دیوان شمس/چهل و سوم: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|زین دودناک خانه گشادند روزنی|شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی}} | {{ب|زین دودناک خانه گشادند روزنی|شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی}} | ||
{{ب|آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر|ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی}} | {{ب|آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر|ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۲:۴۴
| ' | دیوان شمس (ترجیع بند) (چهل و سوم) از مولوی |
' |
| زین دودناک خانه گشادند روزنی | شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی | |
| آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر | ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی | |
| بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال | یارب، فرست خفتهی ما را دهل زنی | |
| خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز | در خواب، گرگ بیند، یا خوف رهزنی | |
| در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان | بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی | |
| گویند مردگان که: « چه غمهای بیهده | خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی | |
| بهر یکی خیال گرفته عروسیی | بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی | |
| آن سور و تعزیت همه با دست این نفس | نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی » | |
| ناخن همی زنند و ، رخ خود همی درند | شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی | |
| کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین؟ | کو آنک بود با ما چون آب و روغنی؟ | |
| اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت | آرام و مأمنیست، نه ما ماند و نی منی | |
| نی پیر و نی جوان، نه اسیرست و نی عوان | نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی | |
| یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی | جانیست بر پریده و وارسته از تنی | |
| این یک نه آن یکیست، که هرکس بداندش | ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش | |
| ای آنک پای صدق برین راه میزنی | دو کون با توست، چو تو همدم منی | |
| هیچ از تو فوت نیست، همه با تو حاضرست | ای از درخت بخت شده شاد و منحنی | |
| هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش | بیرون زند ز باطن آن میوه روشنی | |
| زان روشنی بزاید یک روشنی نو | از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی | |
| بر میوها نوشته که زینها فطام نیست | بر برگها نبشته، ز پاییز، ایمنی | |
| ای چشم کن کرشمه، که در شهره مسکنی | وی دل مرو ز جا، که نکو جای ساکنی | |
| بسیار اغنیا چو درختان سبز هست | این نادره درخت ز سبزی بود غنی | |
| بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد | آن سنگ کوه گردد، کو، رست از منی | |
| زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم | کندر حضیض افتد، از ربوهی سنی | |
| ای زادهی عدم، تو بهر دم جوانتری | وی رهن عشق دوست، تو هر لحظه ارهنی | |
| هستی میان پوست که از مغز بهترست | عریان میان اطلس و شعری و ادکنی | |
| گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود | با درد مریم، آری صد میوهی جنی | |
| مینا کن برونی، و بینا کن درون | دنیا کجا بماند، در دور تو، دنی؟! | |
| ای جان و ای جهان جهانبین و آن دگر | و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر | |
| ای آنک در دلی، چه عجب دلگشاستی! | یا در میان جانی، بس جانفزاستی | |
| آمیزش و منزهیت، در خصومتند | که جان ماستی تو، عجب، یا تو ماستی | |
| گر آنی و گر اینی، بس بحر لذتی | جمله حلاوت و طرب و عطاستی | |
| از دور نار دیدم، و نزدیک نور بود | گر اژدها نمودی، ما را عصاستی | |
| تو امن مطلقی و بر نارسیدگان | اینست اعتقاد که خوف و رجاستی | |
| چون یوسفی، بر اخوان جمله کدورتی | یعقوب را همیشه صفا در صفاستی | |
| مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم | ای عشق، تو عدوی همه عقلهاستی | |
| ای عقل، مس بدی تو و از عشق زر شدی | تو کیمیا نهی، علم کیمیاستی | |
| ای عشق جبرئیل در راز گستری | گویی که وحی آر همه انبیاستی | |
| آنکس که عقل باشدش او این گمان برد | و از گمان عقل و تفکر جداستی | |
| هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت | وانکو خطا کند، تو غفور خطاستی | |
| گر باد را نبینی، ای خاک خفته چشم | گر باد نیست از چه سبب در هواستی | |
| گرچه بلند گشتی، از کبر دور باش | از کبر شدم دار، که با کبریاستی | |
| از ماه تا به ماهی جوید نشاط تو | بسیار گو شدند، پی اختلاط، تو |