مثنوی معنوی/تهدید کردن نوح علیهالسلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای میپیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گفت نوح ای سرکشان من من نیم|من ز جان مردم بجانان میزیم}} | {{ب|گفت نوح ای سرکشان من من نیم|من ز جان مردم بجانان میزیم}} | ||
{{ب|چون بمردم از حواس بوالبشر|حق مرا شد سمع و ادراک و بصر}} | {{ب|چون بمردم از حواس بوالبشر|حق مرا شد سمع و ادراک و بصر}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۰:۱۴
| ' | دفتر اول مثنوی (تهدید کردن نوح علیهالسلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای میپیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان) از مولوی |
' |
| گفت نوح ای سرکشان من من نیم | من ز جان مردم بجانان میزیم | |
| چون بمردم از حواس بوالبشر | حق مرا شد سمع و ادراک و بصر | |
| چونک من من نیستم این دم ز هوست | پیش این دم هرکه دم زد کافر اوست | |
| هست اندر نقش این روباه شیر | سوی این روبه نشاید شد دلیر | |
| گر ز روی صورتش مینگروی | غره شیران ازو مینشنوی | |
| گر نبودی نوح را از حق یدی | پس جهانی را چرا بر هم زدی | |
| صد هزاران شیر بود او در تنی | او چو آتش بود و عالم خرمنی | |
| چونک خرمن پاس عشر او نداشت | او چنان شعله بر آن خرمن گماشت | |
| هر که او در پیش این شیر نهان | بیادب چون گرگ بگشاید دهان | |
| همچو گرگ آن شیر بر دراندش | فانتقمنا منهم بر خواندش | |
| زخم یابد همچو گرگ از دست شیر | پیش شیر ابله بود کو شد دلیر | |
| کاشکی آن زخم بر تن آمدی | تا بدی کایمان و دل سالم بدی | |
| قوتم بگسست چون اینجا رسید | چون توانم کرد این سر را پدید | |
| همچو آن روبه کم اشکم کنید | پیش او روباهبازی کم کنید | |
| جمله ما و من به پیش او نهید | ملک ملک اوست ملک او را دهید | |
| چون فقیر آیید اندر راه راست | شیر و صید شیر خود آن شماست | |
| زانک او پاکست و سبحان وصف اوست | بی نیازست او ز نغز و مغز و پوست | |
| هر شکار و هر کراماتی که هست | از برای بندگان آن شهست | |
| نیست شه را طمع بهر خلق ساخت | این همه دولت خنک آنکو شناخت | |
| آنک دولت آفرید و دو سرا | ملک و دولتها چه کار آید ورا | |
| پیش سبحان پس نگه دارید دل | تا نگردید از گمان بد خجل | |
| کو ببیند سر و فکر و جست و جو | همچو اندر شیر خالص تار مو | |
| آنک او بی نقش سادهسینه شد | نقشهای غیب را آیینه شد | |
| سر ما را بیگمان موقن شود | زانک ممن آینهی ممن بود | |
| چون زند او نقد ما را بر محک | پس یقین را باز داند او ز شک | |
| چون شود جانش محک نقدها | پس ببیند قلب را و قلب را |