مثنوی معنوی/در بیان آنک وهم قلب عقلست: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|عقل ضد شهوتست ای پهلوان|آنک شهوت میتند عقلش مخوان}} | {{ب|عقل ضد شهوتست ای پهلوان|آنک شهوت میتند عقلش مخوان}} | ||
{{ب|وهم خوانش آنک شهوت را گداست|وهم قلب نقد زر عقلهاست}} | {{ب|وهم خوانش آنک شهوت را گداست|وهم قلب نقد زر عقلهاست}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۳۳
| ' | دفتر چهارم مثنوی (در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهی اوست بدو ماند و او نیست و قصهی مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود) از مولوی |
' |
| عقل ضد شهوتست ای پهلوان | آنک شهوت میتند عقلش مخوان | |
| وهم خوانش آنک شهوت را گداست | وهم قلب نقد زر عقلهاست | |
| بیمحک پیدا نگردد وهم و عقل | هر دو را سوی محک کن زود نقل | |
| این محک قرآن و حال انبیا | چون منحک مر قلب را گوید بیا | |
| تا ببینی خویش را ز آسیب من | که نهای اهل فراز و شیب من | |
| عقل را گر ارهای سازد دو نیم | همچو زر باشد در آتش او بسیم | |
| وهم مر فرعون عالمسوز را | عقل مر موسی به جان افروز را | |
| رفت موسی بر طریق نیستی | گفت فرعونش بگو تو کیستی | |
| گفت من عقلم رسول ذوالجلال | حجةاللهام امانم از ضلال | |
| گفت نی خامش رها کن های هو | نسبت و نام قدیمت را بگو | |
| گفت که نسبت مر از خاکدانش | نام اصلم کمترین بندگانش | |
| بندهزادهی آن خداوند وحید | زاده از پشت جواری و عبید | |
| نسبت اصلم ز خاک و آب و گل | آب و گل را داد یزدان جان و دل | |
| مرجع این جسم خاکم هم به خاک | مرجع تو هم به خاک ای سهمناک | |
| اصل ما و اصل جمله سرکشان | هست از خاکی و آن را صد نشان | |
| که مدد از خاک میگیرد تنت | از غذایی خاک پیچد گردنت | |
| چون رود جان میشود او باز خاک | اندر آن گور مخوف سهمناک | |
| هم تو و هم ما و هم اشباه تو | خاک گردند و نماند جاه تو | |
| گفت غیر این نسب نامیت هست | مر ترا آن نام خود اولیترست | |
| بندهی فرعون و بندهی بندگانش | که ازو پرورد اول جسم و جانش | |
| بندهی یاغی طاغی ظلوم | زین وطن بگریخته از فعل شوم | |
| خونی و غداری و حقناشناس | هم برین اوصاف خود میکن قیاس | |
| در غریبی خوار و درویش و خلق | که ندانستی سپاس ما و حق | |
| گفت حاشا که بود با آن ملیک | در خداوندی کسی دیگر شریک | |
| واحد اندر ملک او را یار نی | بندگانش را جز او سالار نی | |
| نیست خلقش را دگر کس مالکی | شرکتش دعوی کند جز هالکی | |
| نقش او کردست و نقاش من اوست | غیر اگر دعوی کند او ظلمجوست | |
| تو نتوانی ابروی من ساختن | چون توانی جان من بشناختن | |
| بلک آن غدار و آن طاغی توی | که کنی با حق دعوی دوی | |
| گر بکشتم من عوانی را به سهو | نه برای نفس کشتم نه به لهو | |
| من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد | آنک جانش خود نبد جانی بداد | |
| من سگی کشتم تو مرسلزادگان | صدهزاران طفل بیجرم و زیان | |
| کشتهای و خونشان در گردنت | تا چه آید بر تو زین خون خوردنت | |
| کشتهای ذریت یعقوب را | بر امید قتل من مطلوب را | |
| کوری تو حق مرا خود برگزید | سرنگون شد آنچ نفست میپزید | |
| گفت اینها را بهل بیهیچ شک | این بود حق من و نان و نمک | |
| که مرا پیش حشر خواری کنی | روز روشن بر دلم تاری کنی | |
| گفت خواری قیامت صعبتر | گر نداری پاس من در خیر و شر | |
| زخم کیکی را نمیتوانی کشید | زخم ماری را تو چون خواهی چشید | |
| ظاهرا کار تو ویران میکنم | لیک خاری را گلستان میکنم |