دیوان شمس/قسمت دوم: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است|انصاف بده چه لایق آن دهن است}} | {{ب|آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است|انصاف بده چه لایق آن دهن است}} | ||
{{ب|شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز|این بینمکی ز شور بختی منست}} | {{ب|شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز|این بینمکی ز شور بختی منست}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۰ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۹:۴۷
| ' | دیوان شمس (رباعیات) (قسمت دوم) از مولوی |
' |
| آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است | انصاف بده چه لایق آن دهن است | |
| شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز | این بینمکی ز شور بختی منست | |
| آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست | چون غرقهی ما شدی همه لطف و وفاست | |
| گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست | ور راست نهای چپ ترا گیرم راست | |
| آن جان که از او دلبر ما شادانست | پیوسته سرش سبز و لبش خندان است | |
| اندازهی جان نیست چنان لطف و جمال | آهسته بگوئیم مگر جانانست | |
| آن جاه و جمالی که جهانافروز است | وان صورت پنهان که طرب را روز است | |
| امروز چو با ما است درو آویزیم | دی رفت و پریر رفت که روز امروز است | |
| آن چشم فراز از پی تاب شده است | تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است | |
| صد آب ز چشم ما روان کردی دی | امروز نگر که صد روان آب شده است | |
| آن چشم که خون گشت غم او را جفت است | زو خواب طمع مدار کوکی خفته است | |
| پندارد کاین نیز نهایت دارد | ای بیخبر از عشق که این را گفته است | |
| آن چیست کز او سماعها را شرف است | وان چیست که چون رود محل تلف است | |
| میید و میرود نهان تا دانند | کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است | |
| آن چیست که لذتست از او در صورت | وان چیست که بیاو است مکدر صورت | |
| یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز | یک لحظه ز لامکان زند بر صورت | |
| آن خواجه که بار او همه قند تر است | از مستی خود ز قند خود بیخبر است | |
| گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی | نی گفت ندانست که آن نیشکر است | |
| آن دم که مرا بگرد تو دورانست | ساقی و شراب و قدح و دور، آنست | |
| واندم که ترا تجلی احسانست | جان در حیرت چو موسی عمرانست | |
| آن را که بود کار نه زین یارانست | کاین پیشهی ما پیشهی بیکارانست | |
| این راه که راه دزد و عیارانست | چه جای توانگران و زردارانست | |
| آن را که خدای چون تو یاری داده است | او را دل و جان و بیقراری داده است | |
| زنهار طمع مدار زانکس کاری | زیرا که خداش طرفه کاری داده است | |
| آن را که غمی باشد و بتواند گفت | گر از دل خود بگفت بتواند رفت | |
| این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت | نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت | |
| آن روح که بسته بود در نقش صفات | از پرتو مصطفی درآمد بر ذات | |
| واندم که روان گشت ز شادی میگفت | شادی روان مصطفی را صلوات | |
| آن روی ترش نیست چنینش فعل است | میگوید و میخورد در اینش فعل است | |
| آنکس که بر این چرخ برینش فعل است | این نیست عجب که در زمینش فعل است | |
| آن سایهی تو جایگه و خانهی ما است | وان زلف تو بند دل دیوانهی ما است | |
| هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است | اما نه چو شمع که پروانهی ما است | |
| آن شاه که خاک پای او تاج سر است | گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است | |
| اینک رخ زرد من گوا گفت برو | رخ را چه گلست کار او همچو زر است | |
| آن شب که ترا به خواب بینم پیداست | چون روز شود چو روز دل پرغوغاست | |
| آن پیل که دوش خواب هندستان دید | از بند بجست طاقت آن پیل کراست | |
| آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت | وز بیادبی و جرم صد تو نگریخت | |
| او را تو نگوی لطف، دریا گویش | بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت | |
| آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت | دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت | |
| با خود میگفت چون ز صورت برهم | با صورت عشق عشقها خواهم باخت | |
| آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست | میلش بسوی اطلس مقراضی نیست | |
| شد قاضی ما عاشق از روز ازل | با غیر قضای عشق او راضی نیست | |
| آنکس که امید یاری غم داده است | هان تا نخوری که او ترا دم داده است | |
| در روز خوشی همه جهان یار تواند | یار شب غم نشان کسی کم داده است | |
| آنکس که بروی خواب او رشک پریست | آمد سحری و بر دل من نگریست | |
| او گریه و من گریه که تا آمد صبح | پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست | |
| آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است | بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است | |
| وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد | آن مسکین را چه خارها در دیده است | |
| آنکس که درون سینه را دل پنداشت | گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت | |
| تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع | این جمله رهست خواجه منزل پنداشت | |
| آنکس که ز سر عاشقی باخبر است | فاش است میان عاشقان مشتهر است | |
| وانکس که ز ناموس نهان میدارد | پیداست که در فراق زیر و زبر است | |
| آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست | وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست | |
| وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست | وانکس که ترا بیتو کند یار تو اوست | |
| آنکو ز نهال هوست شبخیزانست | چون مست بهر شاخ در آویزنست | |
| کز شاخ طرب حاملهی فرزند است | کو قرهی عین طربانگیزانست | |
| آن نور مبین که در جبین ما هست | وان ض یقین که در دل آگاهست | |
| این جملهی نور بلکه نور همه نور | از نور محمد رسولالله است | |
| آواز تو ارمغان نفخ صور است | زان قوت و قوت هر دل رنجور است | |
| آواز بلند کن کهتا پست شوند | هرجا که امیریست و یا مأمور است | |
| از بسکه دل تو دام حیلت افراخت | خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت | |
| مانندهی فرعون خدا را نشناخت | چون برق گرفت عالمی را بگداخت | |
| از بییاری ظریفتر یاری نیست | وز بیکاری لطیفتر کاری نیست | |
| هرکس که ز عیاری و حیله ببرید | والله که چو او زیرک و عیاری نیست | |
| از جمله طمع بریدنم آسانست | الا ز کسی که جان ما را جانست | |
| از هرکه کسی برد برای تو برد | از تو که برد دمی کرا امکان است | |
| از حلقهی گوش از دلم باخبر است | در حلقهی او دل از همه حلقهتر است | |
| زیر و زبر چرخ پر است از غم او | هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است | |
| از دوستی دوست نگنجم در پوست | در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست | |
| هرگز نزید به کام عاشق معشوق | معشوق که بر مراد عاشق زید اوست | |
| از دیدن اغیار چو ما را مدد است | پس فرد نهایم و کار ما در عدد است | |
| از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است | هردل که نه بیخود است زیر لگد است | |
| از عهد مگو که او نه بر پای منست | چون زلف تو عهد من شکن در شکن است | |
| زان بند شکن مگو که اندر لب تست | یا زان آتش که از لبت در دهن است | |
| از کفر و ز اسلام برون صحراییست | ما را به میان آن فضا سوداییست | |
| عارف چو بدان رسید سر را بنهد | نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست | |
| از نوح سفینه ایست میراث نجات | گردان و روان میانهی بحر حیات | |
| اندر دل از آن بحر برسته است نبات | اما چون دل نه نقش دارد نه جهات | |
| العین لفقدکم کثیرالعبرات | والقلب لذکرکم کثیرالحسرات | |
| هل یرجع من زماننا ما قدفات | هیهات و هل فات زمان هیهات | |
| افغان کردم بر آن فغانم میسوخت | خامش کردم چو خامشانم میسوخت | |
| از جمله کرانهها برون کرد مرا | رفتم به میان و در میانم میسوخت | |
| افکند مرا دلم به غوغا و گریخت | جان آمد و هم از سر سودا و گریخت | |
| آن زهرهی بیزهره چو دید آتش من | بربط بنهاد زود برجا و گریخت | |
| امروز چه روز است که خورشید دوتاست | امروز ز روزها برونست و جداست | |
| از چرخ بخاکیان نثار است و صداست | کای دلشدگان مژده که این روز شماست | |
| امروز در این خانه کسی رقصانست | که کل کمال پیش او نقصانست | |
| ور در تو ز انکار رگی جنبانست | آنماه در انکار تو هم تابانست | |
| امروز من و جام صبوحی در دست | میافتم و میخیزم و میگردم مست | |
| با سرو بلند خویش من مستم و پست | من نیست شوم تا نبود جزوی هست | |
| امروز مهم دست زنان آمده است | پیدا و نهان چو نقش جان آمده است | |
| مست و خوش و شنگ و بیامان آمده است | زانروی چنینم که چنان آمده است | |
| امشب آمد خیال آن دلبر چست | در خانهی تن مقام دل را میجست | |
| دل را چو بیافت زود خنجر بکشید | زد بر دل من که دست و بازوش درست | |
| امشب شب آن دولت بیپایانست | شب نیست عروسی خداجویانست | |
| آن جفت لطیف با یکی گویانست | امشب تتق خوش نکو رویانست | |
| امشب شب آنست که جان شبهاست | امشب شب آنست که حاجات رواست | |
| امشب شب بخشایش و انعام و عطاست | امشب شب آنست که همراز خداست | |
| امشب شب من بسی ضعیف و زار است | امشب شب پرداختن اسرار است | |
| اسرار دلم جمله خیال یار است | ای شب بگذر زود که ما را کار است | |
| امشب منم و طواف کاشانهی دوست | میگردم تا بصبح در خانهی دوست | |
| زیرا که بهر صبوح موسوم شده است | کاین کاسهی سر بدست پیمانهی اوست | |
| امشب هردل که همچو مه در طلب است | مانندهی زهره او حریف طرب است | |
| از آرزوی لبش مرا جان بلب است | ایزد داند خموش کاین شب چه شب است | |
| اندر دل من درون و بیرون همه او است | اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست | |
| اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد | بیچون باشد و جود من چون همه اوست | |
| اندر سر ما همت کاری دگر است | معشوقه خوب ما نگاری دگر است | |
| والله که بعشق نیز قانع نشویم | ما را پس از این خزان بهاری دگر است | |
| انصاف بده که عشق نیکوکار است | زانست خلل که طبع بدکردار است | |
| تو شهوت خویش را لقب عشق نهی | از شعوت تا عشق ره بسیار است | |
| او پاک شده است و خام ار در حرم است | در کیسه بدان رود که نقد درم است | |
| قلاب نشاید که شود با او یار | از ضد بجهد یکی اگر محترم است | |
| ای آب حیات قطره از آب رخت | وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت | |
| گفتم که شب دراز خواهم مهتاب | آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت | |
| ای آمده بامداد شوریده و مست | پیداست که باده دوش گیرا بوده است | |
| امروز خرابی و نه روز گشتست | مستک مستک بخانه اولیست نشست | |
| ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست | زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست | |
| زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود | با ما تو چگونهای دگر باکی نیست | |
| ای بنده بدانکه خواجهی شرق اینست | از ابر گهربار ازل برق اینست | |
| تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی | او قصه ز دیده میکند فرق اینست | |
| ای بیخبر از مغز شده غره بپوست | هشدار که در میان جانداری دوست | |
| حس مغز تنست و مغز حست جانست | چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست | |
| ای تن تو نمیری که چنان جان با تست | ای کفر طربفزا، که ایمان با تست | |
| هرچند که از زن صفتان خسته شدی | مردی به صفت همت مردان با تست | |
| ای جان جهان جان و جهان باقی نیست | جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست | |
| بر کعبهی نیستی طوافی دارد | عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست | |
| ای جان خبرت هست که جانان تو کیست | وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست | |
| ای تن که بهر حیله رهی میجوئی | او میکشدت ببین که جویان تو کیست | |
| ای جان ز دل تو بر دل من راهست | وز جستن آن در دل من آگاه است | |
| زیرا دل من چو آب صافی خوش است | آب صافی آینهدار ماه است | |
| ای حسرت خوبان جهان روی خوشت | وی قبلهی زاهدان دو ابروی خوشت | |
| از جمله صفات خویش عریان گشتم | تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت | |
| ای خرمنت از سنبلهی آب حیات | انبار جهان پر است از تخم موات | |
| ز انبار نخواهم که پر است از خیرات | بر خرمن من خود نویسم امشب تو برات | |
| ای خواجه ترا غم جمال و جاهست | و اندیشهی باغ و راغ و خرمنگاهست | |
| ما سوختگان عالم توحیدیم | ما را سر لا اله الا الله است | |
| ای در دل من نشسته شد وقت نشست | ای توبه شکن رسید هنگام شکست | |
| آن بادهی گلرنگ چنین رنگی بست | وقت است که چون گل برود دست بدست | |
| ای دل تا ریش و خسته میدارندت | دیوانه و پای بسته میدارندت | |
| مانندهی دانهای که مغزی داری | پیوسته از آن شکسته میدارندت | |
| ای دل تو و درد او که درمان اینست | غم میخور و دم مزن که فرمان اینست | |
| گر پای بر آرزو نهادی یکچند | کشتی سگ نفس را و قربان اینست | |
| ای دوست مکن که روزها را فرداست | نیکی و بدی چو روز روشن پیداست | |
| در مذهب عاشقی خیانت نه رواست | من راست روم تو کژ روی ناید راست | |
| ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست | برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست | |
| با یاد لبت از لب تو محرومم | ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست | |
| ای ساقی اگر سعادتی هست تراست | جانی و دلی و جان و دل مست تراست | |
| اندر سر ما عشق تو پا میکوبد | دستی میزن که تا ابد دست تراست | |
| ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است | چون مینزند رهی ره او که زده است | |
| او میداند که عشق را نیک و بد است | نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است | |
| ای شب چه شبی که روزها چاکر تست | تو دریایی و جان جان اخگر تست | |
| اندر دل من شعله زنانست امشب | آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست | |
| ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست | بیخوابی من گزاف و سردستی نیست | |
| خوابم چو ملک بر آسمان پریدهست | زیرا جسدم بسی درین پستی نیست | |
| ای طالب اگر ترا سر این راهست | واندر سر تو هوای این درگاهست | |
| مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست | خوش گفتن لا اله الا الله است | |
| ای عقل برو که عاقل اینجا نیست | گر موی شوی موی ترا گنجانیست | |
| روز آمد و روز هر چراغی که فروخت | در شعلهی آفتاب جز رسوا نیست | |
| ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است | آخر حرکت نیز که دیدی راز است | |
| اندر حرکت قبض یقین بسط شود | آب چه و آب جو بدین ممتاز است | |
| ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست | وز دولت تو کیست که او همچو منست | |
| برخاستن از جان و جهان مشکل نیست | مشکل ز سر کوی تو برخاستن است | |
| ای لعل و عقیق و در و دریا و درست | فارغ از جای و پای بر جا و درست | |
| ای خواجهی روح و روحافزا و درست | دیر آمدنت رواست دیرآ و درست | |
| این بانگ خوش از جانب کیوان منست | این بوی خوش از گلشن و بستان منست | |
| آن چیز که او بر دل و بر جان منست | تا بر رود او کجا رود آن منست | |
| این چرخ غلام طبع خود رایهی ماست | هستی ز برای نیستی مایهی ماست | |
| اندر پس پردهها یکی دایهی ماست | ما آمده نیستیم این سایهی ماست | |
| این چرخ و فلکها که حد بینش ماست | در دست تصرف خدا کم ز عصاست | |
| هر ذره و قطره گر نهنگی گردد | آن جمله مثال ماهیی در دریاست | |
| این جمله شرابهای بیجام کراست | ما مرغ گرفتهایم این دام کراست | |
| از بهر نثار عاشقان هر نفسی | چندین شکر و پسته و بادام کراست | |
| این جو که تراست هر کسی جویان نیست | هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست | |
| هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست | رستم باید که کار نامردان نیست | |
| این سینهی پرمشغله از مکتب اوست | و امروز که بیمار شدم از تب اوست | |
| پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب | جز از می و شکری که آن از لب اوست | |
| این شکل سفالین تنم جام دلست | و اندیشهی پختهام می خام دلست | |
| این دانهی دانش همگی دام دلست | این من گفتم و لیک پیغام دلست | |
| این عشق شهست و رایتش پیدا نیست | قرآن حقست و آیتش پیدا نیست | |
| هر عاشق از این صیاد تیری خورده است | خون میرود و جراحتش پیدا نیست | |
| این غمزه که میرنی ز نوری دگر است | و اندیشه که میکنی عبوری دگر است | |
| هر چند دهن زدن ز شیرینی اوست | این دست که میزنی ز شوری دگر است | |
| این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست | وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست | |
| وین دل که در این قالب من هر شب و روز | با من ز برای او به جنگست ز چیست | |
| این فصل بهار نیست فصلی دگر است | مخموری هر چشم ز وصلی دگر است | |
| هرچند که جمله شاخها رقصانند | جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است | |
| این گرمابه که خانهی دیوانست | خلوتگه و آرامگه شیطانست | |
| دروی پریی، پری رخی پنهانست | پس کفر یقین کمینگه ایمانست | |
| این مستی من ز بادهی حمرا نیست | وین باده بجز در قدح سودا نیست | |
| تو آمدهای که بادهی من ریزی | من آن باشم که بادهام پیدا نیست | |
| این من نه منم آنکه منم گوئی کیست | گویا نه منم در دهنم گوئی کیست | |
| من پیرهنی بیش نیم سر تا پای | آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست | |
| این نعره عاشقان ز شمع طرب است | شمع آمد و پروانه خموش این عجب است | |
| اینک شمعی که برتر از روز و شب است | بشتاب ای جان که شمع دل جان طلب است | |
| این همدم اندرون که دم میدهدت | امید رسیدن به حرم میدهدت | |
| تو تا دم آخرین دم او میخور | کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت | |
| ای هر بیدار با خبرهای تو خفت | ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت | |
| ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفت | از بیم تو بیش از این نمیرم گفت | |
| ای هرچه صدف بستهی دریای لبت | وی هرچه گهر فتاده در پای لبت | |
| از راهزنان رسیده جانم تا لب | گر ره ندهی وای من و وای لبت | |
| ای همچو خر و گاو که و جو طلبت | تا چند کند سایس گردون ادبت | |
| لب چند دراز میکنی سوی لبش | هر گنده دهان چشیده از طعم لبت | |
| با تو سخنان بیزبان خواهم گفت | از جملهی گوشها نهان خواهم گفت | |
| جز گوش تو نشنود حدیث من کس | هرچند میان مردمان خواهم گفت | |
| با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت | با تو سخن مرگ نمیشاید گفت | |
| جان طالب منزلست و منزل مرگست | اما خر تو میانهی راه بخفت | |
| باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت | یار آمد و می در قدح یاران ریخت | |
| از سنبل تر رونق عطاران برد | وز نرگس مست خون هشیاران ریخت | |
| با دشمن تو چو یار بسیار نشست | با یار نشایدت دگربار نشست | |
| پرهیز از آن گلی که با خار نشست | بگریز از آن مگس که بر مار نشست | |
| با دل گفتم که دل از او جیحونست | دلبر ترش است و با تو دیگر گونست | |
| خندید دلم گفت که این افسونست | آخر شکر ترش ببینم چونست | |
| باران به سر گرم دلی بر میریخت | بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت | |
| پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز | کاین جان مرا خدای از آب انگیخت | |
| با روز بجنگیم که چون روز گذشت | چون سیل به جویبار و چون باد بدشت | |
| امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت | تا روز همی زنیم طاس و لب طشت | |
| بازآی که یار بر سر پیمانست | از مهر تو برنگشت صد چندانست | |
| تو بر سر مهری که ترا یکجانست | او چون باشد که جان جان جانست | |
| با شاه هر آنکسی که در خرگاهست | آن از کرم و لطف و عطای شاهست | |
| با شاه کجا رسی بهر بیخویشی | زانجانب بیخودی هزاران راهست | |
| با شب گفتم گر بمهت ایمانست | این زود گذشتن تو از نقصانست | |
| شب روی به من کرد و چنین عذری گفت | ما را چه گنه چو عشق بیپایانست | |
| تا شب میگو که روز ما را شب نیست | در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست | |
| عشق آن بحریست کش کران ولب نیست | بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست | |
| با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است | با نالهی سرنای جگرسوز خوش است | |
| ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر | بنواز بر این صفت که تا روز خوش است | |
| با عشق نشین که گوهر کان تو است | آنکس را جو که تا ابد آن تو است | |
| آنرا بمخوان جان که غم جان تو است | بر خویش حرام کن اگر نان تو است | |
| با ما ز ازل رفته قراری دگر است | این عالم اجساد دیاری دگر است | |
| ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز | بیرون ز نماز روزگاری دگر است | |
| با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست | بیهیچ زیان ناله و فریاد تو چیست | |
| گفتا که ز شکری بریدند مرا | بیناله و فریاد نمیدانم زیست | |
| با هرکه نشستی و نشد جمع دلت | وز تو نرمید زحمت آب و گلت | |
| زنهار تو پرهیز کن از صحبت او | ورنی نکند جان کریمان بحلت | |
| با هستی و نیستیم بیگانگی است | وز هر دو بریدیم نه مردانگی است | |
| گر من ز عجایبی که در دل دارم | دیوانه نمیشوم ز دیوانگی است | |
| پای تو گرفتهام ندارم ز تو دست | درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست | |
| هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست | گر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست | |
| پایی که همی رفت به شبستان سر مست | دستی که همی چید ز گل دسته بدست | |
| از بند و گشاد دهن دام اجل | آن دست بریده گشت و آن پای شکست |