نظامی (لیلی و مجنون)/چون شاهسوار چرخ گردان: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|چون شاهسوار چرخ گردان|میدان بستد ز هم نبردان}} | {{ب|چون شاهسوار چرخ گردان|میدان بستد ز هم نبردان}} | ||
{{ب|خورشید ز بیم اهل آفاق|قرابه مینهاد بر طاق}} | {{ب|خورشید ز بیم اهل آفاق|قرابه مینهاد بر طاق}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۷:۰۲
| ' | نظامی (لیلی و مجنون) (چون شاهسوار چرخ گردان) از نظامی |
' |
| چون شاهسوار چرخ گردان | میدان بستد ز هم نبردان | |
| خورشید ز بیم اهل آفاق | قرابه مینهاد بر طاق | |
| صبح از سر شورشی که انگیخت | قرابه شکست و می برون ریخت | |
| مجنون به همان قصیده خوانی | میزد دهل جریدهرانی | |
| میراند جریده بر جریده | میخواند قصیده بر قصیده | |
| از مادر خود خبر نبودش | کامد اجل از جهان ربودش | |
| یکبار دگر سلیم دلدار | آمد بر آن غریب غمخوار | |
| دادش خورش و لباس پوشید | ماتم زدگانه برخروشید | |
| کان پیرزن بلا رسیده | دور از تو به هم نهاد دیده | |
| رخت از بنگاه این سرا برد | در آرزوی تو چون پدر مرد | |
| مجنون ز رحیل مادر خویش | زد دست دریغ بر سر خویش | |
| نالید چنانکه در سحر چنگ | افتاد چنانکه شیشه در سنگ | |
| میکرد ز مادر و پدر یاد | شد بر سر خاکشان به فریاد | |
| بر تربت هر دو زار نالید | در مشهد هر دو روی مالید | |
| گه روی در این و گه در آن سود | دارو پس مرگ کی کند سود | |
| خویشان چو خروش او شنیدند | یک یک ز قبیله میدویدند | |
| دیدند ورا بدان نزاری | افتاده به خاک بر به خواری | |
| خونابه ز دیدهگاه گشادند | در پای فتاده در فتادند | |
| هر دیده ز روی سست خیزی | میکرد بر او گلاب ریزی | |
| چون هوش رمیده گشت هشیار | دادند بر او درود بسیار | |
| کردند به باز بردنش جهد | تا با وطنش کنند هم عهد | |
| آهی زد و راه کوه برداشت | رخت خود ازان گروه برداشت | |
| میگشت به گرد کوه و هامون | دل پرجگر و جگر پر از خون | |
| مشتی ددکان فتاده از پس | نه یار کس و نه یار او کس | |
| سجاده برون فکند از آن دیر | زیرا که ندید در شرش خیر | |
| زین عمر چو برق پای در راه | میکرد چو ابر دست کوتاه | |
| عمری که بناش بر زوالست | یک دم شمر ار هزار سالست | |
| چون عمر نشان مرگ دارد | با عشوه او که برگ دارد | |
| ای غافل از آنکه مردنی هست | واگه نه که جان سپردنی هست | |
| تا کی به خودت غرور باشد | مرگ تو ز برگ دور باشد | |
| خود را مگر از ضعیف رائی | سنجیده نهای که تا کجائی | |
| هر ذره که در مسام ارضی است | او را بر خویش طول و عرضی است | |
| لیکن بر کوه قاف پیکر | همچون الف است هیچ در بر | |
| بنگر تو چه برگ یا چه شاخی | در مزرعهای بدین فراخی | |
| سرتاسر خود ببین که چندی | بر سر فلکی بدین بلندی | |
| بر عمر خود ار بسیچ یابی | خود را ز محیط هیچ یابی | |
| پنداشتهای ترا قبولیست | یا در جهت تو عرض و طولیست | |
| این پهن و درازیت بهم هست | در قالب این قواره پست | |
| چون بر گذری ز حد پستی | در خود نه گمان بری که هستی | |
| بر خاک نشین و باد مفروش | ننگی چو ترا به خاک میپوش | |
| آن ذوق نشد هنوزت از یاد | کز حاجت خلق باشی آزاد | |
| تا هست به چون خودی نیازت | با سوز بود همیشه سازت | |
| آنگاه رسی به سر بلندی | کایمن شوی از نیازمندی | |
| هان تا سگ نان کس نباشی | یا گریه خوان کس نباشی | |
| چون مشعله دسترنج خود خور | چون شمع همیشه گنج خود خور | |
| تا با تو به سنت نظامی | سلطان جهان کند غلامی |