مثنوی معنوی/جواب گفتن آن قاضی صوفی را: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گفت قاضی صوفیا خیره مشو|یک مثالی در بیان این شنو}} | {{ب|گفت قاضی صوفیا خیره مشو|یک مثالی در بیان این شنو}} | ||
{{ب|همچنانک بیقراری عاشقان|حاصل آمد از قرار دلستان}} | {{ب|همچنانک بیقراری عاشقان|حاصل آمد از قرار دلستان}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۲:۰۹
| ' | دفتر ششم مثنوی (جواب گفتن آن قاضی صوفی را) از مولوی |
' |
| گفت قاضی صوفیا خیره مشو | یک مثالی در بیان این شنو | |
| همچنانک بیقراری عاشقان | حاصل آمد از قرار دلستان | |
| او چو که در ناز ثابت آمده | عاشقان چون برگها لرزان شده | |
| خندهی او گریهها انگیخته | آب رویش آب روها ریخته | |
| این همه چون و چگونه چون زبد | بر سر دریای بیچون میطپد | |
| ضد و ندش نیست در ذات و عمل | زان بپوشیدند هستیها حلل | |
| ضد ضد را بود و هستی کی دهد | بلک ازو بگریزد و بیرون جهد | |
| ند چه بود مثل مثل نیک و بد | مثل مثل خویشتن را کی کند | |
| چونک دو مثل آمدند ای متقی | این چه اولیتر از آن در خالقی | |
| بر شمار برگ بستان ند و ضد | چون کفی بر بحر بیضدست و ند | |
| بیچگونه بین تو برد و مات بحر | چون چگونه گنجد اندر ذات بحر | |
| کمترین لعبت او جان تست | این چگونه و چون جان کی شد درست | |
| پس چنان بحری که در هر قطر آن | از بدن ناشیتر آمد عقل و جان | |
| کی بگنجد در مضیق چند و چون | عقل کل آنجاست از لا یعلمون | |
| عقل گوید مر جسد را که ای جماد | بوی بردی هیچ از آن بحر معاد | |
| جسم گوید من یقین سایهی توم | یاری از سایه که جوید جان عم | |
| عقل گوید کین نه آن حیرت سراست | که سزا گستاختر از ناسزاست | |
| اندرینجا آفتاب انوری | خدمت ذره کند چون چاکری | |
| شیر این سو پیش آهو سر نهد | باز اینجا نزد تیهو پر نهد | |
| این ترا باور نیاید مصطفی | چون ز مسکینان همیجوید دعا | |
| گر بگویی از پی تعلیم بود | عین تجهیل از چه رو تفهیم بود | |
| بلک میداند که گنج شاهوار | در خرابیها نهد آن شهریار | |
| بدگمانی نعل معکوس ویست | گرچه هر جزویش جاسوس ویست | |
| بل حقیقت در حقیقت غرقه شد | زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد | |
| با تو قلماشیت خواهم گفت هان | صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان | |
| مر ترا هم زخم که آید ز آسمان | منتظر میباش خلعت بعد آن | |
| کو نه آن شاهست کت سیلی زند | پس نبخشد تاج و تخت مستند | |
| جمله دنیا را پر پشه بها | سیلیی را رشوت بیمنتها | |
| گردنت زین طوق زرین جهان | چست در دزد و ز حق سیلی ستان | |
| آن قفاها که انبیا برداشتند | زان بلا سرهای خود افراشتند | |
| لیک حاضر باش در خود ای فتی | تا به خانه او بیابد مر ترا | |
| ورنه خلعت را برد او باز پس | که نیابیدم به خانهش هیچ کس |