دیوان شمس/ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی|مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی}} | {{ب|ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی|مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی}} | ||
{{ب|یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب|یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی}} | {{ب|یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب|یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۴ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۰۷:۴۳
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی) از مولوی |
' |
| ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی | مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی | |
| یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب | یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی | |
| یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی | با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی | |
| ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی | وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی | |
| چندان در آتش درشدی کتش در آتش درزدی | چندان نشان جستی که تو با بینشان آمیختی | |
| ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بد | پهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی | |
| جانها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی | آیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی | |
| از جنس نبود حیرتی بیجنس نبود الفتی | تو این نهای و آن نهای با این و آن آمیختی | |
| هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان تو | صد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی | |
| آمیختی چندانک او خود را نمیداند ز تو | آری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی | |
| پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدی | تیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی | |
| ای دولت و بخت همه دزدیدهای رخت همه | چالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی | |
| چرخ و فلک ره میرود تا تو رهش آموختی | جان و جهان بر میپرد تا با جهان آمیختی | |
| حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر میکشد | گردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی | |
| خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشی | و آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی | |
| این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفا | رستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی | |
| رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختی | جستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی | |
| از بام گردون آمدی ای آب آب زندگی | از بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی | |
| شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرا | بر بام چوبک میزنی با پاسبان آمیختی | |
| اسرار این را مو به مو بیپرده و حرفی بگو | ای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی |