دیوان شمس/قسمت هفدهم: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گر آنکه امین و محرم این رازی|در بازی بیدلان مکن طنازی}} | {{ب|گر آنکه امین و محرم این رازی|در بازی بیدلان مکن طنازی}} | ||
{{ب|بازیست ولیک آتش راستیش|بس عاشق را که کشت بازی بازی}} | {{ب|بازیست ولیک آتش راستیش|بس عاشق را که کشت بازی بازی}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۰ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۰:۰۸
| ' | دیوان شمس (رباعیات) (قسمت هفدهم) از مولوی |
' |
| گر آنکه امین و محرم این رازی | در بازی بیدلان مکن طنازی | |
| بازیست ولیک آتش راستیش | بس عاشق را که کشت بازی بازی | |
| گر بگریزی چو آهوان بگریزی | ور بستیزی چون آهنان بستیزی | |
| زان شاخ گلی که ما درآویختهایم | ای مرغک زیرک به دو پا آویزی | |
| گر تو نکنی سلام ما را در پی | چون جمله نشاطی و سلامی چون می | |
| چوپان جهانی و امان جانها | دفع گرگی گر نکنی هی هی هی | |
| گر خار بدین دیدهی چون جوی زنی | ور تیر جفا بر دل چون موی زنی | |
| من دست ز دامن تو کوته نکنم | گر همچو دفم هزار بر روی زنی | |
| گر خوب نیم خوب پرستم باری | ور باده نیم ز باده مستم باری | |
| گر نیستم از اهل مناجات رواست | از اهل خرابات تو هستم باری | |
| گر داد کنی درخور خود داد کنی | بیچاره کسی را که تواش یاد کنی | |
| گفتی تو که بسیار بیادت کردم | من میدانم که چون مرا یاد کنی | |
| گر درد دلم به نقش پیدا بودی | هر ذره ز غم سیاه سیما بودی | |
| ور راه به سوی گوهر ما بودی | هر قطره ز جوش همچو دریا بودی | |
| گر سوزش سینه را به کس میداری | وز مهر ضمیر پر هوس میداری | |
| باید که چو نالهی تو آرام دلست | آن ناله قرین هر نفس میداری | |
| گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی | ور در صفت خویش روی بسته شوی | |
| میدان که وجود تو حجاب ره تست | با خود منشین که هر زمان خسته شوی | |
| گر عاشق روی قیصر روم شوی | امید بود که حی قیوم شوی | |
| از هجر مگو به پیش سلطان وصال | میترس کزین حدیث محروم شوی | |
| گر عاشق زار روی تو نیستمی | چندان به در سرای تو نه ایستمی | |
| گفتی که مایست بردرم خیز برو | ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی | |
| گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی | روی عاشق چنین مزعفر نبدی | |
| گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی | بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی | |
| گر قدر کمال خویش بشناختمی | دامان خود از خاک بپرداختمی | |
| خالی و سبک بر آسمان تاختمی | سر بر فلک نهم برافراختمی | |
| گر گفتن اسرار تو امکان بودی | پست و بالا همه گلستان بودی | |
| گر غیرت نخوت نه در ایام بدی | هر فرعونی موسی عمران بودی | |
| گر مجلس انس را به کار آمدمی | هردم بدر تو بنده وار آمدمی | |
| گر آفت تصدیع نبودی و ملال | هر روز برت هزار بار آمدمی | |
| گر من مستم ز روی بدکرداری | ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری | |
| تو غره به طاعتی و طاعت داری | این آن سر پل نیست که میپنداری | |
| گر نقل و کباب و بادهی ناب خوری | میدان که به خواب در، همی آب خوری | |
| چون برخیزی ز خواب باشی تشنه | سودت ندهد آب که در خواب خوری | |
| گرنه حذر از غیرت مردان کنمی | آن کار که دوش گفتهام آن کنمی | |
| ور رشک نبودی همه هشیاران را | بیخویش و خراب و مست و حیران کنمی | |
| گرنه کشش یار مرا یار بدی | با شاه و گدا مرا کجا کاربدی | |
| گرنه کرم قدیم بسیار بدی | کی یوسف جان میان بازار بدی | |
| گر هیچ نشانه نیست اندر وادی | بسیار امیدهاست در نومیدی | |
| ای دل مبر امید که در روضهی جان | خرما دهی، ار نیز درخت بیدی | |
| گر یک نفسی واقف اسرار شوی | جانبازی را به جان خریدار شوی | |
| تا منست خود تو تا ابد تیرهستی | چون مست از او شوی تو هشیار شوی | |
| گر یک ورق از کتاب ما برخوانی | حیران ابد شوی زهی حیرانی | |
| گر یک نفسی به درس دل بنشینی | استادان را به درس خود بنشانی | |
| گفتم به طبیب داروئی فرمایی | نبضم بگرفت از سر دانایی | |
| گفتا که چه درد میکند بنمایی | بردم دستش سوی دل سودایی | |
| گفتم صنما مگر که جانان منی | اکنون که همی نظر کنم جان منی | |
| مرتد گردم گر ز تو من برگردی | ای جان جهان تو کفر و ایمان منی | |
| گفتم صنمی شدی که جان را وطنی | گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی | |
| گفتم که به تیغ حجتم چند زنی | گفتا که هنوز عاشق خویشتنی | |
| گفتم که چونی مها خوشی محزونی | گفتا مه را کسی نپرسد چونی | |
| چون باشد طلعت مه گردونی | تابان و لطیف و خوبی و موزونی | |
| گفتم که دلا تو در بلا افتادی | گفتا که خوشم تو به کجا افتادی | |
| گفتم که دماغ دوا باید، گفت | دیوانه توئی که در دوا افتادی | |
| گفتم که کدامست طریق هستی | دل گفت طریق هستی اندر پستی | |
| پس گفتم دل چرا ز پستی برمد | گفتا زانرو که در درین دربستی | |
| گفتند که هست یار را شور وشری | گفتم که دوم بار بگو خوش خبری | |
| گفتا ترش است روی خوبش قدری | گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری | |
| گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی | دیوانه توئی که عقل از من جوئی | |
| گفتی که چه بیشرم و چه آهن روئی | آئینه کند همیشه آهن روئی | |
| گوهر چه بود به بحر او جز سنگی | گردون چه بود بر در او سرهنگی | |
| از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست | جز صبر که از صبر ندارم رنگی | |
| گوئی که مگر به باغ رز رشتهامی | یا بر رخ خویش زعفران کشتهامی | |
| آن وعده که کردهای رها مینکند | ور نی خود را به رایگان کشتهامی | |
| کی پست شود آنکه بلندش تو کنی | شادان بود آنجا که نژندش تو کنی | |
| گردون سرافراشته صد بوسه زند | هر روز بر آن پای که بندش تو کنی | |
| کیوان گردی چو گرد مردان گردی | مردی گردی چو گرد مردان گردی | |
| لعلی گردی چو گرد این کان گردی | جانی گردی چو گرد جانان گردی | |
| لب بر لب هر بوسه ربایی بنهی | نوبت چو به ما رسد بهایی بنهی | |
| جرم را همه عفو کنی بیسببی | وین جرم مرا تو دست و پایی نهی | |
| مادام که در راه هوا و هوسی | از کعبهی وصل هردمی باز پسی | |
| در بادیهی طلب چو جهدی بنمای | باشد که به کعبهی وصالش برسی | |
| ما را ز هوای خویش دف زن کردی | صد دریا را ز خویش کف زن کردی | |
| آن وسوسهای را که ز لاحول دمید | در کشتی ما دلبر وصفزن کردی | |
| مانندهی گل ز اصل خندان زادی | وز طالع و بخت خویش شادی شادی | |
| سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو | سروی عجبی که از زمین آزادی | |
| ماه آمد پیش او که تو جان منی | گفتش که تو کمترین غلامان منی | |
| هر چند بدان جمع تکبر میکرد | میداشت طمع که گویمش آن منی | |
| ماییم در این زمان زمین پیمایی | بگذاشته هر شهر به شهر آرایی | |
| چون کشتی یاوه گشته در دریایی | هر روز به منزلی و هرشب جایی | |
| ماییم و هوای روی شاهنشاهی | در آب حیات عشق او چون ماهی | |
| بیگاه شده است روز ما را صبح است | فریاد از این ولولهی بیگاهی | |
| مردی که فلک رخنه کند از دردی | مردی که خداش کاشکی ناوردی | |
| غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب | آن را مردی نهند و این را مردی | |
| مرغان ز قفص قفص ز مرغان خالی | تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی | |
| از نالهی تو بوی بقا میآید | مینال بر این پرده که خوش مینالی | |
| مست است خبر از تو و یا خود خبری | خیره است نظر در تو و با تو نظری | |
| درهم شده خانهی دل از حور و پری | وز دیده تو از گو شککی مینگری | |
| من با تو چنین سوخته خرمن تا کی | وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی | |
| این کار به کام دشمنانم تا چند | من در غم تو، تو فارغ از من تا کی | |
| من بادم و تو برگ نلرزی چکنی | کاری که منت دهم نورزی چکنی | |
| چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم | صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی | |
| من بیدلم ای نگار و تو دلداری | شاید که بهر سخن ز من نازاری | |
| یا آن دل من که بردهای بازدهی | یا هر چه کنم ز بیدلی برداری | |
| من پیر فنا بدم جوانم کردی | من مرده بدم ز زندگانم کردی | |
| میترسیدم که گم شوم در ره تو | اکنون نشوم گم که نشانم کردی | |
| من جان تو نیستم مگو جان غلطی | من جان جنیدم و سری سقطی | |
| کی باشم جان هر خری کوردلی | کو باز نداند سقطی از سخطی | |
| من جمله خطا کنم صوابم تو بسی | مقصود از این عمر خرابم تو بسی | |
| من میدانم که چون بخواهم رفتن | پرسند چه کردهای جوابم تو بسی | |
| من خشک لب ار با تو دم تر زدمی | در عشق تو عالمی به هم برزدمی | |
| یک بوسه اگر لبم توانستی داد | بر پای تو دستک ز بر سر زدمی | |
| من دوش به خواب در بدیدم قمری | دریا صفتی عجایبی سیمبری | |
| امروز بگرد هر دری میگردم | کز یارک دوشینه چه دارد خبری | |
| من دوش به کاسهی رباب سحری | مینالیدم ترانهی کاسهگری | |
| با کاسهی می درآمد آن رشک پری | گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری | |
| من ذره بدم ز کوه بیشم کردی | پس مانده بدم از همه پیشم کردی | |
| درمان دل خراب و ریشم کردی | سرمستک و دستک زن خویشم کردی | |
| من من نیم و اگر دمی من منمی | این عالم چو ذره بر هم زنمی | |
| گر آن منمی که دل ز من برکنده است | خود را چو درخت از زمین برکنمی | |
| مه دوش به بالین تو آمد به سرای | گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای | |
| مه کیست که او با تو نشیند یک جای | شب گرد جهان دیده و انگشت نمای | |
| مهمان دو دیده شد خیالت گذری | در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری | |
| ساقی خیال شد دو دیده میگفت | مهمان منی به آب چندان که خوری | |
| میدان و مگو تا نشود رسوایی | زیبایی مرد هست در تنهایی | |
| گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است | کو موی همی شکافد از بینایی | |
| میفرماید خدا که ای هرجایی | از عام ببر که خاص آن مایی | |
| با ما خو کن که عاقبت آن دلدار | پیشت آید شبانگه تنهایی | |
| ناخوانده به هرجا که روی غم باشی | ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی | |
| تا کافر را خدا نخواند نرود | شرمت بادا ز کافری کم باشی | |
| نقاش رخت اگر نه یزدان بودی | استاد تو در نقش تو حیران بودی | |
| داغ مهرت اگر نه در جان بودی | در عشق تو جان بدادن آسان بودی | |
| نومید نیم گرچه ز من ببریدی | یا بر سر من یار دگر بگزیدی | |
| تا جان دارم غم تو خواهم خوردن | بسیار امیدهاست در نومیدی | |
| نی گفت که پای من به گل بود بسی | ناگاه بریدند سرم در هوسی | |
| نه زخم گران بخوردم از دست خسی | معذورم دار اگر بنالم نفسی | |
| نی من منم و نی تو توئی نی تو منی | هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی | |
| من با تو چنانم ای نگار ختنی | کاندر غلطم که من توام یا تو منی | |
| واپس مانی ز یار واپس باشی | از شاخ درخت بگسلی خس باشی | |
| در چشم کسی تو خویش را جای کنی | تو مردمک دیدهی آن کس باشی | |
| وقف است مرا عمر در این مشتاقی | احسنت زهی طراوت و رواقی | |
| من کف نزنم تا تو نباشی مطرب | من می نخورم تا نباشی ساقی | |
| هر پارهی خاک را چو ماهی کردی | وانگه مه را قرین شاهی کردی | |
| آخر ز فراق هر دو آهی کردی | زان آه بسوی خویش راهی کردی | |
| هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی | صد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی | |
| چون دف دل ما سماع آنگاه کند | کش هر نفسی هزار بر روی زنی | |
| هر روز ز عاشقی و شیرین رایی | مر عاشق را پیرهنی فرمایی | |
| ای یوسف روزگار ما یعقوبیم | پیراهن تست چشم را بینایی | |
| هر روز یکی شور بر این جمع زنی | بنیاد هزار عاقبت را بکنی | |
| تا دور ابد این دوران قائم بود | بر جا فقیران کرم چون تو غنی | |
| هر شب که ببنده همنشین میافتی | چون نور مهی که بر زمین میافتی | |
| من بندهی چشم مست پرخواب توام | آن دم که چنان و اینچنین میافتی | |
| هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی | تا از دم خویش گردن غم نزنی | |
| هر چند ملولی تو یقین است که تو | با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی | |
| هرگز نبود میل تو کافراشت کنی | تا عاشق آنی که فرو داشت کنی | |
| بسم الله ناگفته تو گوئی الحمد | ناآمده صبح از طمع چاشت کنی | |
| هرکس کسکی دارد و هرکس یاری | آن یار وفادار کجا شد باری | |
| گر پیش سگی شکر نهی خرواری | میل دل او بود سوی مرداری | |
| هرکس کسکی دارد و هرکس یاری | هرکس هنری دارد و هرکس کاری | |
| ماییم و خیال یار و این گوشهی دل | چون احمد و بوبکر به گوشهی غاری | |
| هر لحظه مها پیش خودم میخوانی | احوال همی پرسی و خود میدانی | |
| تو سرو روانی و سخن پیش تو باد | میگویم و سر به خیره میجنبانی | |
| همدست همه دست زنانم کردی | دو گوش کشان همچو کمانم کردی | |
| خاییه بهر دهان چو نانم کردی | فیالجمله چنان شد که چنانم کردی | |
| هم دل به دلستانت رساند روزی | هم جان سوی جانانت رساند روزی | |
| از دست مده دامن دردی که تراست | کان درد به درمانت رساند روزی | |
| همسایگی مست فزاید مستی | چون مست شوی بازرهی از هستی | |
| در رستهی مردان چو نشستی رستی | بر باده زنی ز آب و آتش دستی | |
| یاد تو کنم میان یادم باشی | لب بگشایم در این گشادم باشی | |
| گر شاد شوم ضمیر شادم باشی | حیله طلبم تو اوستادم باشی | |
| یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی | شاگرد که بودی که چنین استادی | |
| خوبی و کرم را چو نکو بنیادی | ای دنیا را ز تو هزار آزادی | |
| یکدم غم جان دار غم نان تا کی | وز پرورش این تن نادان تا کی | |
| اندر ره طبل اشکم و نای و گلو | این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی | |
| یک شفتالو از آن لب عنابی | پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی | |
| هم پردهی شب درید و هم پردهی روز | از عشق رخ خویش زهی بیآبی |