خاقانی (قطعات)/خواجه اسعد چو می خورد پیوست: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|خواجه اسعد چو می خورد پیوست|طرفه شکلی شود چو گردد مست}} | {{ب|خواجه اسعد چو می خورد پیوست|طرفه شکلی شود چو گردد مست}} | ||
{{ب|پارسا روی هست لیکن نیست|قلتبان شکل نیست لیکن هست}} | {{ب|پارسا روی هست لیکن نیست|قلتبان شکل نیست لیکن هست}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۹:۰۲
| ' | خاقانی (قطعات) (خواجه اسعد چو می خورد پیوست) از خاقانی |
' |
| خواجه اسعد چو می خورد پیوست | طرفه شکلی شود چو گردد مست | |
| پارسا روی هست لیکن نیست | قلتبان شکل نیست لیکن هست | |
| وبالت نه از سر نهفتن درست | که از گوهر راز سفتن درست | |
| مگو راست بندیش خاقانیا | همه آفت از راست گفتن درست | |
| گیرم که دل درست ما نیست | آخر نام درست ما هست | |
| خاقانی را اگر سفیهی | هنگام جدل زبان فروبست | |
| این هم ز عجایب خواص است | کالماس به ضرب سرب بشکست | |
| ده دهی باشد زر سخنم گرچه مرا | چون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست | |
| ترک چون هست به انداختن زوبین جلد | چه زیان دارد اگر مولد او دیلم نیست | |
| من که خاقانیم ز هر دو جهان | بینیازم چه خوب هر دو چه زشت | |
| عافیت خواهم این سرا نه یسار | مغفرت خواهم آن سرا نه بهشت | |
| مرغکی را وقت کشتن میدوانید ابلهی | گفت مقصود از دوانیدنش نازک گشتن است | |
| ما همان مرغیم خاقانی که ما را روزگار | میدواند وین دویدن را فذلک کشتن است | |
| گنج دانش توراست خاقانی | کار نادان به آب و رنگ چراست؟ | |
| نام شاهی به شیر دادستند | پس حلی بر تن پلنگ چراست؟ | |
| هفت اندام ماهی از سیم است | هفت عضو صدف ز سنگ چراست؟ | |
| چو خاک سیه را دهی آب روشن | به سالی گلی بردهد بوستانت | |
| منم خاک تو گر دهی آب لطفم | دهم صد گل شکر در یک زمانت | |
| چون ز یاران رفته یاد آرم | آه و واحسرتا علی من مات | |
| چون ز عمر گذشته یاد آرم | آه و واغصتا علی مافات | |
| خاقانیا قبول و رد از کردگار دان | زو ترس و بس که ترس تو پا زهر زهر اوست | |
| دیوان فرشتگانند آنجا که لطف اوست | مردان، مخنثانند آنجا که قهر اوست | |
| هر حکم را که دوست کند دوستدار باش | مگریز و سر مکش همه شهر شهر اوست | |
| دروغ است آنکه گوید این که در سنگ | فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت | |
| دل او هست سنگین پس چه معنی | که عشق او عقیق از اشک من ساخت | |
| من از دل آزمایی دست شستم | که او در زلف آن دلبر وطن ساخت | |
| به کرم پیله میماند دل من | که خود را هم به فعل خود کفن ساخت | |
| کنون دل انده دل میخورد زانک | هلاک خویشتن هم خویشتن ساخت | |
| ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل | جز آن کورا به محنت ممتحن ساخت | |
| شکر انعام پادشا گفتن | نتوان کان ورای غایتهاست | |
| راه شکرش به پای هرکس نیست | که حدش زان سوی نهایتهاست | |
| گرچه انعام او مرا شکر است | شکر او را ز من شکایتهاست |