دیوان شمس/قسمت هشتم: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|و هو معکم از او خبر میآید|در سینه از این خبر شرر میآید}} | {{ب|و هو معکم از او خبر میآید|در سینه از این خبر شرر میآید}} | ||
{{ب|زانی ناخوش که خویش نشناختهای|چون بشناسی دگرچه در میآید}} | {{ب|زانی ناخوش که خویش نشناختهای|چون بشناسی دگرچه در میآید}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۰ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۹:۴۹
| ' | دیوان شمس (رباعیات) (قسمت هشتم) از مولوی |
' |
| و هو معکم از او خبر میآید | در سینه از این خبر شرر میآید | |
| زانی ناخوش که خویش نشناختهای | چون بشناسی دگرچه در میآید | |
| هان ای دل خسته وقت مرهم آمد | خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد | |
| یاریکه از او کار شود یاران را | در صورت آدمی به عالم آمد | |
| هر جا به جهان تخم وفا برکارند | آن تخم ز خرمنگه ما میآ رند | |
| هرجا ز طرب ساز نی بردارند | آن شادی ماست آن خود پندارند | |
| هر چند دلم رضا او میجوید | او از سر شمشیر سخن میگوید | |
| خون از سر انگشت فرو میچکدش | او دست به خون من چرا میشوید | |
| هرچیز که بسیار شود خوار شود | گر خوار شود به خانهی پار شود | |
| گر سیر شود از همه بیزار شود | یارش به بهای جان خریدار شود | |
| هر دل که بسوی دلربایی نرود | والله که بجز سوی فنایی نرود | |
| ای شاد کبوتری که صید عشق است | چندانکه برانیش بجایی نرود | |
| هر روز دلم نو شکری نوش کند | کز ذوق گذشتهها فراموش کند | |
| اول باده ز عاشقی نوش کند | آنگاه دهد به ما و مدهوش کند | |
| هر شب که دل سپهر گلشن گردد | عالم همه ساکن چو دل من گردد | |
| صد آه برآورم ز آیینهی دل | آیینهی دل ز آه روشن گردد | |
| هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند | آن شب همه جان شوند هرجا که تنند | |
| در چادر شب چه دختران دارد عشق | گر غم آید سبلت و ریشش بکنند | |
| هر عمر که بیدیدن اصحاب بود | یا مرگ بود به طبع یا خواب بود | |
| آبی که ترا تیره کند زهر بود | زهری که ترا صاف کند آب بود | |
| هر عمر که بیدیدن اصحاب بود | یا مرگ بود به طبع یا خواب بود | |
| آبی که ترا تیره کند زهر بود | زهری که ترا صاف کند آب بود | |
| هر قبض اثر علت اولی باشد | صورت همه مقبول هیولی باشد | |
| هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست | کانجا همه کل قابل اجزا باشد | |
| هرگز حق صحبت قدیمت نبود | واندیشهی این سیه گلیمت نبود | |
| بر دیده نشینی و بدل درباشی | ور آتش و آب هیچ بیمت نبود | |
| هر کو بگشاده گرهی میبندد | بر حال خود و حال جهان میخندد | |
| گویند سخن ز وصل و هجران آخر | چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد | |
| هر لحظه همی خوانمش از راه بعید | کو سورهی یوسف است و قرآن مجید | |
| گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید | گفت آنکه ترا دید کس را ندوید | |
| هر لقمهی خوش که بر دهان میگردد | میجوشد و صافش همه جان میگردد | |
| خورشید و مه و فلک از آن میگردد | تا هرچه نهان بود عیان میگردد | |
| هر موی زلف او یکی جان دارد | ما را چو سر زلف پریشان دارد | |
| دانی که مرا غم فراوان از چیست | زانست که او ناز فراوان دارد | |
| هستی اثری ز نرگس مست تو بود | آب رخ نیستی هم از هست تو بود | |
| گفتم که مگر دست کسی در تو رسد | چون به دیدم که خود همه دست تو بود | |
| هشدار که فضل حق بناگاه آید | ناگاه آید بر دل آگاه آید | |
| خرگاه وجود خود ز خود خالی کن | چون خالی شد شاه به خرگاه آید | |
| هل تا برود سرش به دیوار آید | سر بشکند و جامه به خون آلاید | |
| آید بر من سوزن و انگشت گزان | کان گفته سخنهای منش یاد آید | |
| هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد | هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد | |
| گر من میرم مرا مگوئید که مرد | کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد | |
| همواره خوشی و دلکشی نامیزد | هشدار مکن کژ که قدح میریزد | |
| در عالم باد خاک بر سر کردن | شک نیست که هر لحظه غباری خیزد | |
| یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد | خونابه ز دیدهام چکیدن گیرد | |
| هرجا خبر دوست رسیدن گیرد | بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد | |
| یاران یاران ز هم جدایی مکنید | در سر هوس گریز پایی نکنید | |
| چون جمله یکید دو هوایی مکنید | فرمود وفا که بیوفایی مکنید | |
| یار خواهم که فتنهانگیز بود | آتش دل و خونخواره و خونریز بود | |
| با چرخ و ستارگان با ستیز بود | در بحر رود چو آتش نیز بود | |
| یاریکه مرا در غم خود میبندد | غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد | |
| چون بیند او مرا که من غمگینم | پنهان پنهان شکر شکر میخندد | |
| یک سو مشکوة امر پیغام نهاد | یک سوی دگر هزار گون دام نهاد | |
| هر نیک و بدی که اول و آخر رفت | او کرد ولی بهانه بر عام نهاد | |
| یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود | علم همه انبیات معلوم شود | |
| آن صورت غیبی که جهان طالب اوست | در آینهی فهم تو مفهوم شود | |
| آن جمع کن جان پراکنده بیار | وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار | |
| آواز بکش رضای پاینده بیار | ز آواز سرافیل شوم زنده بیار | |
| آن زلف سیاه و قد رعناش نگر | شیرینی آن لعل شکرخاش نگر | |
| گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده | برگشت و به خنده گفت سوداش نگر | |
| آن ساقی روح دردهد جام آخر | این مرغ اسیر بجهد از دام آخر | |
| گردد فلک تند مرا رام آخر | وز کرده پشیمان شود ایام آخر | |
| آن کس که ترا دیده بود ای دلبر | او چون نگرد بسوی معشوق دگر | |
| در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر | تاریک نماید به خدا شمس و قمر | |
| از عاشق بدنام بیا ننگ مدار | ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار | |
| از دردی خم بجز مرا دنگ مدار | ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار | |
| امروز من از تشنه دهانی و خمار | نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار | |
| میآیم و میروم چو انگور افشار | آخر قدح شیره به عصار بسیار | |
| اندیشهی دهرت ز چه بگداخت جگر | طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر | |
| پندار که نطفهای نینداخت پدر | انگار که گلخنی نپرداخت قدر | |
| ای آمده ز آسمان درین عالم دیر | و آورده خبرهای سموات به زیر | |
| ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر | یارب تو بده دمدمه پنجهی شیر | |
| ای آنکه دلت باید در وی منگر | زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار | |
| اما چکند چشم که بیرون و درون | بیچارهی عشق اوست بیچاره نظر | |
| ای بوده سماع آسمانرا ره و در | وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر | |
| اما به حضور تست آن چیز دگر | مانند نماز از پس پیغمبر | |
| ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر | اندر ره تو پای من از سر خوشتر | |
| چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید | مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر | |
| ای دلبر عیار دل نیکوفر | از جملهی نیکوان توئی نیکوتر | |
| ای از شکرت دهان گلها پر زر | وز هجر کبود پوش تو نیلوفر | |
| ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار | گر دیده وری ز هر سه بندی زنار | |
| در توبهی نیستی شو و باک مدار | کاین فقر منزه است ز یار و اغیار | |
| ای زادهی ساقی هله از غم بگذر | ای همدم روح قدس از دم بگذر | |
| گفتی که ز غم گریختم شاد شدم | شادی روان خود از این هم بگذر | |
| ای ظل تو از سایهی طوبی خوشتر | ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر | |
| پیش از رخ بندهی معنی بودم | ای نقش تو از هزار معنی خوشتر | |
| ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر | آتش به من اندر زن کاتش خوشتر | |
| هر شش جهت از عشق خوشآباد شدست | با این همه بیرون شدن از شش خوشتر | |
| ای مرد سماع معده را خالی دار | زیرا چو تهیست نی کند نالهی زار | |
| چون پر کردی شکم ز لوت بسیار | خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار | |
| این صورت باغست و در او نیست ثمر | تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور | |
| یا کار معلق و فریبست و غرر | خود از تو نجست کس از این جنس خبر | |
| بالا بنگر دو چشم را بالا دار | صاحبنظری کن و نظر با ما دار | |
| مردانه و مرد روی دل اینجا دار | آوردم و آمدم تو دانی یاد آر | |
| بالا منشین که هست پستی خوشتر | هشیار مشو که هست مستی خوشتر | |
| در هستی دوست نیست گردان خود را | کان نیستی از هزار هستی خوشتر | |
| با همت باز باش و یا هیبت شیر | در مخزن جان درآی با دیدهی سیر | |
| رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر | بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر | |
| بسیار بخواندهام دستان و سمر | از عاشق و معشوق و غم و خون جگر | |
| پای علم عشق همه عشق تو است | تو خود دگری شها و عشق تو دگر | |
| تا بتوانی مدام میباش به ذکر | کز ذکر ترا راه نمایند به فکر | |
| محرم چو شدی در حرم اجلالش | بینی به یقین جمال معشوقهی بکر | |
| تا چند کشی سخرهی نفس بیکار | تا چند خوری چو اشتران خوشهی خار | |
| تا چند دوی از پی نان و دینار | ای کافر و کافر بچه آخر دیندار | |
| چون از رخ یار دور گشتم به بهار | با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار | |
| از باغ بجای سبزه گو خار بروی | وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار | |
| چون بت رخ تست بتپرستی خوشتر | چون باده ز جام تست مستی خوشتر | |
| در هستی عشق تو چنین نیست شدم | کان نیستی از هزار هستی خوشتر | |
| چون دید رخ زرد من آن شهره نگار | گفتا که دگر به وصلم امید مدار | |
| زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار | تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار | |
| خواهی بستان حلقهی مستان بنگر | خواهی سر خر به خودپرستان بنگر | |
| اکنون سر خر نیز به بستان آمد | کون خر اگر نهای به بستان بنگر | |
| خورشید همی زرد شود بر دیوار | ما نیز همی زرد شویم از غم یار | |
| گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار | گر کار چنین ماند خدایا زنهار | |
| در باغ در نیامدم گرد آور | درویش و تهی روم من راهگذر | |
| خواهی که برون روم مرا بگشا در | ور نگشایی گمان بد نیز مبر | |
| در خاک در وفای آن سیمین بر | میکار دل و دیده میندیش ز بر | |
| از من بشنو تا نشوی زیر و زبر | والله که خبر نداری از زیر و زبر | |
| در مصطبهها گر دو خرابات نگر | پیچیدن مستان به ملاقات نگر | |
| در کعبهی عشق سوی میقات نگر | هیهات شنو ز روح و هیهات نگر | |
| در نوبت عشق چشم باشد در بار | چون او بگذشت دل بروید چو بهار | |
| این دم چو بهار است ز روی دلدار | چون کار به نوبت است دم را هشدار | |
| دست و دل ما هرچه تهیتر خوشتر | و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر | |
| عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن | از حشمت صد هزار قیصر خوشتر | |
| دوری ز برادر منافق بهتر | پرهیز ز یار ناموافق بهتر | |
| خاک قدم یار موافق حقا | از خون برادر منافق بهتر | |
| رفتم به سر گور کریم دلدار | میتافت ز گلزار تنش چون گلزار | |
| در خاک ندا کردم خاکا زنهار | آن یار وفادار مرا نیکو دار | |
| روی چو مهت پیش چراغ اولیتر | روی حبشی کرده به داغ اولیتر | |
| این حلقه چو باغست تو بلبل ما را | رقص بلبل میان باغ اولیتر | |
| زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر | دل شیشهی پرخون شود از ضربت تیر | |
| گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر | بردارم جام باده و گوید گیر | |
| ساقی گفتم ترا می ساده بیار | وان زنده کن مردم آزاده بیار | |
| گفتی که در این دور فلک بادی هست | تا باد رسیدن ای صنم باده بیار | |
| سیلاب گرفت گرد ویرانهی عمر | آغاز پری نهاد پیمانهی عمر | |
| خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد | حمال زمانه رخت از خانهی عمر | |
| طبعم چو حیات یافت از جلوهی فکر | آورد عروس نظم در حجرهی ذکر | |
| در هر بیتی هزار دختر بنمود | هر یک به مثال مریم آبستن و بکر | |
| فرمود خدا به وحی کای پیغمبر | جز در صف عاشقان بمنشین بگذر | |
| هر چند ز آتشت جهان گرم شود | آتش میرد ز صحبت خاکستر | |
| گر جان داری بیار جان باز آخر | آنجای که بردهای ز آغاز آخر | |
| یک نکته شنید جان از آنجا آمد | صد نکته شنید چون نشد باز آخر | |
| گر در سر و چشم عقل داری و صبر | بفروش زبان را و سر از تیغ بخر | |
| ماهی طمع از زبان گویا ببرید | ز این رو نبرند از تن ماهی سر | |
| گر گل کارم بیتو نروید جز خار | ور بیضهی طاوس نهم گردد مار | |
| ور بر گیرم رباب بر درد تار | ور هشت بهشت برزنم گردد چار | |
| گفتم بنما که چون کنم بمیر | گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر | |
| گفتم که شوم شمع من پروانه | ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر | |
| گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر | گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر | |
| گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر | گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر | |
| گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار | تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار | |
| در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار | بر چشم خلاف دید، خندد گلزار | |
| گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار | شمعست و شراب و شاهدان چو نگار | |
| آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟ | و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟ | |
| گوش ما را بیدم اسرار مدار | چشم ما را بیرخ دلدار مدار | |
| بزم ما را بیمی خمار مدار | ما را نفسی بیخودت ای یار مدار | |
| ای بسته حجاب، پردها را بردار | تا کس نرود دگر به صید مردار | |
| رحم آر که مسیریان را از جوع | آب گرمی شدست یلغون بازار | |
| ماییم چو حال عاشقان زیر و زبر | وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر | |
| از زیر و زبر منزه آمد شه ما | وانکس که از او جست نشان زیر و زبر | |
| مجموع تن و قالب خود را بنگر | جوقی مستند و خفته بر همدیگر | |
| مونس خواهی صلای بیداری زن | بر خفته منه پای و ازو در مگذر | |
| مجنون و پریشان توام دستم گیر | سرگشته و حیران توام دستم گیر | |
| هر بیسر و پای دستگیری دارد | من بیسر و بیپای توام دستم گیر | |
| من دم نزنم از این جهان دمگیر | من در طربم همه جهان ماتم گیر | |
| بیدق ببری ز ما ولی شه نبری | ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر | |
| من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار | تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار | |
| این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار | بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار | |
| من مسخرهی تو نیسستم ای فاجر | تا مسخرگی نمایمت بس نادر | |
| ویران کنمت چنانکه باید کردن | عاجز شود از عمارتت هر عامر | |
| میآید گرگ نزد ما وقت سحر | هم فقربه میرباید و هم لاغر | |
| تا چند کنی خرخر اندر بستر | بروی زن آب ای که خاکت بر سر | |
| هر دم دل جمع را برنجاند یار | مانندهی چرخیان بگرداند یار | |
| بکدم همه را براند از پیش و دمی | چون فاتحهشان به عشق برخواند یار | |
| هر دم دل خستهام برنجاند یار | یا سنگدلست یا نمیداند یار | |
| از دیده به خون نبشتهام قصهی خویش | میبیند و هیچ بر نمیخواند یار | |
| هین وقت صبوحست می ناب بیار | زیرا مرگست زندگانی هشیار | |
| یا ناله این رباب بیدل بپذیر | یا پاس دل کباب پر داغ بدار | |
| آمد آمد آنکه نرفت او هرگز | بیرون نبد آن آب از این جو هرگز | |
| او نافهی مشک و ما همه بوی وئیم | از نافه شنیدهای جدا بو هرگز | |
| آمد بر من دوش نگاری سر تیز | شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز | |
| با روی چو آفتاب بیدارم کرد | یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز | |
| آمد دی دیوانه و شبهای دراز | ماییم و شب تیره و سودای دراز | |
| ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است | آنرا که دلیست تا کند پای دراز | |
| آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز | ای دوست شب و روز ز دل میافروز | |
| نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز | عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز | |
| آن یار نهان کشید باز دستم امروز | از دست شدم بند گسستم امروز | |
| یک مست نیم هزار مستم امروز | دیوانهی دیوانه پرستم امروز | |
| ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز | آتش بزن و هرچه بجز عشق بسوز | |
| دکان شکرفروش و آنگه ترشی | برف و سرمای وآنگهی فصل تموز | |
| ای جان سماع و روزه و حج و نماز | وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز | |
| امروز منم مطربت ای شمع طراز | وز چرخ بود نثار و قوال انداز | |
| ای جان لطیف بیغم عشق مساز | در هر نفسش هزار روزه است و نماز | |
| پیداست سراپا همه سودا و مجاز | آخر به گزاف نیست این ریش دراز | |
| ای دل ز جفای دلستانان مگریز | دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز | |
| میجوی نشان ز بینشانان مگریز | صد جان بده و ز درد جانان مگریز | |
| ای دل همه رخت را در این کوی انداز | پیراهن یوسف است بر روی انداز | |
| ماهی بچهای عمر نداری بیآب | اندیشه مکن خویش در این جوی انداز | |
| ای ذره ز خورشید توانی بگریز | چون نتوانی گریخت با وی مستیز | |
| تو همچو سبوئی و قضا همچون سنگ | با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز | |
| ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز | تا کی بود این دوستی ننگآمیز | |
| آمیزش من با تو اگر میجوئی | دریاب ز آب دیدهی رنگآمیز | |
| ای عشق تو داده باز جان را پرواز | لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز | |
| یک ذره عنایت تو ای بندهنواز | بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز | |
| ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز | در دیدهی خفتگان نیفتی هرگز | |
| باقی سخنی هست نگویم او را | تو نیز نگوئی و نگفتی هرگز | |
| ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز | جانها همه اقوال تو از روی نیاز | |
| ای لعل لبت توانگری عمر دراز | یک هدیه از آن لعل به قوال انداز | |
| ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز | وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز | |
| و آنگه که نوای وصل آهنگ کند | ای بخت بد بیا و آهنگ آموز | |
| امروز خوشم به جان تو فردا نیز | هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز | |
| هم کار و گیای دوست کارافزا نیز | هر لاف که دل زند بگویم ما نیز | |
| امروز مرو از برم ای یار بساز | ای گلبن صد برگ بدین خار بساز | |
| ای عشوه فروش با خریدار بساز | ای ماه تمام با شب تار بساز | |
| امشب که گشاده است صنم با ما راز | ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز | |
| زاغان سیاه امشب اندر طربند | با باز سپید جان شده در پرواز | |
| بازآمدم اینک که زنم آتش نیز | در توبه و در گناه و زهد و پرهیز | |
| آوردهام آتشی که میفرماید | کای هرچه بجز خداست از جا برخیز | |
| بازی بودم پریده از عالم راز | تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز | |
| اینجا چه نیافتم کسی را دمساز | زان در که بیامدم برون رفتم باز | |
| بنمای بمن رخ ای شمع طراز | تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز | |
| تا با تو بوم مجاز من جمله نماز | چون بیتو بوم نماز من جمله مجاز | |
| جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز | تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز | |
| دنیا زن پیریست چه باشد گر تو | با پیر زنی انس نگیری دو سه روز | |
| زنها مشو غره به بیباکی باز | زیرا که پری دارد از دولت باز | |
| مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز | با باز شهنشاه تو شطرنج مباز | |
| درد تو علاج کس پذیرد هرگز | یا از تو مراد میگریزد هرگز | |
| گفتی که نهال صبر در دل کشتی | گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز؟ | |
| در سر هوس عشق تو دارم همه روز | در عشق تو مست و بیقرارم همه روز | |
| مر مستان را خمار یک روزه بود | من آن مستم که در خمارم همه روز | |
| دل آمد و گفت هست سوداش دراز | شب آمد و گفت زلف زیباش دراز | |
| سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز | او عمر عزیز ماست گو باش دراز | |
| دل بر سر تو بدل نجوید هرگز | جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز | |
| صحرای دلم عشق تو شورستان کرد | تا مهر کسی دگر نروید هرگز | |
| زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز | زین یخصفتان یکی نشد گرم هنوز | |
| نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز | نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز | |
| شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز | روز است شبم ز روی آن روز افروز | |
| ای شب شب از آنی که از او بیخبری | وی روز برو ز روز او روز آموز |