مثنوی معنوی/اعتراض مریدان در خلوت وزیر: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(صفحهٔ جدید: {{سرصفحه | عنوان = دفتر اول مثنوی | مؤلف = مولوی | قسمت =(اعتراض مریدان در خلوت وزیر) | قبلی = | بعد...) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|جمله گفتند ای وزیر انکار نیست|گفت ما چون گفتن اغیار نیست}} | {{ب|جمله گفتند ای وزیر انکار نیست|گفت ما چون گفتن اغیار نیست}} | ||
{{ب|اشک دیدهست از فراق تو دوان|آه آهست از میان جان روان}} | {{ب|اشک دیدهست از فراق تو دوان|آه آهست از میان جان روان}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۷:۵۸
| ' | دفتر اول مثنوی (اعتراض مریدان در خلوت وزیر) از مولوی |
' |
| جمله گفتند ای وزیر انکار نیست | گفت ما چون گفتن اغیار نیست | |
| اشک دیدهست از فراق تو دوان | آه آهست از میان جان روان | |
| طفل با دایه نه استیزد ولیک | گرید او گر چه نه بد داند نه نیک | |
| ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی | زاری از ما نه تو زاری میکنی | |
| ما چو ناییم و نوا در ما ز تست | ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست | |
| ما چو شطرنجیم اندر برد و مات | برد و مات ما ز تست ای خوش صفات | |
| ما که باشیم ای تو ما را جان جان | تا که ما باشیم با تو درمیان | |
| ما عدمهاییم و هستیهای ما | تو وجود مطلقی فانینما | |
| ما همه شیران ولی شیر علم | حملهشان از باد باشد دمبدم | |
| حملهشان پیداست و ناپیداست باد | آنک ناپیداست هرگز گم مباد | |
| باد ما و بود ما از داد تست | هستی ما جمله از ایجاد تست | |
| لذت هستی نمودی نیست را | عاشق خود کرده بودی نیست را | |
| لذت انعام خود را وامگیر | نقل و باده و جام خود را وا مگیر | |
| ور بگیری کیت جست و جو کند | نقش با نقاش چون نیرو کند | |
| منگر اندر ما مکن در ما نظر | اندر اکرام و سخای خود نگر | |
| ما نبودیم و تقاضامان نبود | لطف تو ناگفتهی ما میشنود | |
| نقش باشد پیش نقاش و قلم | عاجز و بسته چو کودک در شکم | |
| پیش قدرت خلق جمله بارگه | عاجزان چون پیش سوزن کارگه | |
| گاه نقشش دیو و گه آدم کند | گاه نقشش شادی و گه غم کند | |
| دست نه تا دست جنباند به دفع | نطق نه تا دم زند در ضر و نفع | |
| تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت | گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت | |
| گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست | ما کمان و تیراندازش خداست | |
| این نه جبر این معنی جباریست | ذکر جباری برای زاریست | |
| زاری ما شد دلیل اضطرار | خجلت ما شد دلیل اختیار | |
| گر نبودی اختیار این شرم چیست | وین دریغ و خجلت و آزرم چیست | |
| زجر شاگردان و استادان چراست | خاطر از تدبیرها گردان چراست | |
| ور تو گویی غافلست از جبر او | ماه حق پنهان کند در ابر رو | |
| هست این را خوش جواب ار بشنوی | بگذری از کفر و در دین بگروی | |
| حسرت و زاری گه بیماریست | وقت بیماری همه بیداریست | |
| آن زمان که میشوی بیمار تو | میکنی از جرم استغفار تو | |
| مینماید بر تو زشتی گنه | میکنی نیت که باز آیم به ره | |
| عهد و پیمان میکنی که بعد ازین | جز که طاعت نبودم کاری گزین | |
| پس یقین گشت این که بیماری ترا | میببخشد هوش و بیداری ترا | |
| پس بدان این اصل را ای اصلجو | هر که را دردست او بردست بو | |
| هر که او بیدارتر پر دردتر | هر که او آگاه تر رخ زردتر | |
| گر ز جبرش آگهی زاریت کو | بینش زنجیر جباریت کو | |
| بسته در زنجیر چون شادی کند | کی اسیر حبس آزادی کند | |
| ور تو میبینی که پایت بستهاند | بر تو سرهنگان شه بنشستهاند | |
| پس تو سرهنگی مکن با عاجزان | زانک نبود طبع و خوی عاجز آن | |
| چون تو جبر او نمیبینی مگو | ور همی بینی نشان دید کو | |
| در هر آن کاری که میلستت بدان | قدرت خود را همی بینی عیان | |
| واندر آن کاری که میلت نیست و خواست | خویش را جبری کنی کین از خداست | |
| انبیا در کار دنیا جبریاند | کافران در کار عقبی جبریاند | |
| انبیا را کار عقبی اختیار | جاهلان را کار دنیا اختیار | |
| زانک هر مرغی بسوی جنس خویش | میپرد او در پس و جان پیش پیش | |
| کافران چون جنس سجین آمدند | سجن دنیا را خوش آیین آمدند | |
| انبیا چون جنس علیین بدند | سوی علیین جان و دل شدند | |
| این سخن پایان ندارد لیک ما | باز گوییم آن تمام قصه را |