هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(صفحهٔ جدید: {{سرصفحه | عنوان = دفتر اول مثنوی | مؤلف = مولوی | قسمت =(در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی...) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|استن حنانه از هجر رسول|ناله میزد همچو ارباب عقول}} | {{ب|استن حنانه از هجر رسول|ناله میزد همچو ارباب عقول}} | ||
{{ب|گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون|گفت جانم از فراقت گشت خون}} | {{ب|گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون|گفت جانم از فراقت گشت خون}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۸:۱۵
| ' | دفتر اول مثنوی (در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است) از مولوی |
' |
| استن حنانه از هجر رسول | ناله میزد همچو ارباب عقول | |
| گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون | گفت جانم از فراقت گشت خون | |
| مسندت من بودم از من تاختی | بر سر منبر تو مسند ساختی | |
| گفت خواهی که ترا نخلی کنند | شرقی و غربی ز تو میوه چنند | |
| یا در آن عالم حقت سروی کند | تا تر و تازه بمانی تا ابد | |
| گفت آن خواهم که دایم شد بقاش | بشنو ای غافل کم از چوبی مباش | |
| آن ستون را دفن کرد اندر زمین | تا چو مردم حشر گردد یوم دین | |
| تا بدانی هر که را یزدان بخواند | از همه کار جهان بی کار ماند | |
| هر که را باشد ز یزدان کار و بار | یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار | |
| آنک او را نبود از اسرار داد | کی کند تصدیق او نالهی جماد | |
| گوید آری نه ز دل بهر وفاق | تا نگویندش که هست اهل نفاق | |
| گر نیندی واقفان امر کن | در جهان رد گشته بودی این سخن | |
| صد هزاران ز اهل تقلید و نشان | افکندشان نیم وهمی در گمان | |
| که بظن تقلید و استدلالشان | قایمست و جمله پر و بالشان | |
| شبههای انگیزد آن شیطان دون | در فتند این جمله کوران سرنگون | |
| پای استدلالیان چوبین بود | پای چوبین سخت بی تمکین بود | |
| غیر آن قطب زمان دیدهور | کز ثباتش کوه گردد خیرهسر | |
| پای نابینا عصا باشد عصا | تا نیفتد سرنگون او بر حصا | |
| آن سواری کو سپه را شد ظفر | اهل دین را کیست سلطان بصر | |
| با عصا کوران اگر ره دیدهاند | در پناه خلق روشندیدهاند | |
| گر نه بینایان بدندی و شهان | جمله کوران مردهاندی در جهان | |
| نه ز کوران کشت آید نه درود | نه عمارت نه تجارتها و سود | |
| گر نکردی رحمت و افضالتان | در شکستی چوب استدلالتان | |
| این عصا چه بود قیاسات و دلیل | آن عصا که دادشان بینا جلیل | |
| چون عصا شد آلت جنگ و نفیر | آن عصا را خرد بشکن ای ضریر | |
| او عصاتان داد تا پیش آمدیت | آن عصا از خشم هم بر وی زدیت | |
| حلقهی کوران به چه کار اندرید | دیدبان را در میانه آورید | |
| دامن او گیر کو دادت عصا | در نگر کادم چهها دید از عصا | |
| معجزهی موسی و احمد را نگر | چون عصا شد مار و استن با خبر | |
| از عصا ماری و از استن حنین | پنج نوبت میزنند از بهر دین | |
| گرنه نامعقول بودی این مزه | کی بدی حاجت به چندین معجزه | |
| هرچه معقولست عقلش میخورد | بی بیان معجزه بی جر و مد | |
| این طریق بکر نامعقول بین | در دل هر مقبلی مقبول بین | |
| همچنان کز بیم آدم دیو و دد | در جزایر در رمیدند از حسد | |
| هم ز بیم معجزات انبیا | سر کشیده منکران زیر گیا | |
| تا به ناموس مسلمانی زیند | در تسلس تا ندانی که کیند | |
| همچو قلابان بر آن نقد تباه | نقره میمالند و نام پادشاه | |
| ظاهر الفاظشان توحید و شرع | باطن آن همچو در نان تخم صرع | |
| فلسفی را زهره نه تا دم زند | دم زند دین حقش بر هم زند | |
| دست و پای او جماد و جان او | هر چه گوید آن دو در فرمان او | |
| با زبان گر چه تهمت مینهند | دست و پاهاشان گواهی میدهند |