برآید به خورشید دود | نه آباد ماند نه کشت و درود | |
| چنین گفت سیندخت با مرزبان | کزین در مگردان به خیره زبان | |
| کزین آگهی یافت سام سوار | به دل ترس و تیمار و سختی مدار | |
| وی از گرگساران بدین گشت باز | گشاده شدست این سخن نیست راز | |
| چنین گفت مهراب کای ماهروی | سخن هیچ با من به کژی مگوی | |
| چنین خود کی اندر خورد با خرد | که مر خاک را باد فرمان برد | |
| مرا دل بدین نیستی دردمند | اگر ایمنی یابمی از گزند | |
| که باشد که پیوند سام سوار | نخواهد ز اهواز تا قندهار | |
| بدو گفت سیندخت کای سرفراز | به گفتار کژی مبادم نیاز | |
| گزند تو پیدا گزند منست | دل درمند تو بند منست | |
| چنین است و این بر دلم شد درست | همین بدگمانی مرا از نخست | |
| اگر باشد این نیست کاری شگفت | که چندین بد اندیشه باید گرفت | |
| فریدون به سرو یمن گشت شاه | جهانجوی دستان همین دید راه | |
| هرانگه که بیگانه شد خویش تو | شود تیره رای بداندیش تو | |
| به سیندخت فرمود پس نامدار | که رودابه را خیز پیش من آر | |
| بترسید سیندخت ازان تیز مرد | که او را ز درد اندر آرد به گرد | |
| بدو گفت پیمانت خواهم نخست | به چاره دلش را ز کینه بشست | |
| زبان داد سیندخت را نامجوی | که رودابه را بد نیارد بروی | |
| بدو گفت بنگر که شاه زمین | دل از ما کند زین سخن پر ز کین | |
| نه ماند بر و بوم و نه مام و باب | شود پست رودابه با رودآب | |
| چو بشنید سیندخت سر پیش اوی | فرو برد و بر خاک بنهاد روی | |
| بر دختر آمد پر از خنده لب | گشاده رخ روزگون زیر شب | |
| همی مژده دادش که جنگی پلنگ | ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ | |
| کنون زود پیرایه بگشای و رو | به پیش پدر شو به زاری بنو | |
| بدو گفت رودابه پیرایه چیست | به جای سر مایه بیمایه چیست | |
| روان مرا پور سامست جفت | چرا آشکارا بباید نهفت | |
| به پیش پدر شد چو خورشید شرق | به یاقوت و زر اندرون گشته غرق | |
| بهشتی بد آراسته پرنگار | چو خورشید تابان به خرم بهار | |
| پدر چون ورا دید خیره بماند | جهان آفرین را نهانی بخواند | |
| بدو گفت ای شسته مغز از خرد | ز پرگوهران این کی اندر خورد | |
| که با اهرمن جفت گردد پری | که مه تاج بادت مه انگشتری | |
| چو بشنید رودابه آن گفتوگوی | دژم گشت و چون زعفران کرد روی | |
| سیه مژه بر نرگسان دژم | فرو خوابنید و نزد هیچ دم | |
| پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ | همی رفت غران بسان پلنگ | |
| سوی خانه شد دختر دلشده | رخان معصفر بزر آژده | |
| به یزدان گرفتند هر دو پناه | هم این دل شده ماه و هم پیشگاه | |
| پس آگاهی آمد به شاه بزرگ | ز مهراب و دستان سام سترگ | |
| ز پیوند مهراب وز مهر زال | وزان ناهمالان گشته همال | |
| سخن رفت هر گونه با موبدان | به پیش سرافراز شاه ردان | |
| چنین گفت با بخردان شهریار | که بر ما شود زین دژم روزگار | |
| چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ | برون آوریدم به رای و به جنگ | |
| فریدون ز ضحاک گیتی بشست | بترسم که آید ازان تخم رست | |
| نباید که بر خیره از عشق زال | همال سرافگنده گردد همال | |
| چو از دخت مهراب و از پور سام | برآید یکی تیغ تیز از نیام | |
| اگر تاب گیرد سوی مادرش | زگفت پراگنده گردد سرش | |
| کند شهر ایران پر آشوب و رنج | بدو بازگردد مگر تاج و گنج | |
| همه موبدان آفرین خواندند | ورا خسرو پاکدین خواندند | |
| بگفتند کز ما تو داناتری | به بایستها بر تواناتری | |
| همان کن کجا با خرد درخورد | دل اژدها را خرد بشکرد | |
| بفرمود تا نوذر آمدش پیش | ابا ویژگان و بزرگان خویش | |
| بدو گفت رو پیش سام سوار | بپرسش که چون آمد از کارزار | |
| چو دیدی بگویش کزین سوگرای | ز نزدیک ماکن سوی خانه رای | |
| هم آنگاه برخاست فرزند شاه | ابا ویژگان سرنهاده به راه | |
| سوی سام نیرم نهادند روی | ابا ژندهپیلان پرخاش جوی | |
| چو زین کار سام یل آگاه شد | پذیره سوی پورکی شاه شد | |
| ز پیش پدر نوذر نامدار | بیامد به نزدیک سام سوار | |
| همه نامداران پذیره شدند | ابا ژندهپیل و تبیره شدند | |
| رسیدند پس پیش سام سوار | بزرگان و کی نوذر نامدار | |
| پیام پدر شاه نوذر بداد | به دیدار او سام یل گشت شاد | |
| چنین داد پاسخ که فرمان کنم | ز دیدار او رامش جان کنم | |
| نهادند خوان و گرفتند جام | نخست از منوچهر بردند نام | |
| پس از نوذر و سام و هر مهتری | گرفتند شادی ز هر کشوری | |
| به شادی درآمد شب دیریاز | چو خورشید رخشنده بگشاد راز | |
| خروش تبیره برآمد ز در | هیون دلاور برآورد پر | |
| سوی بارگاه منوچهر شاه | به فرمان او برگرفتند راه | |
| منوچهر چون یافت زو آگهی | بیاراست دیهیم شاهنشهی | |
| ز ساری و آمل برآمد خروش | چو دریای سبز اندر آمد به جوش | |
| ببستند آئین ژوپین وران | برفتند با خشتهای گران | |
| سپاهی که از کوه تا کوه مرد | سپر در سپر ساخته سرخ و زرد | |
| ابا کوس و با نای روئین و سنج | ابا تازی اسپان و پیلان و گنج | |
| ازین گونه لشکر پذیره شدند | بسی با درفش و تبیره شدند | |
| چو آمد به نزدیکی بارگاه | پیاده شد و راه بگشاد شاه | |
| چو شاه جهاندار بگشاد روی | زمین را ببوسید و شد پیش اوی | |
| منوچهر برخاست از تخت عاج | ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج | |
| بر خویش بر تخت بنشاختش | چنان چون سزا بود بنواختش | |
| وزان گرگساران جنگ آوران | وزان نره دیوان مازندران | |
| بپرسید و بسیار تیمار خورد | سپهبد سخن یک به یک یادکرد | |
| که نوشه زی ای شاه تا جاودان | ز جان تو کوته بد بدگمان | |
| برفتم بران شهر دیوان نر | نه دیوان که شیران جنگی به بر | |
| که از تازی اسپان تکاورترند | ز گردان ایران دلاورترند | |
| سپاهی که سگسار خوانندشان | پلنگان جنگی نمایندشان | |
| ز من چون بدیشان رسید آگهی | از آواز من مغزشان شد تهی | |
| به شهر اندرون نعره برداشتند | ازان پس همه شهر بگذاشتند | |
| همه پیش من جنگ جوی آمدند | چنان خیره و پوی پوی آمدند | |
| سپه جنب جنبان شد و روز تار | پس اندر فراز آمد و پیش غار | |
| نبیره جهاندار سلم بزرگ | به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ | |
| سپاهی به کردار مور و ملخ | نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ | |
| چو برخاست زان لشکر گشن گرد | رخ نامداران ما گشت زرد | |
| من این گرز یک زخم برداشتم | سپه را هم آنجای بگذاشتم | |
| خروشی خروشیدم از پشت زین | که چون آسیا شد بریشان زمین | |
| دل آمد سپه را همه بازجای | سراسر سوی رزم کردند رای | |
| چو بشنید کاکوی آواز من | چنان زخم سرباز کوپال من | |
| بیامد به نزدیک من جنگ ساز | چو پیل ژیان با کمند دراز | |
| مرا خواست کارد به خم کمند | چو دیدم خمیدم ز راه گزند | |
| کمان کیانی گرفتم به چنگ | به پیکان پولاد و تیر خدنگ | |
| عقاب تکاور برانگیختم | چو آتش بدو بر تبر ریختم | |
| گمانم چنان بد که سندان سرش | که شد دوخته مغز تا مغفرش | |
| نگه کردم از گرد چون پیل مست | برآمد یکی تیغ هندی به دست | |
| چنان آمدم شهریارا گمان | کزو کوه زنهار خواهد بجان | |
| وی اندر شتاب و من اندر درنگ | همی جستمش تا کی آید به چنگ | |
| چو آمد به نزدیک من سرفراز | من از چرمه چنگال کردم دراز | |
| گرفتم کمربند مرد دلیر | ز زین برگسستم بکردار شیر | |
| زدم بر زمین بر چو پیل ژیان | بدین آهنین دست و گردی میان | |
| چو افگنده شد شاه زین گونه خوار | سپه روی برگشت از کارزار | |
| نشیب و فراز بیابان و کوه | به هر سو شده مردمان هم گروه | |
| سوار و پیاده ده و دو هزار | فگنده پدید آمد اندر شمار | |
| چو بشنید گفتار سالار شاه | برافراخت تا ماه فرخ کلاه | |
| چو روز از شب آمد بکوشش ستوه | ستوهی گرفته فرو شد به کوه | |
| می و مجلس آراست و شد شادمان | جهان پاک دید از بد بدگمان | |
| به بگماز کوتاه کردند شب | به یاد سپهبد گشادند لب | |
| چو شب روز شد پردهی بارگاه | گشادند و دادند زی شاه راه | |
| بیامد سپهدار سام سترگ | به نزد منوچهر شاه بزرگ | |
| چنی گفت با سام شاه جهان | کز ایدر برو با گزیده مهان | |
| به هندوستان آتش اندر فروز | همه کاخ مهراب و کابل بسوز | |
| نباید که او یابد از بد رها | که او ماند از بچهی اژدها | |
| زمان تا زمان زو برآید خروش | شود رام گیتی پر از جنگ و جوش | |
| هر آنکس که پیوستهی او بود | بزرگان که در دستهی او بود | |
| سر از تن جدا کن زمین را بشوی | ز پیوند ضحاک و خویشان اوی | |
| چنین داد پاسخ که ایدون کنم | که کین از دل شاه بیرون کنم | |
| ببوسید تخت و بمالید روی | بران نامور مهر انگشت اوی | |
| سوی خانه بنهاد سر با سپاه | بدان باد پایان جوینده راه | |
| به مهراب و دستان رسید این سخن | که شاه و سپهبد فگندند بن | |
| خروشان ز کابل همی رفت زال | فروهشته لفج و برآورده یال | |
| همی گفت اگر اژدهای دژم | بیاید که گیتی بسوزد به دم | |
| چو کابلستان را بخواهد بسود | نخستین سر من بباید درود | |
| به پیش پدر شد پر از خون جگر | پر اندیشه دل پر ز گفتار سر | |
| چو آگاهی آمد به سام دلیر | که آمد ز ره بچهی نره شیر | |
| همه لشکر از جای برخاستند | درفش فریدون بیاراستند | |
| پذیره شدن را تبیره زدند | سپاه و سپهبد پذیره شدند | |
| همه پشت پیلان به رنگین درفش | بیاراسته سرخ و زرد و بنفش | |
| چو روی پدر دید دستان سام | پیاده شد از اسپ و بگذارد گام | |
| بزرگان پیاده شدند از دو روی | چه سالارخواه و چه سالارجوی | |
| زمین را ببوسید زال دلیر | سخن گفت با او پدر نیز دیر | |
| نشست از بر تازی اسپ سمند | چو زرین درخشنده کوهی بلند | |
| بزرگان همه پیش او آمدند | به تیمار و با گفت و گو آمدند | |
| که آزرده گشتست بر تو پدر | یکی پوزش آور مکش هیچ سر | |
| چنین داد پاسخ کزین باک نیست | سرانجام آخر به جز خاک نیست | |
| پدر گر به مغز اندر آرد خرد | همانا سخن بر سخن نگذرد | |
| و گر برگشاید زبان را به خشم | پس از شرمش آب اندر آرم به چشم | |
| چنین تا به درگاه سام آمدند | گشادهدل و شادکام آمدند | |
| فرود آمد از باره سام سوار | هم اندر زمان زال را داد بار | |
| چو زال اندر آمد به پیش پدر | زمین را ببوسید و گسترد بر | |
| یکی آفرین کرد بر سام گرد | وزاب دو نرگس همی گل سترد | |
| که بیدار دل پهلوان شاد باد | روانش گرایندهی داد باد | |
| ز تیغ تو الماس بریان شود | زمین روز جنگ از تو گریان شود | |
| کجا دیزهی تو چمد روز جنگ | شتاب آید اندر سپاه درنگ | |
| سپهری کجا باد گرز تو دید | همانا ستاره نیارد کشید | |
| زمین نسپرد شیر با داد تو | روان و خرد کشته بنیاد تو | |
| همه مردم از داد تو شادمان | ز تو داد یابد زمین و زمان | |
| مگر من که از داد بیبهرهام | و گرچه به پیوند تو شهرهام | |
| یکی مرغ پروردهام خاک خورد | به گیتی مرا نیست با کس نبرد | |
| ندانم همی خویشتن را گناه | که بر من کسی را بران هست راه | |
| مگر آنکه سام یلستم پدر | و گر هست با این نژادم هنر | |
| ز مادر بزادم بینداختی | به کوه اندرم جایگه ساختی | |
| فگندی به تیمار زاینده را | به آتش سپردی فزاینده را | |
| ترا با جهان آفرین نیست جنگ | که از چه سیاه و سپیدست رنگ | |
| کنون کم جهان آفرین پرورید | به چشم خدایی به من بنگرید | |
| ابا گنج و با تخت و گرز گران | ابا رای و با تاج و تخت و سران | |
| نشستم به کابل به فرمان تو | نگه داشتم رای و پیمان تو | |
| که گر کینه جویی نیازارمت | درختی که کشتی به بار آرمت | |
| ز مازندران هدیه این ساختی | هم از گرگساران بدین تاختی | |
| که ویران کنی خان آباد من | چنین داد خواهی همی داد من |