مثنوی معنوی/در تفسیر این حدیث مصطفی علیهالسلام: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|در حدیث آمد که یزدان مجید|خلق عالم را سه گونه آفرید}} | {{ب|در حدیث آمد که یزدان مجید|خلق عالم را سه گونه آفرید}} | ||
{{ب|یک گره را جمله عقل و علم و جود|آن فرشتهست او نداند جز سجود}} | {{ب|یک گره را جمله عقل و علم و جود|آن فرشتهست او نداند جز سجود}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۲۰
| ' | دفتر چهارم مثنوی (در تفسیر این حدیث مصطفی علیهالسلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم) از مولوی |
' |
| در حدیث آمد که یزدان مجید | خلق عالم را سه گونه آفرید | |
| یک گره را جمله عقل و علم و جود | آن فرشتهست او نداند جز سجود | |
| نیست اندر عنصرش حرص و هوا | نور مطلق زنده از عشق خدا | |
| یک گروه دیگر از دانش تهی | همچو حیوان از علف در فربهی | |
| او نبیند جز که اصطبل و علف | از شقاوت غافلست و از شرف | |
| این سوم هست آدمیزاد و بشر | نیم او ز افرشته و نیمیش خر | |
| نیم خر خود مایل سفلی بود | نیم دیگر مایل عقلی بود | |
| آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب | وین بشر با دو مخالف در عذاب | |
| وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند | آدمی شکلند و سه امت شدند | |
| یک گره مستغرق مطلق شدست | همچو عیسی با ملک ملحق شدست | |
| نقش آدم لیک معنی جبرئیل | رسته از خشم و هوا و قال و قیل | |
| از ریاضت رسته وز زهد و جهاد | گوییا از آدمی او خود نزاد | |
| قسم دیگر با خران ملحق شدند | خشم محض و شهوت مطلق شدند | |
| وصف جبریلی دریشان بود رفت | تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت | |
| مرده گردد شخص کو بیجان شود | خر شود چون جان او بیآن شود | |
| زانک جانی کان ندارد هست پست | این سخن حقست و صوفی گفته است | |
| او ز حیوانها فزونتر جان کند | در جهان باریک کاریها کند | |
| مکر و تلبیسی که او داند تنید | آن ز حیوان دیگر ناید پدید | |
| جامههای زرکشی را بافتن | درها از قعر دریا یافتن | |
| خردهکاریهای علم هندسه | یا نجوم و علم طب و فلسفه | |
| که تعلق با همین دنیاستش | ره به هفتم آسمان بر نیستش | |
| این همه علم بنای آخرست | که عماد بود گاو و اشترست | |
| بهر استبقای حیوان چند روز | نام آن کردند این گیجان رموز | |
| علم راه حق و علم منزلش | صاحب دل داند آن را با دلش | |
| پس درین ترکیب حیوان لطیف | آفرید و کرد با دانش الیف | |
| نام کالانعام کرد آن قوم را | زانک نسبت کو بیقظه نوم را | |
| روح حیوانی ندارد غیر نوم | حسهای منعکس دارند قوم | |
| یقظه آمد نوم حیوانی نماند | انعکاس حس خود از لوح خواند | |
| همچو حس آنک خواب او را ربود | چون شد او بیدار عکسیت نمود | |
| لاجرم اسفل بود از سافلین | ترک او کن لا احب الافلین |