مثنوی معنوی/بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|جهد پیغامبر بفتح مکه هم|کی بود در حب دنیا متهم}} | {{ب|جهد پیغامبر بفتح مکه هم|کی بود در حب دنیا متهم}} | ||
{{ب|آنک او از مخزن هفت آسمان|چشم و دل بر بست روز امتحان}} | {{ب|آنک او از مخزن هفت آسمان|چشم و دل بر بست روز امتحان}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۰:۲۱
| ' | دفتر اول مثنوی (بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود) از مولوی |
' |
| جهد پیغامبر بفتح مکه هم | کی بود در حب دنیا متهم | |
| آنک او از مخزن هفت آسمان | چشم و دل بر بست روز امتحان | |
| از پی نظارهی او حور و جان | پر شده آفاق هر هفت آسمان | |
| خویشتن آراسته از بهر او | خود ورا پروای غیر دوست کو | |
| آنچنان پر گشته از اجلال حق | که درو هم ره نیابد آل حق | |
| لا یسع فینا نبی مرسل | والملک و الروح ایضا فاعقلوا | |
| گفت ما زاغیم همچون زاغ نه | مست صباغیم مست باغ نه | |
| چونک مخزنهای افلاک و عقول | چون خسی آمد بر چشم رسول | |
| پس چه باشد مکه و شام و عراق | که نماید او نبرد و اشتیاق | |
| آن گمان بر وی ضمیر بد کند | کو قیاس از جهل و حرص خود کند | |
| آبگینهی زرد چون سازی نقاب | زرد بینی جمله نور آفتاب | |
| بشکن آن شیشهی کبود و زرد را | تا شناسی گرد را و مرد را | |
| گرد فارس گرد سر افراشته | گرد را تو مرد حق پنداشته | |
| گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین | چون فزاید بر من آتشجبین | |
| تا تو میبینی عزیزان را بشر | دانک میراث بلیسست آن نظر | |
| گر نه فرزندی بلیسی ای عنید | پس به تو میراث آن سگ چون رسید | |
| من نیم سگ شیر حقم حقپرست | شیر حق آنست کز صورت برست | |
| شیر دنیا جوید اشکاری و برگ | شیر مولی جوید آزادی و مرگ | |
| چونک اندر مرگ بیند صد وجود | همچو پروانه بسوزاند وجود | |
| شد هوای مرگ طوق صادقان | که جهودان را بد این دم امتحان | |
| در نبی فرمود کای قوم یهود | صادقان را مرگ باشد گنج و سود | |
| همچنانک آرزوی سود هست | آرزوی مرگ بردن زان بهست | |
| ای جهودان بهر ناموس کسان | بگذرانید این تمنا بر زبان | |
| یک جهودی این قدر زهره نداشت | چون محمد این علم را بر فراشت | |
| گفت اگر رانید این را بر زبان | یک یهودی خود نماند در جهان | |
| پس یهودان مال بردند و خراج | که مکن رسوا تو ما را ای سراج | |
| این سخن را نیست پایانی پدید | دست با من ده چو چشمت دوست دید |