مثنوی معنوی/مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|پیش از عثمان یکی نساخ بود|کو به نسخ وحی جدی مینمود}} | {{ب|پیش از عثمان یکی نساخ بود|کو به نسخ وحی جدی مینمود}} | ||
{{ب|چون نبی از وحی فرمودی سبق|او همان را وا نبشتی بر ورق}} | {{ب|چون نبی از وحی فرمودی سبق|او همان را وا نبشتی بر ورق}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۰:۱۵
| ' | دفتر اول مثنوی (مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم) از مولوی |
' |
| پیش از عثمان یکی نساخ بود | کو به نسخ وحی جدی مینمود | |
| چون نبی از وحی فرمودی سبق | او همان را وا نبشتی بر ورق | |
| پرتو آن وحی بر وی تافتی | او درون خویش حکمت یافتی | |
| عین آن حکمت بفرمودی رسول | زین قدر گمراه شد آن بوالفضول | |
| کانچ میگوید رسول مستنیر | مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر | |
| پرتو اندیشهاش زد بر رسول | قهر حق آورد بر جانش نزول | |
| هم ز نساخی بر آمد هم ز دین | شد عدو مصطفی و دین بکین | |
| مصطفی فرمود کای گبر عنود | چون سیه گشتی اگر نور از تو بود | |
| گر تو ینبوع الهی بودیی | این چنین آب سیه نگشودیی | |
| تا که ناموسش به پیش این و آن | نشکند بر بست این او را دهان | |
| اندرون میسوختش هم زین سبب | توبه کردن مینیارست این عجب | |
| آه میکرد و نبودش آه سود | چون در آمد تیغ و سر را در ربود | |
| کرده حق ناموس را صد من حدید | ای بسا بسته به بند ناپدید | |
| کبر و کفر آن سان ببست آن راه را | که نیارد کرد ظاهر آه را | |
| گفت اغلالا فهم به مقمحون | نیست آن اغلال بر ما از برون | |
| خلفهم سدا فاغشیناهم | مینبیند بند را پیش و پس او | |
| رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست | او نمیداند که آن سد قضاست | |
| شاهد تو سد روی شاهدست | مرشد تو سد گفت مرشدست | |
| ای بسا کفار را سودای دین | بندشان ناموس و کبر آن و این | |
| بند پنهان لیک از آهن بتر | بند آهن را کند پاره تبر | |
| بند آهن را توان کردن جدا | بند غیبی را نداند کس دوا | |
| مرد را زنبور اگر نیشی زند | طبع او آن لحظه بر دفعی تند | |
| زخم نیش اما چو از هستی تست | غم قوی باشد نگردد درد سست | |
| شرح این از سینه بیرون میجهد | لیک میترسم که نومیدی دهد | |
| نی مشو نومید و خود را شاد کن | پیش آن فریادرس فریاد کن | |
| کای محب عفو از ما عفو کن | ای طبیب رنج ناسور کهن | |
| عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد | خود مبین تا بر نیارد از تو گرد | |
| ای برادر بر تو حکمت جاریهست | آن ز ابدالست و بر تو عاریهست | |
| گرچه در خود خانه نوری یافتست | آن ز همسایهی منور تافتست | |
| شکر کن غره مشو بینی مکن | گوش دار و هیچ خودبینی مکن | |
| صد دریغ و درد کین عاریتی | امتان را دور کرد از امتی | |
| من غلام آن که او در هر رباط | خویش را واصل نداند بر سماط | |
| بس رباطی که بباید ترک کرد | تا به مسکن در رسد یک روز مرد | |
| گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست | پرتو عاریت آتشزنیست | |
| گر شود پر نور روزن یا سرا | تو مدان روشن مگر خورشید را | |
| هر در و دیوار گوید روشنم | پرتو غیری ندارم این منم | |
| پس بگوید آفتاب ای نارشید | چونک من غارب شوم آید پدید | |
| سبزهها گویند ما سبز از خودیم | شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم | |
| فصل تابستان بگوید ای امم | خویش را بینید چون من بگذرم | |
| تن همینازد به خوبی و جمال | روح پنهان کرده فر و پر و بال | |
| گویدش ای مزبله تو کیستی | یک دو روز از پرتو من زیستی | |
| غنج و نازت مینگنجد در جهان | باش تا که من شوم از تو جهان | |
| گرمدارانت ترا گوری کنند | طعمهی ماران و مورانت کنند | |
| بینی از گند تو گیرد آن کسی | کو به پیش تو همیمردی بسی | |
| پرتو روحست نطق و چشم و گوش | پرتو آتش بود در آب جوش | |
| آنچنانک پرتو جان بر تنست | پرتو ابدال بر جان منست | |
| جان جان چو واکشد پا را ز جان | جان چنان گردد که بیجان تن بدان | |
| سر از آن رو مینهم من بر زمین | تا گواه من بود در روز دین | |
| یوم دین که زلزلت زلزالها | این زمین باشد گواه حالها | |
| گو تحدث جهرة اخبارها | در سخن آید زمین و خارهها | |
| فلسفی منکر شود در فکر و ظن | گو برو سر را بر آن دیوار زن | |
| نطق آب و نطق خاک و نطق گل | هست محسوس حواس اهل دل | |
| فلسفی کو منکر حنانه است | از حواس اولیا بیگانه است | |
| گوید او که پرتو سودای خلق | بس خیالات آورد در رای خلق | |
| بلک عکس آن فساد و کفر او | این خیال منکری را زد برو | |
| فلسفی مر دیو را منکر شود | در همان دم سخرهی دیوی بود | |
| گر ندیدی دیو را خود را ببین | بی جنون نبود کبودی بر جبین | |
| هر که را در دل شک و پیچانیست | در جهان او فلسفی پنهانیست | |
| مینماید اعتقاد و گاه گاه | آن رگ فلسف کند رویش سیاه | |
| الحذر ای ممنان کان در شماست | در شما بس عالم بیمنتهاست | |
| جمله هفتاد و دو ملت در توست | وه که روزی آن بر آرد از تو دست | |
| هر که او را برگ آن ایمان بود | همچو برگ از بیم این لرزان بود | |
| بر بلیس و دیو زان خندیدهای | که تو خود را نیک مردم دیدهای | |
| چون کند جان بازگونه پوستین | چند وا ویلی بر آید ز اهل دین | |
| بر دکان هر زرنما خندان شدست | زانک سنگ امتحان پنهان شدست | |
| پردهای ستار از ما بر مگیر | باش اندر امتحان ما را مجیر | |
| قلب پهلو میزند با زر به شب | انتظار روز میدارد ذهب | |
| با زبان حال زر گوید که باش | ای مزور تا بر آید روز فاش | |
| صد هزاران سال ابلیس لعین | بود ز ابدال و امیر الممنین | |
| پنجه زد با آدم از نازی که داشت | گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت |