نظامی (هفت پیکر)/روزی از صبح فتح نورانی: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|روزی از صبح فتح نورانی|آسمان بر گشاده پیشانی}} | {{ب|روزی از صبح فتح نورانی|آسمان بر گشاده پیشانی}} | ||
{{ب|فرخ و روشن و جهان افروز|خنک آن روز یاد باد آن روز}} | {{ب|فرخ و روشن و جهان افروز|خنک آن روز یاد باد آن روز}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۶:۴۷
| ' | نظامی (هفت پیکر) (روزی از صبح فتح نورانی) از نظامی |
' |
| روزی از صبح فتح نورانی | آسمان بر گشاده پیشانی | |
| فرخ و روشن و جهان افروز | خنک آن روز یاد باد آن روز | |
| شه به خوبی چو روی دلبندان | مجلسی ساخت با خردمندان | |
| روز خانه نه روز بستان بود | کاولین روزی از زمستان بود | |
| شمع و قندیل باغها مرده | رخت و بنگاه باغبان برده | |
| بانگ دزدیده بلبلان را زاغ | بانگ دزدی در آوریده به باغ | |
| زاغ جز هندوی نسب نبود | دزدی از هندوان عجب نبود | |
| زاغ مانده به باغ بیبلبل | خار مانده به یادگار از گل | |
| داده نقاش باد شبگیری | آب را حلقهای زنجیری | |
| تاب سرما که برد از آتش تاب | آب را تیغ و تیغ را کرد آب | |
| دمه پیکان آبدار به دست | چشم را سفت و چشمه را میبست | |
| شیر در جوش چون پنیر شده | خون در اندام زمهریر شده | |
| کوه قاقم زمین حواصل پوش | چرخ سنجاب درکشیده به دوش | |
| بر بهائم ددان کمین کرده | پوست کنده به پوستین کرده | |
| رستنی در کشیده سر به زمین | نامیه گشته اعتکاف نشین | |
| کیمیا کاری جهان دو رنگ | لعل آتش نهفته در دل سنگ | |
| گل ز حکمت به کوزهای پوده | گل حکمت به سر بر اندوه | |
| زیبقیهای آبگینه آب | تخته بر تخته گشته نقره ناب | |
| در چنین فصل تابخانه شاه | داشته طبع چار فصل نگاه | |
| ار بسی بویهای عطرآمیز | معتدل گشته باد برف انگیز | |
| میوهها و شرابهای چو نوش | مغز را خواب داده دل را هوش | |
| آتش انگیخته ز صندل و عود | دود گردش چو هندوان به سجود | |
| آتشی زو نشاط را پشتی | کان گوگرد سرخ زردشتی | |
| خونی از جوش منعقد گشته | پرنیانی به خون در آغشته | |
| فندقی رنگ داده عنابش | گشته شنگرف سوده سیمایش | |
| سرخ سیبی دل از میان کنده | به دلش ناردانه آکنده | |
| کهربائی ز قیر کرده خضاب | آفتابی ز مشک بسته نقاب | |
| ظلمتی کشته از نواله نور | لالهای رسته از کلاله حور | |
| ترکی از اصل رومیان نسبش | قرهالعین هندوان لقبش | |
| مشعل یونس و چراغ کلیم | بزم عیسی و باغ ابراهیم | |
| شوشهای ز کال مشگین رنگ | گرد آتش چو گرد آینه زنگ | |
| آن سیه رنگ و این عقیق صفات | کان یاقوت بود در ظلمات | |
| گوهرش داده دیدها را قوت | زرد و سرخ و کبود چون یاقوت | |
| نو عروسی شراره زیور او | عنبرینه ز کال در بر او | |
| حجله و بزمهای به زر کاری | حجله عودی و بزمه گلناری | |
| گرد آن بزمه پرند زده | کبک و دراج دست بند زده | |
| بر سر آتش از سر خاصی | فاخته پر فشان به رقاصی | |
| زردی شعله در بخار گیاه | گنج زر بود زیر مار سیاه | |
| دوزخی و بهشتیش مشهور | دوزخ از گرمی و بهشت از نور | |
| دوزخ اهل کاروان کنشت | روضه راه رهروان بهشت | |
| زند زردشت نغمه ساز بر او | مغ چو پروانه خرقهباز بر او | |
| آب افسرده را گشاده مسام | ای دریغا چرا شد آتش نام | |
| خانه سرسبزتر ز سایه سرو | باده گلرنگتر از خون تذرو | |
| ریخته آسمان فاخته گون | از هوا فاخته ز فاخته خون | |
| باده در جام آبگینه گهر | راست چون آب خشک و آتش تر | |
| گور چشمان شراب میخوردند | ران گوران کباب میکردند | |
| شاه بهرام گور با یاران | باده میخورد چون جهان داران | |
| می و نقل و سماع و یاری چند | میگساری و غمگساری چند | |
| راح گلگون چو گلشکر خنده | پخته گشته در آتش زنده | |
| مغزها در سماع گرم شده | دل ز گرمی چو موم نرم شده | |
| زیرکان راه عیش میرفتند | نکتههای لطیف میگفتند | |
| هر گرانمایهای ز مایه خویش | گفت حرفی به قدر پایه خویش | |
| چون سخن در سخن مسلسل گشت | بر زبان سخنوری بگذشت | |
| کین درج کاسمان شه دارد | وین دقیقه که او نگه دارد | |
| هیچکس را ز خسروان جهان | کس ندیداست آشکار و نهان | |
| هست ما را ز فر تارک او | همه چیز از پی مبارک او | |
| ایمنی هست و تندرستی هست | تنگی دشمن و فراخی دست | |
| تندرستی و ایمنی و کفاف | این سه مایهست و آن دیگر همه لاف | |
| تن چو پوشیده گشت و حوصله پر | در جهان گونه لعل باش و نه در | |
| ما که مثل تو پادشا داریم | همه داریم چون ترا داریم | |
| کاشکی چارهای در آن بودی | که ز ما چشم بدنهان بودی | |
| گردش اختر و پیام سپهر | هم بدین فرخی نمودی چهر | |
| طالع خوشدلی زره نشدی | عیش بر خوشدلان تبه نشدی | |
| تا همه ساله شاه بودی شاد | خرمن عیش را نبردی باد | |
| شادمان جان شاه میباید | جان ما گر فدا شود شاید | |
| چون سخن گو سخن به پایان برد | هر کسی دل بدان سخن بسپرد | |
| دور کرد آن دم از در آن دمه را | دلپسند آمد آن سخن همه را | |
| در میان بود مردی آزاده | مهتر آئین و محتشم زاده | |
| شیده نامی به روشنی چون شید | نقش پیرای هر سیاه و سپید | |
| اوستادی به شغل رسامی | در مساحت مهندسی نامی | |
| از طبیعی و هندسی و نجوم | همه در دست او چو مهره موم | |
| خرده کاری به کار بنائی | نقشبندی به صورت آرائی | |
| کز لطافت چو کلک و تیشه گشاد | جان زمانی ستد دل از فرهاد | |
| کرده شاگردی خرد به درست | بوده سمنارش اوستاد نخست | |
| در خورنق ز نغز کاریها | داده با اوستاد یاریها | |
| چون در آن بزم شاه را خوش دید | در زبان آب و در دل آتش دید | |
| زد زمین بوس و گشت شاهپرست | چون زمین بوسه داد باز نشست | |
| گفت اگر باشدم ز شه دستور | چشم بد دارم از دیارش دور | |
| کاسمان سنجم و ستارهشناس | آگه از کار اختران به قیاس | |
| در نگارندگی و گلکاری | وحی صنعت مراست پنداری | |
| نسبتی گیرم از سپهر بلند | که نیارد به روی شاه گزند | |
| تا بود در نشاط خانه خاک | ز اختران فلک ندارد باک | |
| جای در حرزگاه جان دارد | بر زمین حکم آسمان دارد | |
| وان چنانست کز گزارش کار | هفت پیکر کنم چو هفت حصار | |
| رنگ هر گنبدی جداگانه | خوشتر از رنگ صد صنم خانه | |
| شاه را هفت نازنین صنمست | هریکی را ز کشوری علمست | |
| هست هر کشوری به رکن و اساس | در شمار ستارهای به قیاس | |
| هفته را بیصداع گفت و شنید | روزهای ستاره هست پدید | |
| در چنان روزهای بزم افروز | عیش سازد به گنبدی هر روز | |
| جامه همرنگ خانه در پوشد | با دلارام خانه مینوشد | |
| گر برین گفته شاه کار کند | خویشتن را بزرگوار کند | |
| تا بود عمر بر نشانه کار | باشد از عمر خویش برخوردار | |
| شاه گفتا گرفتم این کردم | خانه زرین در آهنین کردم | |
| عاقبت چون همی بباید مرد | اینهمه رنجها چه باید برد | |
| وانچه گفتی که گنبد آرایم | خانه را همچنان به پیرایم | |
| اینهمه خانههای گام و هواست | خانه خانه آفرین به کجاست؟ | |
| در همه گرچه آفرین گویم | آفریننده را کجا جویم | |
| باز گفت این سخن خطا گفتم | جای جای آفرین چرا گفتم | |
| آنکه در جا نشایدش دیدن | همه جایش توان پرستیدن | |
| این سخن گفت شاه و گشت خموش | زان هوس در دماغش آمد جوش | |
| زانکه در کارنامه سمنار | دید در شرح هفت پیکر کار | |
| کان پری پیکران هفت اقلیم | داشت در درج خود چو در یتیم | |
| در گرفت این سخن به شاه جهان | کاگهی داشت از حساب نهان | |
| در جواب سخن نکرد شتاب | روزکی چند را نداد جواب | |
| چون برین گفته رفت روزی چند | شبده را خواند شاه شیدا بند | |
| آنچه پذرفته بود ازو درخواست | کرد کارش چنانکه باید راست | |
| گنجی آماده کرد و برگ سپرد | تا برد رنج اگر تواند برد | |
| روزی از بهر شغل رسامی | بهرهمند از بقای بهرامی | |
| مرد اخترشناس طالع بین | کرد بر طالعی خجسته گزین | |
| شیده بر طالعی خجسته نهاد | کرد گنبد سرای را بنیاد | |
| تا دو سال آنچنان بهشتی ساخت | که کسش از بهشت وا نشناخت | |
| چون چنان هفت گنبد گهری | کرد گنبدگری چنان هنری | |
| هریکی را به طبع و طالع خویش | شرط اول نگاهداشت به پیش | |
| چون شه آمد بدید هفت سپهر | به یکی جای دست داده به مهر | |
| دید کافسانه شد به جمله دیار | آنچنان نعمان نمود با سمنار | |
| ناپسند آمد اهل بینش را | کشتن آن صنع آفرینش را | |
| تا شود شاد شیده از بهرام | شهر بابک به شیده داد تمام | |
| گفت نعمان اگر خطائی کرد | کان عقوبت بر آشنائی کرد | |
| عدل من عذر خواه آن ستمست | آن نه از بخل و این نه از کرمست | |
| کار عالم چنین تواند بود | زو یکی را زیان یکی را سود | |
| یاری از تشنگی کباب شود | یار دیگر غریق آب شود | |
| همه در کار خویش حیرانند | چاره جز خامشی نمیدانند | |
| چونکه بهرام کیقباد کلاه | تاج کیخسروی رساند به ماه | |
| بیستونی ز ناف ملک انگیخت | کانچه فرهاد کرد ازو بگریخت | |
| در چنان بیستون هفت ستون | هتف گنبد کشید بر گردون | |
| شد در آن باره فلک پیوند | بارهای دید بر سپهر بلند | |
| هفت گنبد درون آن باره | کرده بر طبع هفت سیاره | |
| رنگ هر گنبدی ستارهشناس | بر مزاج ستاره کرده قیاس | |
| گنبدی کو ز قسم کیوان بود | در سیاهی چو مشک پنهان بود | |
| وانکه بودش ز مشتری مایه | صندلی داشت رنگ و پیرایه | |
| وانکه مریخ بست پرگارش | گوهر سرخ بود در کارش | |
| وانکه از آفتاب داشتش خبر | زرد بود از چه؟ از حمایل زر | |
| وانکه از زیب زهره یافت امید | بود رویش چو روی زهره سپید | |
| وانکه بود از عطاردش روزی | بود پیروزهگون ز پیروزی | |
| وانکه مه کرده سوی برجش راه | داشت سرسبزیی ز طلعت شاه | |
| برکشیده بر این صفت پیکر | هفت گنبد به طبع هفت اختر | |
| هفت کشور تمام در عهدش | دختر هفت شاه در مهدش | |
| کرده هر دختری به رنگ و به رای | گنبدی را ز هفت گنبد جای | |
| وز نمودار خانه تا بفریش | کرده همرنگ روی گنبد خویش | |
| روز تا روز شاه فرخ بخت | در سرای دگر نهادی رخت | |
| شنبه آنجا که قسم شنبه بود | وآن دگرها چنان کز آن به بود | |
| چون به نیروی رأی فرزانه | مجلس آراستی به هر خانه | |
| هرکجا جام باده نوشیدی | جامه همرنگ خانه پوشیدی | |
| بانوی خانه پیش بنشستی | جلوه برداشتی ز هر دستی | |
| تا دل شاه را چگونه برد | شاه حلوای او چگونه خورد | |
| گفتی افسانهای مهرانگیز | که کند گرم شهوتان را تیز | |
| گرچه زینگونه برکشید حصار | جان نبرد از اجل به آخر کار | |
| ای نظامی ز گلشنی بگریز | که گلش خار گشت و خارش تیز | |
| با چنین ملک ازین دو روزه مقام | عاقبت بین چگونه شد بهرام |