مثنوی معنوی/جواب گفتن روبه خر را 1: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گفت روبه صاف ما را درد نیست|لیک تخییلات وهمی خورد نیست}} | {{ب|گفت روبه صاف ما را درد نیست|لیک تخییلات وهمی خورد نیست}} | ||
{{ب|این همه وهم توست ای سادهدل|ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل}} | {{ب|این همه وهم توست ای سادهدل|ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۹:۴۶
| ' | دفتر پنجم مثنوی (جواب گفتن روبه خر را) از مولوی |
' |
| گفت روبه صاف ما را درد نیست | لیک تخییلات وهمی خورد نیست | |
| این همه وهم توست ای سادهدل | ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل | |
| از خیال زشت خود منگر به من | بر محبان از چه داری س ظن | |
| ظن نیکو بر بر اخوان صفا | گرچه آید ظاهرا زیشان جفا | |
| این خیال و وهم بد چون شد پدید | صد هزاران یار را از هم برید | |
| مشفقی گر کرد جور و امتحان | عقل باید که نباشد بدگمان | |
| خصاه من بدرگ نبودم زشتاسم | آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم | |
| ور بدی بد آن سگالش قدرا | عفو فرمایند یاران زان خطا | |
| عالم وهم و خیال طمع و بیم | هست رهرو را یکی سدی عظیم | |
| نقشهای این خیال نقشبند | چون خلیلی را که که بد شد گزند | |
| گفت هذا ربی ابراهیم راد | چونک اندر عالم وهم اوفتاد | |
| ذکر کوکب را چنین تاویل گفت | آن کسی که گوهر تاویل سفت | |
| عالم وهم و خیال چشمبند | آنچنان که را ز جای خویش کند | |
| تا که هذا ربی آمد قال او | خربط و خر را چه باشد حال او | |
| غرق گشته عقلهای چون جبال | در بحار وهم و گرداب خیال | |
| کوهها را هست زین طوفان فضوح | کو امانی جز که در کشتی نوح | |
| زین خیال رهزن راه یقین | گشت هفتاد و دو ملت اهل دین | |
| مرد ایقان رست از وهم و خیال | موی ابرو را نمیگوید هلال | |
| وآنک نور عمرش نبود سند | موی ابروی کژی راهش زند | |
| صد هزاران کشتی با هول و سهم | تخته تخته گشته در دریای وهم | |
| کمترین فرعون چست فیلسوف | ماه او در برج وهمی در خسوف | |
| کس نداند روسپیزن کیست آن | وانک داند نیستش بر خود گمان | |
| چون ترا وهم تو دارد خیرهسر | از چه گردی گرد وهم آن دگر | |
| عاجزم من از منی خویشتن | چه نشستی پر منی تو پیش من | |
| بیمن و مایی همیجویم به جان | تا شوم من گوی آن خوش صولجان | |
| هر که بیمن شد همه منها خود اوست | دوست جمله شد چو خود را نیست دوست | |
| آینه بینقش شد یابد بها | زانک شد حاکی جمله نقشها |