شاهنامه/پادشاهی خسرو پرویز ۱۳: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up, replaced: شاهنامهٔ فردوسی → شاهنامه using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|به شیروی گردنکش آواز داد|سبک پاسخش نامور باز داد}} | {{ب|به شیروی گردنکش آواز داد|سبک پاسخش نامور باز داد}} | ||
{{ب|بدانست شیروی کان سرفراز|بدانگه به زندان چرا شد فراز}} | {{ب|بدانست شیروی کان سرفراز|بدانگه به زندان چرا شد فراز}} | ||
نسخهٔ ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۰۶
| ' | شاهنامه (پادشاهی خسرو پرویز ۱۳) از فردوسی |
' |
| به شیروی گردنکش آواز داد | سبک پاسخش نامور باز داد | |
| بدانست شیروی کان سرفراز | بدانگه به زندان چرا شد فراز | |
| چو روی تخوار او فروزان بدید | از اندوه چندان دلش بردمید | |
| بدو گفت گریان که خسرو کجاست | رها کردن مانه کار شماست | |
| چنین گفت با شاهزاده تخوار | که گر مردمی کام شیران مخوار | |
| اگر تو بدین کار همداستان | نباشی تو کم گیر زین راستان | |
| یکی کم بود شاید از شانزده | برادر بماند تو را پانزده | |
| بشایند هرکس به شاهنشهی | بدیشان بود شاد تخت مهی | |
| فروماند شیروی گریان بجای | ازان خانهی تنگ بگذارد پای | |
| همان زاد فرخ بدرگاه بر | همیبود و کس را ندادی گذر | |
| که آگه شدی زان سخن شهریار | به درگاه بر بود چون پرده دار | |
| چو پژمرده شد چادر آفتاب | همیساخت هر مهتری جای خواب | |
| بفرمود تا پاسبانان شهر | هر آنکس که از مهتری داشت بهر | |
| برفتند یکسر سوی بارگاه | بدان جای شادی و آرام شاه | |
| بدیشان چنین گفت کامشب خروش | دگرگونهتر کرد باید ز دوش | |
| همه پاسبانان بنام قباد | همیکرد باید بهر پاس یاد | |
| چنین داد پاسخ که ای دون کنم | ز سر نام پرویز بیرون کنم | |
| چو شب چادر قیرگون کرد نو | ز شهر و ز بازار برخاست غو | |
| همه پاسبانان بنام قباد | چو آواز دادند کردند یاد | |
| شب تیره شاه جهان خفته بود | چو شیرین به بالینش بر جفته بود | |
| چو آواز آن پاسبانان شنید | غمی گشت و زیشان دلش بردمید | |
| بدو گفت شاها چه شاید بدن | برین داستانی بباید زدن | |
| از آواز او شاه بیدار شد | دلش زان سخن پر ز آزار شد | |
| به شیرین چنین گفت کای ماه روی | چه داری بخواب اندرون گفت وگوی | |
| بدو گفت شیرین که بگشای گوش | خروشیدن پاسبانان نیوش | |
| چو خسرو بدان گونه آوا شنید | به رخساره شد چون گل شنبلید | |
| چنین گفت کز شب گذشته سه پاس | بیابید گفتار اخترشناس | |
| که این بد گهر تا ز مادر بزاد | نهانی و را نام کردم قباد | |
| به آواز شیرویه گفتم همی | دگر نامش اندر نهفتم همی | |
| ورا نام شیروی بد آشکار | قبادش همیخواند این پیشکار | |
| شب تیره باید شدن سوی چین | وگر سوی ما چین و مکران زمین | |
| بریشان به افسون بگیریم راه | ز فغفور چینی بخواهم سپاه | |
| ازان کاخترش به آسمان تیره بود | سخنهای او بر زمین خیره بود | |
| شب تیره افسون نیامد به کار | همیآمدش کار دشوار خوار | |
| به شیرین چنین گفت که آمد زمان | بر افسون ما چیره شد بدگمان | |
| بدو گفت شیرین که نوشه بدی | همیشه ز تو دور دست بدی | |
| بدانش کنون چارهی خویش ساز | مبادا که آید به دشمن نیاز | |
| چو روشن شود دشمن چاره جوی | نهد بیگمان سوی این کاخ روی | |
| هم آنگه زره خواست از گنج شاه | دو شمشیر هندی و رومی کلاه | |
| همان ترکش تیرو زرین سپر | یکی بندهی گرد و پرخاشخر | |
| شب تیرهگون اندر آمد به باغ | بدان گه که برخیزد ازخواب زاغ | |
| به باغ بزرگ اندر از بس درخت | نبد شاه را در چمن جای تخت | |
| بیاویخت از شاخ زرین سپر | بجایی کزو دور بودی گذر | |
| نشست از برنرگس و زعفران | یکی تیغ در زیر زانو گران | |
| چو خورشید برزد سنان از فراز | سوی کاخ شد دشمن دیو ساز | |
| یکایک بگشتند گرد سرای | تهی بد ز شاه سرافراز جای | |
| به تاراج دادند گنج ورا | نکرد ایچ کس یاد رنج ورا | |
| همه باز گشتنددیده پرآب | گرفته ز کار زمانه شتاب | |
| چه جوییم ازین گنبد تیزگرد | که هرگز نیاساید از کارکرد | |
| یک را همی تاج شاهی دهد | یکی رابه دریا به ماهی دهد | |
| یکی را برهنه سر و پای و سفت | نه آرام و خورد و نه جای نهفت | |
| یکی را دهد نوشه و شهد و شیر | بپوشد به دیبا و خز و حریر | |
| سرانجام هردو به خاک اندرند | به تاریک دام هلاک اندرند | |
| اگر خود نزادی خردمند مرد | نبودی ورا روز ننگ و نبرد | |
| ندیدی جهان از بنه به بدی | اگر که بدی مرد اگر مه بدی | |
| کنون رنج در کار خسرو بریم | بخواننده آگاهی نوبریم | |
| همیبود خسرو بران مرغزار | درخت بلند ازبرش سایه دار | |
| چو بگذشت نیمی ز روز دراز | بنان آمد آن پادشا رانیاز | |
| به باغ اندرون بد یکی پایکار | که نشناختی چهرهی شهریار | |
| پرستنده راگفت خورشید فش | که شاخی گهر زین کمر بازکش | |
| بران شاخ برمهرهی زر پنج | ز هرگونه مهره بسی برده رنج | |
| چنین گفت با باغبان شهریار | که این مهرهها تا کت آید به کار | |
| به بازار شو بهرهیی گوشت خر | دگر نان و بیراه جایی گذر | |
| مرآن گوهران را بها سی هزار | درم بد کسی را که بودی به کار | |
| سوی نانبا شد سبک باغبان | بدان شاخ زرین ازو خواست نان | |
| بدو نانوا گفت کاین رابها | ندانم نیارمت کردن رها | |
| ببردند هر دو به گوهر فروش | که این را بها کن بدانش بکوش | |
| چو داننده آن مهرهها رابدید | بدو گفت کاین را که یارد خرید | |
| چنین شاخ در گنج خسرو بدی | برین گونه هر سال سد نوبدی | |
| تو این گوهران از که دزدیدهای | گر از بنده خفته ببریدهای | |
| سوی زاد فرخ شدند آن سه مرد | ابا گوهر و زر و با کارکرد | |
| چو آن گوهران زاد فرخ بدید | سوی شهریار نو اندر کشید | |
| به شیروی بنمود زان سان گهر | بریده یکی شاخ زرین کمر | |
| چنین گفت شیروی با باغبان | که گر زین خداوند گوهر نشان | |
| نگویی هم اکنون ببرم سرت | همان را که او باشد از گوهرت | |
| بدو گفت شاها به باغ اندرست | زره پوش مردی کمانی بدست | |
| ببالا چو سرو و به رخ چون بهار | بهر چیز مانندهی شهریار | |
| سراسر همه باغ زو روشنست | چو خورشید تابنده در جوشنست | |
| فروهشته از شاخ زرین سپر | یکی بنده در پیش او با کمر | |
| برید این چنین شاخ گوهر ازوی | مراداد و گفتا کز ایدر بپوی | |
| ز بازار نان آور و نان خورش | هم اکنون برفتم چو باد از برش | |
| بدانست شیروی کو خسروست | که دیدار او در زمانه نوست | |
| ز درگاه رفتند سیسد سوار | چو باد دمان تا لب جویبار | |
| چو خسرو ز دور آن سپه را بدید | به پژمرد و شمشیر کین برکشید | |
| چو روی شهنشاه دید آن سپاه | همه باز گشتند گریان ز راه | |
| یکایک بر زاد فرخ شدند | بسی هر کسی داستانی زدند | |
| که ما بندگانیم و او خسروست | بدان شاه روز بد اکنون نوست | |
| نیارد برو زد کسی باد سرد | چه در باغ باشد چه اندر نبرد | |
| بشد زاد فرخ به نزدیک شاه | ز درگاه او برد چندی سپاه | |
| چو نزدیک او رفت تنها ببود | فراوان سخن گفت و خسرو شنود | |
| بدو گفت اگر شاه بارم دهد | برین کردهها زینهارم دهد | |
| بیایم بگویم سخن هرچ هست | وگرنه بپویم به سوی نشست | |
| بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی | نه انده گساری نه پیکارجوی | |
| چنین گفت پس مرد گویا به شاه | که درکار هشیاتر کن نگاه | |
| بران نه که کشتی تو جنگی هزار | سرانجام سیرآیی از کارزار | |
| همه شهر ایران تو را دشمنند | به پیکار تو یک دل و یک تنند | |
| بپا تا چه خواهد نمودن سپهر | مگر کینها بازگردد به مهر | |
| بدو گفت خسرو که آری رواست | همه بیمم از مردم ناسزاست | |
| که پیش من آیند و خواری کنند | بیم بر مگر کامگاری کنند | |
| چو بشنید از زاد فرخ سخن | دلش بد شد از روزگار کهن | |
| که او را ستاره شمر گفته بود | ز گفتار ایشان برآشفته بود | |
| که مرگ توباشد میان دو کوه | بدست یکی بنده دور از گروه | |
| یکی کوه زرین یکی کوه سیم | نشسته تو اندر میان دل به بیم | |
| ز بر آسمان تو زرین بود | زمین آهنین بخت پرکین بود | |
| کنون این زره چون زمین منست | سپر آسمان زرین منست | |
| دو کوه این دو گنج نهاده به باغ | کزین گنجها بد دلم چون چراغ | |
| همانا سرآمد کنون روز من | کجا اختر گیتی افروز من | |
| کجا آن همه کام و آرام من | که بر تاجها بر بدی نام من | |
| ببردند پیلی به نزدیک اوی | پر از درد شد جان تاریک اوی | |
| بران کوههی پیل بنشست شاه | ز باغش بیاورد لشکر به راه | |
| چنین گفت زان پیل بر پهلوی | که ای گنج اگر دشمن خسروی | |
| مکن دوستی نیز با دشمنم | که امروز در دست آهرمنم | |
| به سختی نبودیم فریادرس | نهان باش و منمای رویت بکس | |
| به دستور فرمود زان پس قباد | کزو هیچ بر بد مکن نیز یاد | |
| بگو تاسوی طیسفونش برند | بدان خانهی رهنمونش برند | |
| بباشد به آرام ما روز چند | نباید نماید کس او را گزند | |
| برو بر موکل کنند استوار | گلینوش را با سواری هزار | |
| چو گردنده گردون به سر بر بگشت | شد آن شاه را سال بر سی و هشت | |
| کجا ماه آذر بدی روز دی | گه آتش و مرغ بریان و می | |
| قباد آمد و تاج بر سر نهاد | به آرام بر تخت بنشست شاد | |
| ز ایران بر و کرد بیعت سپاه | درم داد یک ساله از گنج شاه | |
| نبد پادشاهیش جز هفت ماه | تو خواهیش ناچیز خوان خواه شاه | |
| چنین است رسم سرای جفا | نباید کزو چشم داری وفا |