شاهنامه/جمشید: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
Bellavista (گفتگو | مشارکتها) (اصلاح فاصلهٔ مجازی) |
Bellavista (گفتگو | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
== پادشاهی جمشید هفتسد سال بود == | == پادشاهی جمشید هفتسد سال بود == | ||
{{شعر}} | {{شعر}} | ||
[[پرونده:Jamshid 2.ogg|thumb| | [[پرونده:Jamshid 2.ogg|thumb|right|300px|'''گرانمایه جمشید فرزند اوی''']] | ||
[[پرونده:Jamshid 3.ogg|thumb| | [[پرونده:Jamshid 3.ogg|thumb|right|300px|'''بدین اندرون، سال پنجاه رنج''']] | ||
[[پرونده:Jamshid 4.ogg|thumb| | [[پرونده:Jamshid 4.ogg|thumb|right|300px|'''چهارم که خوانند اهتوخشی''']] | ||
[[پرونده:Jamshid 5.ogg|thumb| | [[پرونده:Jamshid 5.ogg|thumb|right|300px|'''چهارم که خوانند اهتوخشی''']] | ||
{{ب|'''گرانمایه جمشید فرزند اوی'''|کمر بست یکدل پر از پند او}} | {{ب|'''گرانمایه جمشید فرزند اوی'''|کمر بست یکدل پر از پند او}} | ||
{{ب|برآمد بر آن تخت فرخ پدر| به رسم کیان بر سرش تاج زر}} | {{ب|برآمد بر آن تخت فرخ پدر| به رسم کیان بر سرش تاج زر}} | ||
نسخهٔ ۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۱۵:۲۳
| تهمورث | شاهنامه (هوشنگ) از فردوسی |
ضحاک |
پادشاهی جمشید هفتسد سال بود
| گرانمایه جمشید فرزند اوی | کمر بست یکدل پر از پند او | |
| برآمد بر آن تخت فرخ پدر | به رسم کیان بر سرش تاج زر | |
| کمر بست با فر شاهنشهی | جهان گشت، سرتاسر او را رهی | |
| زمانه بر آسوده از داوری | به فرمان او دیو و مرغ و پری | |
| جهان را فزوده بدو آبروی | فروزان شده تخت شاهی بدوی | |
| منم گفت با فره ایزدی | همم شهریاری و هم بخردی | |
| بدان را ز بد دست کوته کنم | روان را سوی روشنی ره کنم | |
| درآغاز دستی به ابزار برد | در نام جستن به گُردان سپرد | |
| به فر کیی نرم کرد آهنا | چو خُود و زره کرد و چون جوشنا | |
| چو خفتان و تیغ و چو برگستوان | همه کرد پیدا به روشن روان | |
| بدین اندرون، سال پنجاه رنج | ببرد و ازین چند، بنهاد گنج | |
| دگر پنجه، اندیشهی جامه کرد | که پوشند هنگام ننگ و نبرد | |
| ز کتان و ابریشم و موی قز | قصب کرد پرمایه دیبا و خز | |
| بیاموختشان رشتن و تافتن | به تار اندرون پود را بافتن | |
| چو شد بافته، شستن و دوختن | گرفتند ازو یکسر آموختن | |
| چو این کرده شد، ساز دیگر نهاد | زمانه بدو شاد و او نیز شاد | |
| ز هر پیشهور انجمن گرد کرد | بدین اندرون نیز پنجاه خَورد | |
| گروهی که آتوربان خوانیش | به رسم پرستندگان دانیش | |
| جدا کردشان از میان گروه | پرستنده را جایگه کرد کوه | |
| بدان تا پرستش بود کارشان | نوان پیش روشن جهاندارشان | |
| ردان را دگر دست بنشاندند | همی نام نیساریان خواندند | |
| کجا شیرمردان جنگاورند | فروزندهی لشکر و کشورند | |
| ازیشان بود تخت شاهی به جای | وُزیشان بود نام مردی به پای | |
| واستریوش سه دیگر گُره را شناس | کجا نیست از کس بر ایشان سپاس | |
| بکارند و ورزند و خود بدروند | به گاه خورش سرزنش نشنوند | |
| ز فرمان سر آزاده و ژنده پوش | از آوای بیغاره آسوده گوش | |
| تن آزاده و آباد گیتی بدوی | برآسوده از داور و گفت و گوی | |
| چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد | که آزاده را کاهلی بنده کرد | |
| چهارم که خوانند اهتوخشی | هم از دست ورزان با سرکشی | |
| کجا کارشان همگنان پیشه بود | روانشان همیشه پر اندیشه بود | |
| بدین اندرون سال پنجاه نیز | بخورد و ببخشید بسیار چیز | |
| ازین هر یکی را یکی پایگاه | سزاوار بگزید و بنمود راه | |
| که تا هرکس اندازهی خویش را | ببیند بداند کم و بیش را | |
| از آن پس که اینها شد آراسته | شهنشاه با دانش و خاسته | |
| بفرمود دیوان ناپاک را | به آب اندرآمیختن خاک را | |
| هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند | سبک خشت را کالبد ساختند | |
| به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد | نخستش به اندازه در کار کرد | |
| چو گرمابه و کاخهای بلند | چو ایوان که باشد پناه از گزند | |
| ز خارا گهر جست یک روزگار | همی کرد زو روشنی خواستار | |
| به چنگ آمدش چند گونه گهر | چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر | |
| ز خارا به افسون برون آورید | شد آن بندها را سراسر کلید | |
| دگر بویهای خوش آورد باز | که دارند مردم به بویش نیاز | |
| چو پان و چو کافور و چون مشک ناب | چو دارگوی و چو عنبر چو روشن گلاب | |
| پزشکی و درمان هر دردمند | درِ تندرستی و راه گزند | |
| همان رازها کرد نیز آشکار | جهان را نیامد چنو خواستار | |
| گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب | ز کشور به کشور چوآمد شتاب | |
| چنین سال پنجه برنجید نیز | ندید از هنر بر خرد بسته چیز |
داستان ضحاک با پدرش
| یکی مرد بود اندر آن روزگار | ز دشت سواران نیزه گذار | |
| گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد | ز ترس جهاندار با باد سرد | |
| که مرداس نام گرانمایه بود | به داد و دهش برترین پایه بود | |
| مر او را ز دوشیدنی چارپای | ز هر یک هزار آمدندی به جای | |
| همان گاو دوشا به فرمانبری | همان تازی اسب گزیده مری | |
| بز و میش بد شیرور همچنین | بدوشیزگان داده بد پاک دین | |
| به شیر آن کسی را که بودی نیاز | بدان خواسته دست بردی فراز | |
| پسر بد مر این پاک دل را یکی | کش از مهر بهره نبود اندکی | |
| جهان جوی را نام ضحاک بود | دلیر سبکسار و ناپاک بود | |
| کجا بیور اسپش همی خواندند | چنین نام بر پهلوی راندند | |
| کجا بیور از پهلوانی شمار | بود بر زبان دری ده هزار | |
| ز اسپان تازی به زرین ستام | ورا بود بیور که بردند نام | |
| شب و روز بودی دو بهره به زین | ز روی بزرگی نه از روی کین | |
| چنان بد که ابلیس روزی پگاه | بیامد به سان یکی نیک خواه | |
| دل مهتر از راه نیکی ببرد | جوان گوش گفتار او را سپرد | |
| بدو گفت پیمانت خواهم نخست | پس آنگه سخن برگشایم درست | |
| جوان نیک دل گشت فرمانش کرد | چنان چون بفرمود سوگند خورد | |
| که راز تو با کس نگویم ز بن | ز تو بشنوم هر چه گویی سخن | |
| بدو گفت جز تو کسی کدخدای | چه باید همی با تو اندر سرای | |
| چه باید پدرکش پسر چون بود | یکی پندت از من بباید شنود | |
| زمانه برین خواجهٔ سالخورد | همی دیر ماند تو اندر نورد | |
| بگیر این سرمایه و رجاه او | ترا زیبد اندر جهان گاه او | |
| برین گفتهٔ من چو داری وفا | جهاندار باشی یک پادشا | |
| چو ضحاک بشنید اندیشه کرد | ز خون پدر شد دلش پر ز درد | |
| به ابلیس گفت این سزاوار نیست | دگر گوی کین از در کار نیست | |
| بدو گفت گر بگذری زین سخن | بتابی ز سوگند و پیمان من | |
| بماند به گردنت سوگند و بند | شوی خوار ماندت پدرت ارجمند | |
| سر مرد تازی به دام آورید | چنان شد که فرمان او برگزید | |
| بپرسید کاین چاره با من بگوی | نتابم ز رای تو من هیچ روی | |
| بدو گفت من چاره سازم ترا | به خورشید سر برفرازم ترا | |
| مر آن پادشا را در اندر سرای | یکی بوستان بود بس دلگشای | |
| گرانمایه شبگیر برخاستی | ز بهر پرستش بیاراستی | |
| سر و تن بشستی نهفته به باغ | پرستنده با او ببردی چراغ | |
| بیاورد وارونه ابلیس بند | یکی ژرف چاهی بره بربکند | |
| پس ابلیس واژونه آن ژرف چاه | به خاشاک پوشید و بسترد راه | |
| سر تازیان مهتر نامجوی | شب آمد سوی باغ بنهاد روی | |
| به چاه اندر افتاد و بشکست پست | شد آن نیک دل مرد یزدان پرست | |
| به هر نیک و بد شاه آزاد مرد | به فرزند بر نازده باد سرد | |
| همی پروریدش به ناز و به رنج | بدو بود شاد و بدو داد گنج | |
| چنان بدگهر شوخ فرزند او | بگشت از ره داد و پیوند او | |
| به خون پدر گشت هم داستان | ز دانا شنیدم من این داستان | |
| که فرزند بد گر شود نره شیر | به خون پدر هم نباشد دلیر | |
| مگر در نهانش سخن دیگرست | پژوهنده را راز با مادرست | |
| فرومایه ضحاک بی دادگر | بدین چاره بگرفت جای پدر |
خوالیگری کردن ابلیس
| چو ابلیس پیوسته دید آن سخن | یکی بند بد را نو افگند بن | |
| بدو گفت گر سوی من تافتی | ز گیتی همه کام دل یافتی | |
| اگر همچنین نیز پیمان کنی | نپیچی ز گفتار و فرمان کنی | |
| جهان سر به سر پادشاهی تراست | دد و مردم و مرغ و ماهی تراست | |
| چو این کرده شد ساز دیگری گرفت | یکی چاره کرد از شگفتی شگفت | |
| جوانی برآراست از خویشتن | سخن گوی و بینادل و رای زن | |
| همیدون به ضحاک بنهاد روی | نبودش به جز آفرین گفت و گوی | |
| بدو گفت اگر شاه را در خورم | یکی نامور پاک خوالیگرم | |
| چو بشنید ضحاک بنواختنش | ز بهر خورش جایگه ساختش | |
| کلید خورش خانهٔ پادشا | بدو داد دستور فرمانروا | |
| فراوان نبود آن زمان پرورش | که کمتر بد از خوردنیها خورش | |
| ز هر گوشت از مرغ و از چارپای | خورش گر بیاورد یک یک به جای | |
| به خونش بپرورد بر سان شیر | بدان تا کند پادشا را دلیر | |
| سخن هر چه گویدش فرمان کند | به فرمان او دل گروگان کند | |
| خورش زردهٔ خایه دادش نخست | بدان داشتش یک زمان تندرست | |
| بخورد و برو آفرین کرد سخت | مزه یافت خواندنش ورا نیک بخت | |
| چنین گفت ابلیس نیرنگ ساز | که شادان زی ای شاه گردن فراز | |
| که فردات از آن گونه سازم خورش | کزو باشدت سر به سر پرورش | |
| برفت همه شب سگالش گرفت | که فردا ز خوردن چه سازد شگفت | |
| خورشها ز کبک و تذرو سپید | بسازید و آمد دلی پرامید | |
| شه تازیان چون به نان دست برد | سر کم خرد مهر او را سپرد | |
| سیم روز خوان را به مرغ و بره | بیاراستش گونه گون یکسره | |
| به روز چهارم چو بنهاد خوان | خورش ساخت از پشت گاو جوان | |
| بدو اندرون زعفران و گلاب | همان سالخورده می و مشک ناب | |
| چو ضحاک دست اندر آورد و خورد | شگفت آمدش زان هشیوار مرد | |
| بدو گفت که بنگر که از آرزوی | چه خواهی بگو با من ای نیک خوی | |
| خورش گر بدو گفت کای پادشا | همیشه بزی شاد و فرمانروا | |
| مرا دل سراسر پر از مهر تست | همه توشهٔ جانم از چهر تست | |
| یکی حاجتستم به نزدیک شاه | و گر چه مرا نیست این پایگاه | |
| که فرمان دهد تا سر کتف اوی | ببوسم بدو برنهم چشم و روی | |
| چو ضحاک بشنید گفتار اوی | نهانی ندانست بازار اوس | |
| بدو گفت دارم من این کام تو | بلندی بگیرد ازین نام تو | |
| بفرمود تا دیو چون جفت او | همی بوسه داد از بر سفت او | |
| ببوسید و شد بر زمین ناپدید | کس اندر جهان این شگفتی ندید | |
| دو مار سیه از دو کتفش برست | غی گشت و از هر سوی چاره جست | |
| سرانجام ببرید هر دو ز کتف | سزد گر بمانی بدین در شگفت | |
| چو شاخ درخت آن دو مار سیاه | برآمد دگر باره از کتف شاه | |
| پزشکان فرزانه گرد آمدند | همه یک به یک داستانها زدند | |
| ز هر گونه نیرنگها ساختند | مر آن درد را چاره نشناختند | |
| به سان پزشکی پس ابلیس تفت | به فرزانگی نزد ضحاک رفت | |
| بدو گفت کاین بودنی کار بود | بمان تا چه گردد نباید درود | |
| خورش ساز و آرامشان ده به خورد | نباید جز این چاره نیز کرد | |
| به جز مغز مردم مده شان خورش | مگر خود بمیرند ازین پرورش | |
| نگر تا که ابلیس ازین گفت و گوی | چه کرد و چه خواست اندرین جست و جوی | |
| مگر تا یکی چاره سازد نهان | که پردخته گردد ز مردم جهان |
تباه شدن روزگار جمشید
| از آن پس برآمد ز ایران خروش | پدید آمد از هر سوی جنگ و جوش | |
| سیه گشت رخشنده روز سپید | گسستند پیوند از جمشید | |
| برو تیره شد فرهٔ ایزدی | به کژی گرایید و نابخردی | |
| پدید آمد از هر سوی خسروی | یکی نامجویی ز هر پهلوی | |
| سپه کرده و جنگ را ساخته | دل ز مهر جمشید پرداخته | |
| یکایک ز ایران برآمد سپاه | سوی تازیان برگرفتند راه | |
| شنودند کان جا یکی مهترست | پر تز هول شاه اژدها پیکرست | |
| سواران ایران همه شاه جوی | نهادند یک سر به ضحاک روی | |
| به شاهی برو آفرین خواندند | ورا شاه ایران زمین خواندند | |
| کی اژدهافش بیامد چو باد | به ایران زمین تاج بر سر نهاد | |
| از ایران و از تازیان لشگری | گزین کرد گرد از همه کشوری | |
| سوی تخت جمشید بنهاد روی | چو انگشتری مرد گیتی به روی | |
| چو جمشید را بخت شد کندرو | به تنگ اندر آمد جهاندار نو | |
| برفت و بدو داد تخت و کلاه | بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه | |
| چو سد سالش اندر جهان کس ندید | برو نام شاهی و او ناپدید | |
| سدم سال روزی به دریای چین | پدید آمد آن شاه ناپاک دین | |
| نهان گشته بود از بد اژدها | نیامد بفرجام هم زو رها | |
| چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ | یکایک ندادش زمانی درنگ | |
| به ارش سراسر بدو نیم کرد | جهان را ازو پاک بی بیم کرد | |
| شد آن تخت شاهی و آن دستگاه | زمانه ربودش چو بی جاده کاه | |
| ازو بیش بر تخت شاهی که بود | بر آن رنج بردن چه آمدش سود | |
| گذشته برو سالیان هفتسد | پدید آوریده همه نیک و بد | |
| چه باید همه زندگانی دراز | چو گیتی نخواهد گشادنت راز | |
| همی پروراندت با شهد و نوش | جز آواز نرمت نیاید به گوش | |
| یکایک چو گویی که گسترد مهر | نخواهد نمودن به بد نیز چهر | |
| بدو شاد باشی و نازی بدوی | همان راز دل را گشایی بدوی | |
| یکی نغز بازی برون آورد | به دلت اندرون درد و خون آورد | |
| دلم سیر شد زین سرای سپنج | خدایا مرا زود برهان ز رنج |