نظامی (لیلی و مجنون)/گنجینه گشای این خزینه: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گنجینه گشای این خزینه|سرباز کند ز گنج سینه}} | {{ب|گنجینه گشای این خزینه|سرباز کند ز گنج سینه}} | ||
{{ب|کانروز که نوفل آن سپه راند|بیننده بدو شگفت درماند}} | {{ب|کانروز که نوفل آن سپه راند|بیننده بدو شگفت درماند}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۶:۵۸
| ' | نظامی (لیلی و مجنون) (گنجینه گشای این خزینه) از نظامی |
' |
| گنجینه گشای این خزینه | سرباز کند ز گنج سینه | |
| کانروز که نوفل آن سپه راند | بیننده بدو شگفت درماند | |
| از زلزله مصاف خیزان | شد قله بوقبیس ریزان | |
| خصمان چو خروش او شنیدند | در حرب شدند وصف کشیدند | |
| سالار قبیله با سپاهی | بر شد به سر نظاره گاهی | |
| صحرا همه نیزه دید و خنجر | وافاق گرفته موج لشگر | |
| از نعره کوس و ناله نای | دل در تن مرده میشد از جای | |
| رایی نه که جنگ را بسیچد | رویی نه که روی از آن بپیچد | |
| زانگونه که بود پای بفشرد | سیل آمد و رخت بخت را برد | |
| قلب دو سپه بهم بر افتاد | هر تیغ که رفت بر سر افتاد | |
| از خون روان که ریگ میشست | از ریگ روان عقیق میرست | |
| دل مانده شد از جگر دریدن | شمشیر خجل ز سر بریدن | |
| شمشیر کشید نوفل گرد | میکرد به حمله کوه را خرد | |
| میساخت چو اژدها نبردی | زخمی و دمی دمی و مردی | |
| برهر که زدی کدینه گرز | بشکستی اگرچه بودی البرز | |
| بر هر ورقی که تیغ راندی | در دفتر او ورق نماندی | |
| کردند نبردی آنچنان سخت | کز اره تیغ تخته شد تخت | |
| یاران چو کنند همعنانی | از سنگ برآورند خانی | |
| پر کندگی از نفاق خیزد | پیروزی از اتفاق خیزد | |
| بر نوفلیان خجسته شد روز | گشتند به فال سعد فیروز | |
| بر خصم زدند و برشکستند | کشتند و بریختند و خستند | |
| جز خسته نبود هر که جان برد | وان نیز که خسته بود میمرد | |
| پیران قبیله خاک بر سر | رفتند به خاکبوس آن در | |
| کردند بی خروش و فریاد | کی داور داد ده بده داد | |
| ای پیش تو دشمن تو مرده | ما را همه کشته گیر و برده | |
| با ما دو سه خسته نیزه و تیر | بر دست مگیر و دست ما گیر | |
| یک ره بنه این قیامت از دست | کاخر به جز این قیامتی هست | |
| تا دشمن تو سلیح پوشد | شمشیر تو به که باز کوشد | |
| ما کز پی تو سپر فکندیم | گر عفو کنی نیازمندیم | |
| پیغام به تیر و نیزه تا چند | با بیسپران ستیزه تا چند | |
| یابنده فتح کان جزع دید | بخشود و گناه رفته بخشید | |
| گفتا که عروس بایدم زود | تا گردم از این قبیله خوشنود | |
| آمد پدر عروس غمناک | چون خاک نهاده روی بر خاک | |
| کای در عرب از بزرگواری | در خورد سری و تاجداری | |
| مجروحم و پیر و دل شکسته | دور از تو به روز بد نشسته | |
| در سرزنش عرب فتاده | خود را عجمی لقب نهاده | |
| این خون که ز شرح بیش بینم | در کردن بخت خویش بینم | |
| خواهم که در این گناهکاری | سیماب شوم ز شرمساری | |
| گر دخت مرا بیاوری پیش | بخشی به کمینه بنده خویش | |
| راضی شوم و سپاس دارم | وز حکم تو سر برون نیارم | |
| ور آتش تیز بر فروزی | و او را به مثل چو عود سوزی | |
| ور زآنکه درافکنی به چاهش | یا تیغ کشی کنی تباهش | |
| از بندگی تو سر نتابم | روی از سخن تو بر نتابم | |
| اما ندهم به دیو فرزند | دیوانه به بند به که در بند | |
| سرسامی و نور چون بود خوش! | خاشاک و نعوذ بالله آتش! | |
| این شیفته رای ناجوانمرد | بیعاقبت است و رایگان گرد | |
| خو کرده به کوه و دشت گشتن | جولان زدن و جهان نبشتن | |
| با نام شکستگان نشستن | نام من و نام خود شکستن | |
| در اهل هنر شکسته کامی | به زانکه بود شکسته نامی | |
| در خاک عرب نماند بادی | کز دختر من نکرد یادی | |
| نایافته در زبانش افکند | در سرزنش جهانش افکند | |
| گر در کف او نهی زمامم | با ننگ بود همیشه نامم | |
| آنکس که دم نهنگ دارد | به زانکه بماند و ننگ دارد | |
| گر هیچ رسی مرا به فریاد | آزاد کنی که بادی آزاد | |
| ورنه به خدا که باز گردم | وز ناز تو بینیاز گردم | |
| برم سر آن عروس چون ماه | در پیش سگ افکنم در این راه | |
| تا باز رهم زنام و ننگش | آزاد شوم ز صلح و جنگش | |
| فرزند مرا در این تحکم | سگ به که خورد که دیو مردم | |
| آنرا که گزد سگ خطرناک | چون مرهم هست نیستش باک | |
| وآنرا که دهان آدمی خست | نتوان به هزار مرهمش بست | |
| چون او ورقی چنین فروخواند | نوفل به جواب او فرو ماند | |
| زان چیره زبان رحمتانگیز | بخشایش کرد و گفت برخیز | |
| من گرچه سرآمد سپاهم | دختر به دل خوش از تو خواهم | |
| چون می ندهی دل تو داند | از تو بستم که میستاند | |
| هر زن که به دست زور خواهند | نان خشک و عصیده شور خواهند | |
| من کامدم از پی دعاها | مستغنیم از چنین جفاها | |
| آنان که ندیم خاص بودند | با پیر در آن خلاص بودند | |
| کان شیفته خاطر هوسناک | دارد منشی عظیم ناپاک | |
| شوریده دلی چنین هوائی | تن در ندهدت به کدخدائی | |
| بر هر چه دهیش اگر نجاتست | ثابت نبود که بیثباتست | |
| ما دی ز برای او بناورد | او روی به فتح دشمن آورد | |
| ما از پی او نشانه تیر | او در رخ ما کشیده تکبیر | |
| این نیست نشان هوشمندان | او خواه به گریه خواه خندان | |
| این وصلت اگر فراهم افتد | هم قرعه فال برغم افتد | |
| نیکو نبود ز روی حالت | او با خلل و تو با خجالت | |
| آن به که چو نام و ننگ داریم | زین کار نمونه چنگ داریم | |
| خواهشگر از این حدیث بگذشت | با لشگر خویش باز پس گشت | |
| مجنون شکسته دل در آن کار | دلخسته شد از گزند آن خار | |
| آمد بر نوفل آب در چشم | جوشنده چو کوه آتش از خشم | |
| کی پای به دوستی فشرده | پذرفته خود به سر نبرده | |
| در صبحدمی بدان سپیدی | دادیم به روز نا امیدی | |
| از دست تو صید من چرا رفت | وان دست گرفتنت کجا رفت | |
| تشنهام به لب فرات بردی | ناخورده به دوزخم سپردی | |
| شکر ز قمطر برگشادی | شربت کردی ولی ندادی | |
| برخوان طبرزدم نشاندی | بازم چو مگس ز پیش راندی | |
| چون آخر رشته این گره بود | این رشته نرشته پنبه به بود | |
| این گفت و عنان از او بگرداند | یک اسبه شد و دو اسپه میراند | |
| گم کرد پی از میان ایشان | میرفت چو ابر دل پریشان | |
| میریخت زدیده آب بر خاک | بر زهر کشنده ریخت تریاک | |
| نوفل چو به ملک خویش پیوست | با هم نفسان خویش بنشست | |
| مجنون ستم رسیده را خواند | تا دل دهدش کز او دلش ماند | |
| جستند بسی در آن مقامش | افتاده بد از جریده نامش | |
| گم گشتن او که ناروا بود | آگاه شدند کز کجا بود |