دیوان شمس/واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین|خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین}} | {{ب|واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین|خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین}} | ||
{{ب|خواب بدیدهام قمر چیست قمر به خواب در|زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین}} | {{ب|خواب بدیدهام قمر چیست قمر به خواب در|زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۸:۳۳
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین) از مولوی |
' |
| واقعهای بدیدهام لایق لطف و آفرین | خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین | |
| خواب بدیدهام قمر چیست قمر به خواب در | زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین | |
| آن قمری که نور دل زو است گه حضور دل | تا ز فروغ و ذوق دل روشنی است بر جبین | |
| یومذ مسفره ضاحکه بود چنان | ناعمه لسعیها راضیه بود چنین | |
| دور کن این وحوش را تا نکشند هوش را | پنبه نهیم گوش را از هذیان آن و این | |
| ماند یکی دو سه نفس چند خیال بوالهوس | نیست به خانه هیچ کس خانه مساز بر زمین | |
| شب بگذشت و شد سحر خیز مخسب بیخبر | بی خبرت کجا هلد شعله آفتاب دین | |
| جوق تتار و سویرق حامله شد ز کین افق | گو شکم فلک بدر بوک بزاید این جنین | |
| رو به میان روشنی چند تتار و ارمنی | تیغ و کفن بپوش و رو چند ز جیب و آستین | |
| در شب شنبهی که شد پنجم ماه قعده را | ششصد و پنجهست و هم هست چهار از سنین | |
| هست به شهر ولوله این که شدهست زلزله | شهر مدینه را کنون نقل کژ است یا یقین | |
| رو ز مدینه درگذر زلزله جهان نگر | جنبش آسمان نگر بر نمطی عجبترین | |
| بحر نگر نهنگ بین بحر کبودرنگ بین | موج نگر که اندر او هست نهنگ آتشین | |
| شکل نهنگ خفته بین یونس جان گرفته بین | یونس جان که پیش از این کان من المسبحین | |
| بحر که می صفت کنم خارج شش جهت کنم | بحر معلق از صور صاف بدهست پیش از این | |
| تیره نگشت آن صفا خیره شدهست چشم ما | از قطرات آب و گل وز حرکات نقش طین | |
| گردن آنک دست او دست حدث پرست او | تیره کند شراب ما تا بزنیم هین و هین | |
| چون نکنیم یاد او هست سزا و داد او | کینه چو از خبر بود بیخبری است دفع کین | |
| خواست یکی نوشتهای عاشقی از معزمی | گفت بگیر رقعه را زیر زمین بکن دفین | |
| لیک به وقت دفن این یاد مکن تو بوزنه | زانک ز یاد بوزنه دور بمانی از قرین | |
| هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را | صورت بوزنه ز دل می بنمود از کمین | |
| گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی | یاد نبد ز بوزنه در دل هیچ مستعین | |
| گفت بنه تو نیش را تازه مکن تو ریش را | خواب بکن تو خویش را خواب مرو حسام دین |