شاهنامه/فریدون: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up, replaced: شاهنامهٔ فردوسی → شاهنامه using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| (یک نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط یک کاربر دیگر نشان داده نشد) | |||
| خط ۲: | خط ۲: | ||
| عنوان = [[شاهنامه]] | | عنوان = [[شاهنامه]] | ||
| مؤلف = فردوسی | | مؤلف = فردوسی | ||
| قسمت = ( | | قسمت = (هوشنگ) | ||
| قبلی = | | قبلی = [[شاهنامه/ضحاک|ضحاک]] | ||
| | | بعدی = [[شاهنامه/منوچهر ۱|منوچهر ۱]] | ||
| سال = | |||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
== بر تخت نشستن فریدون == | == بر تخت نشستن فریدون == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|فریدون چو شد بر جهان کامگار|ندانست جز خویشتن شهریار}} | {{ب|فریدون چو شد بر جهان کامگار|ندانست جز خویشتن شهریار}} | ||
{{ب|به رسم کیان تاج و تخت مهی|بیاراست با کاخ شاهنشهی}} | {{ب|به رسم کیان تاج و تخت مهی|بیاراست با کاخ شاهنشهی}} | ||
| خط ۵۸: | خط ۶۰: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== فرستادن فریدون جندل را به یمن == | == فرستادن فریدون جندل را به یمن == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|ز سالش چو یک پنجه اندر کشید|سه فرزندش آمد گرامی پدید}} | {{ب|ز سالش چو یک پنجه اندر کشید|سه فرزندش آمد گرامی پدید}} | ||
{{ب|به بخت جهاندار هر سه پسر|سه خسرونژاد از در تاج زر}} | {{ب|به بخت جهاندار هر سه پسر|سه خسرونژاد از در تاج زر}} | ||
| خط ۱۳۰: | خط ۱۳۳: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== پاسخ دادن شاه یمن جندل را == | == پاسخ دادن شاه یمن جندل را == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|فرستادهٔ شاه را پیش خواند|فراوان سخن را به خوبی براند}} | {{ب|فرستادهٔ شاه را پیش خواند|فراوان سخن را به خوبی براند}} | ||
{{ب|که من شهریار ترا کهترم|به هرچ او بفرمود فرمانبرم}} | {{ب|که من شهریار ترا کهترم|به هرچ او بفرمود فرمانبرم}} | ||
| خط ۱۶۶: | خط ۱۷۰: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن == | == رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|سوی خانه رفتند هر سه چو باد|شب آمد بخفتند پیروز و شاد}} | {{ب|سوی خانه رفتند هر سه چو باد|شب آمد بخفتند پیروز و شاد}} | ||
{{ب|چو خورشید زد عکس بر آسمان|پراگند بر لاژورد ارغوان}} | {{ب|چو خورشید زد عکس بر آسمان|پراگند بر لاژورد ارغوان}} | ||
| خط ۱۸۸: | خط ۱۹۳: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== بخش کردن فریدون جهان را بر پسران == | == بخش کردن فریدون جهان را بر پسران == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|نهفته چو بیرون کشید از نهان|به سه بخش کرد آفریدون جهان}} | {{ب|نهفته چو بیرون کشید از نهان|به سه بخش کرد آفریدون جهان}} | ||
{{ب|یکی روم و خاور دگر ترک و چین|سیم دشت گردان و ایران زمین}} | {{ب|یکی روم و خاور دگر ترک و چین|سیم دشت گردان و ایران زمین}} | ||
| خط ۲۰۳: | خط ۲۰۹: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== رشک بردن سلم بر ایرج == | == رشک بردن سلم بر ایرج == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|برآمد برین روزگار دراز|زمانه به دل در همی داشت راز}} | {{ب|برآمد برین روزگار دراز|زمانه به دل در همی داشت راز}} | ||
{{ب|فریدون فرزانه شد ساخورد|به باغ بهار، اندر آورد گرد}} | {{ب|فریدون فرزانه شد ساخورد|به باغ بهار، اندر آورد گرد}} | ||
| خط ۲۳۷: | خط ۲۴۴: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== پیغام سلم و تور به نزدیک فریدون == | == پیغام سلم و تور به نزدیک فریدون == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|رسیدند پس یک بدیگر فراز|سخن راندند، آشکارا و راز}} | {{ب|رسیدند پس یک بدیگر فراز|سخن راندند، آشکارا و راز}} | ||
{{ب|گزیدند پس موبدی تیزویر|سخن گوی و بینادل و یادگیر}} | {{ب|گزیدند پس موبدی تیزویر|سخن گوی و بینادل و یادگیر}} | ||
| خط ۲۸۳: | خط ۲۹۱: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== پاسخ دادن فریدون پسران را == | == پاسخ دادن فریدون پسران را == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|فریدون بدو پهن بگشاد گوش|چو بشنید مغزش برآمد به جوش}} | {{ب|فریدون بدو پهن بگشاد گوش|چو بشنید مغزش برآمد به جوش}} | ||
{{ب|فرستاده را گفت کای شهریار|بباید ترا پزش اکنون به کار}} | {{ب|فرستاده را گفت کای شهریار|بباید ترا پزش اکنون به کار}} | ||
| خط ۳۴۸: | خط ۳۵۷: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== رفتن ایرج به نزد برادران == | == رفتن ایرج به نزد برادران == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|یکی نامه بنوشت شاه زمین|به خاور خدای و به سالار چین}} | {{ب|یکی نامه بنوشت شاه زمین|به خاور خدای و به سالار چین}} | ||
{{ب|سر نامه کرد آفرین خدای|کجا هست و باشد همیشه به جای}} | {{ب|سر نامه کرد آفرین خدای|کجا هست و باشد همیشه به جای}} | ||
| خط ۳۷۲: | خط ۳۸۲: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
== کشته شدن ایرج بر دست برادران == | == کشته شدن ایرج بر دست برادران == | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|دو پرخاش جوی با یکی نیک جوی|گرفتند پرسش نه بر آرزوی}} | {{ب|دو پرخاش جوی با یکی نیک جوی|گرفتند پرسش نه بر آرزوی}} | ||
{{ب|دو دل پر ز کینه یکی دل به جای|برفتند هر سه به پرده سرای}} | {{ب|دو دل پر ز کینه یکی دل به جای|برفتند هر سه به پرده سرای}} | ||
| خط ۴۳۵: | خط ۴۴۶: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
[[رده:شاهنامه فردوسی]] | [[رده:شاهنامه فردوسی]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۴، ساعت ۱۳:۴۷
| ضحاک | شاهنامه (هوشنگ) از فردوسی |
منوچهر ۱ |
بر تخت نشستن فریدون
| فریدون چو شد بر جهان کامگار | ندانست جز خویشتن شهریار | |
| به رسم کیان تاج و تخت مهی | بیاراست با کاخ شاهنشهی | |
| به روز خجسته سر مهر ماه | به س برنهاد آن کیانی کلاه | |
| زمانه بی اندوه گشت از بدی | گرفتند هر کس ره ایزدی | |
| دل از داوری ها بپرداختند | به آیین یکی جشن نو ساختند | |
| نشستند فرزانگان شادکام | گرفتند هر یک ز یاقوت جام | |
| می روشن و چهرهٔ شاه نو | جهان نو ز داد و سر ماه نو | |
| بفرمود تا آتش افروختند | همه عنبر و زعفران سوختند | |
| پرستیدن مهرگان دین اوست | تن آسانی و خوردن آیین اوست | |
| اگر یادگارست ازو ماه مهر | بکوش و به رنج ایج منمای چهر | |
| ورا بد جهان سالیان پنج سد | نیفکند یک روز بنیاد بد | |
| جهان چون برو بر نماند ای پسر | تو نیز آز مپرست و انده مخور | |
| نماند چنین دان جهان بر کسی | درو شادکامی نیابی بسی | |
| فرانک نه آگاه بد زین نهان | که فرزند او شاه شد بر جهان | |
| ز ضحاک شد تخت شاهی تهی | سرآمد برو روزگار مهی | |
| پس آگاهی آمد ز فرخ پسر | به مادر که فرزند شد تاجور | |
| نیایش کنان شد سرو تن بشست | به پیش جهانداور آمد نخست | |
| نهاد آن سرش پست بر خاک بر | همی خواند نفرین به ضحاک بر | |
| همی آفرین خواند بر کردگار | بر آن شادمان گردش روزگار | |
| وزان پس کسی را که بودش نیاز | همی داشت روز بد خویش راز | |
| نهانش نوا کرد و کس را نگفت | همان را ز او داشت اندرنهفت | |
| یکی هفته زین گونه بخشید چیز | چنان شد که درویش نشناخت نیز | |
| دگر هفته مر بزم را کرد شاز | مهانی که بودند گردن فراز | |
| بیاراست چون بوستان خان خویش | مهان را همه کرد مهمان خویش | |
| وزان پس همه گنج آراسته | فراز آوریده نهان خواسته | |
| همان گنج ها را گشادن گرفت | نهاده همه رای دادن گرفت | |
| گشادن در گنج را گاه دید | درم خوار شد چون پسر شاه دید | |
| همان جامه و گوهر شاهوار | همان اسپ تازی به زرین عذار | |
| همان جوشن و خود و زوپین و تیغ | کلاه و کمر هم نبودش دریغ | |
| همه خواسته بر شتربار کرد | دل پاک سوی جهاندار کرد | |
| فرستاد نزدیک فرزند چیز | زبانی پر از آفرین داشت نیز | |
| چون آن خواسته دید شاه زمین | بپذرفت و بر مام کرد آفرین | |
| بزرگان لشگر چو بشناختند | بر شهریار جهان تاختند | |
| که ای شاه پیروز یزدان شناس | ستایش مر او را وزویت سپاس | |
| چنین روز روزت فزون باد بخت | بداندیشگان را نگون باد بخت | |
| ترا باد پیروزی از آسمان | مبادا بجز داد و نیکی گمان | |
| وزان پس جهاندیدگان سوی شاه | ز هر گوشه ای بر گرفتند راه | |
| همه زر و گوهر برآمیختند | بتاج سپهبد فرو ریختند | |
| همان مهتران از همه کشورش | بدان خرمی صف زده بر درش | |
| ز یزدان همی خواستند آفرین | بران تاج و تخت و کلاه و نگین | |
| همه دست برداشته بآسمان | همی خواندندنش بنیکی گمان | |
| که جاوید بادا چنین شهریار | برومند بادا چنین روزگار | |
| وزاان پس فریدون بگرد جهان | بگردید و دید آشکار و نهان | |
| هران چیز کز راه بیداد دید | هر آن بوم و بر کان نه آباد دید | |
| بنیکی ببست از همه دست بد | چنانک از ره هوشیاران سزد | |
| بیاراست گیتی بسان بهشت | بجای گیا سرو گلبن بکشت | |
| از آمل گذر سوی تمیشه کرد | نشست اندر آن نامور بیشه کرد | |
| کجا کز جهانا گوش خوانی همی | جز این نیز نامش ندانی همی |
فرستادن فریدون جندل را به یمن
| ز سالش چو یک پنجه اندر کشید | سه فرزندش آمد گرامی پدید | |
| به بخت جهاندار هر سه پسر | سه خسرونژاد از در تاج زر | |
| به بالا چو سرو و به رخ چون بهار | به هر چیز مانندهٔ شهریار | |
| از این سه دو پاکیزه از شهرناز | یکی کهتر از خوب چهر ارنواز | |
| پدر نوز ناکرده از ناز نام | همی پیش پیلان نهادند گام | |
| فریدون از آن نامداران خویش | یکی را گرانمایه تر خواند پیش | |
| کجا نام او جندل پر هنر | به هر کار دلسوز بر شاه بر | |
| بدو گفت بر گردگرد جهان | سه دختر گزین از نژاد مهان | |
| سه خواهر ز یک مادر و یک پدر | پری چهره و پاک و خسرو گهر | |
| به خوبی سزای سه فرزند من | چنانچون بشاید بپیوند من | |
| به بالا و دیدار هر سه یکی | که این را ندانند از آن اندکی | |
| چو بشنید جندل ز خسرو سخن | یکی رای پاکیزه افگند بن | |
| که بیدار دل بود و پاکیزه مغز | زبان چرب و شایستهٔ کار نغز | |
| ز پیش سپهبد برون شد به راه | ابا چندتن مر و را نیک خواه | |
| یکایک از ایران سر اندر کشید | پژهید و هر گونه گفت و شنید | |
| به هر کشوری کز جهان مهتری | به پرده درون داشتی دختری | |
| نهفته بجستی همه رازشان | شنیدی همه نام و آوازشان | |
| ز دهقان پرمایه کس را ندید | که پیوستهٔ آفریدون سزید | |
| خردمند و روشن دل و پاک تن | بیامد بر سرو شاه یمن | |
| نشان یافت جندل مر او را درست | سه دختر چنانچون فریدون بجست | |
| خرامان بیامد به نزدیک سرو | چنانچون بپیش گل اندر تذرو | |
| زمین را ببوسید و چربی نمود | بر آن کهتری آفرین برفزود | |
| به جندل چنین گفت شاه یمن | که بی آفرینت مبادا دهن | |
| چه پیغام داری چه فرمان دهی | فرستادهٔ گر گرامی مهی | |
| بدو گفت، جندل که خرم بدی | همیشه ز تو دور دست بدی | |
| از ایران یکی کهترم چون شمن | پیام آوریده به شاه یمن | |
| درود فریدون فرخ دهم | سخن هر چه پرسند پاسخ دهم | |
| فرا آفرین از فریدون گرد | بزرگ آن کسی کو نداردش خرد | |
| مرا گفت شاه یمن را بگوی | که بر گاه تا مشک بوید ببوی | |
| بدان ای سر مایهٔ تازیان | کز اختر بدی جاودان بی زیان | |
| مرا پادشاهی آباد هست | همان گنج و مردی و نیروی دست | |
| سه فرزند شایستهٔ تاج و گاه | اگر داستان را بود گاه ماه | |
| ز هر کام و هر خواسته بی نیاز | به هر آرزو دست ایشان دراز | |
| مر این سه گرانمایه را در نهفت | بیاید کنون شاهزاده سه جفت | |
| ز کار آگهان آگهی یافتم | بدین آگهی تیز بشتافتم | |
| کجا از پس پرده پوشیده روی | سه پاکیزه داری تو ای نام جوی | |
| مر آن هر سه را نوز ناکرده نام | چو بشنیدم این دل شدم شادکام | |
| که ما نیز نام سه فرخ نژاد | چو اندر خور آید نکردیم یاد | |
| کنون این گرامی دو گونه گهر | بباید برامیخت با یکدگر | |
| سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی | سزا را سزاوار بی گفت و گوی | |
| فریدون پیامم بدین گونه داد | تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد | |
| پیامش چو بشنید شاه یمن | بپژمرد چون ز آب کنده سمن | |
| همی گفت گر پیش بالین من | نبیند سه ماه این جهان بین من | |
| مرا روز روشن بود تاره شب | نباید گشادن به پاسخ دو لب | |
| سراینده را گفت کای نام جوی | زمان باید اندر چنین گفت و گوی | |
| شتابت نباید به پاسخ کنون | مرا چند رازست با رهنمون | |
| فرستادده را زود جایی گزید | پس آنگه به کار اندرون بنگرید | |
| بیامد در بار دادن ببست | به انبوه اندیشگان در نشست | |
| فراوان کس از دشت نیزه وران | بر خویش خواند آزموده سران | |
| نهفته برون آورید از نهفت | همه رازها پیش ایشان بگفت | |
| که ما را بگیتی ز پیوند خویش | سه شمعست روشن به دیدار پیش | |
| فریدون فرستاد زی من پیام | بگسترد پیشم یکی خوب دام | |
| همی کرد خواهد ز چشمم جدا | یکی رای باید زدن با شما | |
| فرستاده گوید چنین گفت شاه | که ما را سه شاهست زیبای گاه | |
| گراینده هر سه به پیوند من | به سه رویپوشیده فرزند من | |
| اگر گویم آری و دل زان تهی | دروغم نه اندر خورد با مهی | |
| وگر آرزوها سپارم بدوی | شود دل پر آتش پر از آب روی | |
| وگر سر بپیچم ز فرمان او | به یک سو گرایم ز پیمان او | |
| کسی کو بود شهریار زمین | نه بازیست با او سگالید کین | |
| شنیدستم از مردم راه جوی | که ضحاک را زو چه آمد بروی | |
| از این در سخن هر چه دارید یاد | سراسر به من بر بباید گشاد | |
| جهان آزموده دلاور سران | گشادند یک یک به پاسخ زبان | |
| که ما همگنان آن نه بینیم رای | که هر باد را تو بجنبی ز جای | |
| اگر شد فریدون جهان شهریار | نه ما بندگانیم با گوشوار | |
| سخن گفتن و کوشش آیین ماست | عنان و سنان تافتن دین ماست | |
| به خنجر زمین را میستان کنیم | به نیزه هوا را نیستان کنیم | |
| سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند | سر بدره بگشای و لب را ببند | |
| وگر چارهٔ کار خواهی همی | بترسی ازین پادشاهی همی | |
| ازو آرزوهای پرمایه جوی | که کردار آن را نبیند روی | |
| چو بشنید از آن نامدارای سخن | نه سر دید آن را بگیتی نه بن |
پاسخ دادن شاه یمن جندل را
| فرستادهٔ شاه را پیش خواند | فراوان سخن را به خوبی براند | |
| که من شهریار ترا کهترم | به هرچ او بفرمود فرمانبرم | |
| بگویش که گر چه تو هستی بلند | سه فرزند تو بر تو بر ارجمند | |
| پسر خود گرامی بود شاه را | به ویژه که زیبا بود گاه را | |
| سخن هر چه گفتی پذیرم همی | ز دختر من اندازه گیرم همی | |
| اگر پادشا دیده خواهد ز من | وگر دشت گردان و تخت یمن | |
| مرا خوارتر چون سه فرزند خویش | نه بینم به هنگام بایست پیش | |
| پس ار شاه را این چنین است کام | نشاید زدن جز به فرمانش گام | |
| به فرمان شاه این سه فرزند من | برون آنگه آید ز پیوند من | |
| کجا من ببینم سه شاه ترا | فروزندهٔ تاج و گاه ترا | |
| بیایند هر سه به نزدیک من | شود روشن این شهر تاریک من | |
| شود شادمان دل به دیدارشان | ببینم روان های بیدارشان | |
| ببینم کشان دل پر از داد هست | به زنهارشان دست گیرم به دست | |
| پس آنگه سه روشن جهان بین خویش | سپارم بدیشان بر آیین خویش | |
| چو آید به دیدار ایشان نیاز | فرستم سبکشان سوی شاه باز | |
| سراینده جندل چو پاسخ شنید | ببوسید تختش چنان چون سزید | |
| پر از آفرین لب ز ایوان اوی | سوی شهریار جهان کرد روی | |
| بیامد چو نزد فریدون رسید | بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید | |
| سه فرزند را خواند شاه جهان | نهفته برون آورید از نهان | |
| از آن رفتن جندل و رای خویش | سخن ها همه پاک بنهاد پیش | |
| چنین گفت کاین شهریار یمن | سر انجمن سرو سایه فکن | |
| چون ناسفته گوهر سه دخترش بود | نبودش پسر دختر افسرش بود | |
| ز بهر شما از پدر خواستم | سخن های بایسته آراستم | |
| کنون تان بباید بر او شدن | به هر بیش و کم رای فرخ زدن | |
| سراینده باشید و بسیار هوش | به گفتار او برنهاده دو گوش | |
| به خوبی سخن هاش پاسخ دهید | چو پرسد سخن رای فرخ دهید | |
| ازیرا که پروردهٔ پادشا | نباید که باشد به جز پارسا | |
| سخ گوی و روشن دل و پاک دین | به کاری که پیش آیدش پیش بین | |
| زبان راستی را بیاراسته | خرد خیره کرده ابر خواسته | |
| شما هر چه گویم ز من بشنوید | اگر کار بندید خرم بوید | |
| یکی ژرف بین است شاه یمن | که چون او نباشد به هر انجمن | |
| گرانمایه و پاک هر سه پسر | همه دل نهاده بگفت پدر | |
| ز پیش فریدون برون آمدند | پر از دانش و پرفسون آمدند | |
| بجز رای و دانش چه اندر خورد | پسر را که چونان پدر پرورد |
رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن
| سوی خانه رفتند هر سه چو باد | شب آمد بخفتند پیروز و شاد | |
| چو خورشید زد عکس بر آسمان | پراگند بر لاژورد ارغوان | |
| برفتند و هر سه بیاراستند | ابا خویشتن موبدان خواستند | |
| کشیدند با لشگری چون سپهر | همه نامداران خورشید چهر | |
| چو از آمدنشان شد آگاه سرو | بیاراست لشگر چو پر تذرو | |
| فرستادشان لشگری گشن پیش | چه بیگانه فرزانگان و چه خویش | |
| شدند این سه پر مایه اندر یمن | برون آمدند از یمن مرد و زن | |
| همی گوهر زعفران ریختند | همی مشک با می برآمیختند | |
| همه یال اسپان پر از مشک و می | پراگنده دینار در زیر پی | |
| نشستنگهی ساخت شاه یمن | همه نامداران شدند انجمن | |
| در گنجهای کهن کرد باز | گشاد آنچه یکچند گه بود راز | |
| سه خورشید رخ را چو باغ بهشت | که موبد چون ایشان صنوبر نکشت | |
| ابا تاج و با گنج نادیده رنج | مگر زلفشان دیده رنج شکنج | |
| بیاورد هر سه بدیشان سپرد | که سه ماه نو بود و سه شاه گرد | |
| به پیش همه موبدان سرو گفت | که زیبا بود ماه را شاه جفت | |
| بدانید کین سه جهان بین خویش | سپردم بدیشان بر آیین خویش | |
| بدان تا چو دیده بدارندشان | چو جان پیش دل بر نگارندشان | |
| خروشید و بار غریبان ببست | ابر پشت شرزه هیونان مست | |
| ز گوهر یمن گشت افروخته | عماری یک اندر دگر دوخته | |
| بسوی فریدون نهادند روی | جوانان بینادل راه جوی |
بخش کردن فریدون جهان را بر پسران
| نهفته چو بیرون کشید از نهان | به سه بخش کرد آفریدون جهان | |
| یکی روم و خاور دگر ترک و چین | سیم دشت گردان و ایران زمین | |
| نخستین به سلم اندرون بنگرید | همه روم و خاور مر او را سزید | |
| بفرمود تا لشگری برگزید | گرازان سوی خاور اندر کشید | |
| به تخت کیان اندر آورد پای | همی خواندندیش خاور خدای | |
| دگر تو را داد توران زمین | ورا کرد سالار توران و چین | |
| یکی لشگری نامزد کرد شاه | کشید آنگهی تور لشگر به راه | |
| بیامد به تخت کیی بر نشست | کمر بر میان بست و بگشاد دست | |
| بزرگان برو گوهر افشاندند | همی پاک، توران شهش، خواندند | |
| از ایشان چو نوبت به ایرج رسید | مر او را پدر، شاه ایران، گزید | |
| هم ایران و هم دشت نیزه وران | هم آن تخت شاهی و تاج سران | |
| بدو داد کورا سزا بود تاج | همان کرسی و مهر و آن تخت عاج | |
| نشستند هر سه بآرام و شاد | چنان مرزبانان فرخ نژاد |
رشک بردن سلم بر ایرج
| برآمد برین روزگار دراز | زمانه به دل در همی داشت راز | |
| فریدون فرزانه شد ساخورد | به باغ بهار، اندر آورد گرد | |
| برین گونه گردد سراسر سخن | شود سست نیرو چو گردد کهن | |
| چو آمد به کار اندرون تیرگی | گرفتند پرمایگان خیرگی | |
| بجنبید مر سلم را دل ز جای | دگر گونه تر شد به آیین و رای | |
| دلش گشت غرقه به آز اندرون | به اندیشه بنشست با رهنمون | |
| نبودش پسندیده بخش پدر | که داد او، به کهتر پسر، تخت زر | |
| به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین | فرسته فرستاد زی شاه چین | |
| فرستاد نزد برادر پیام | که جاوید زی خرم و شاد کام | |
| بدان ای شهنشاه ترکان و چین | گسسته دل روشن از به گزین | |
| ز نیکی زیان کرده گویی پسند | منش پست و بالا، چو سرو بلند | |
| کنون بشنو از من یکی داستان | کزین گونه نشنیدی از باستان | |
| سه فرزند بودیم زیبای تخت | یکی کهتر از ما برآمد به بخت | |
| اگر مهترم من به سال و خرد | زمانه به مهر من اندر خورد | |
| گذشته ز من تاج و تخت و کلاه | نزیبد مگر بر تو ای پادشاه | |
| سزد گر بمانیم هر دو دژم | کزین سان پدر کرد بر ما ستم | |
| چو ایران و دشت یلان و یمن | به ایرج دهد روم و خاور به من | |
| سپارد ترا مرز ترکان و چین | که از تو سپهدار ایران زمین | |
| بدین بخشش اندر مرا پای نیست | به مغز پدر اندرون رای نیست | |
| هیون فرستاده بگزارد پای | بیامد به نزدیک توران خدای | |
| به خوبی شنیده همه یاد کرد | سر تور بی مغز همه باد کرد | |
| چو این راز بشنید تور دلیر | برآشفت ناگاه برسان شیر | |
| چنین داد پاسخ که با شهریار | بگو این سخن هم چنین یاد دار | |
| که ما را به گاه جوانی پدر | بدین گونه بفریفت ای دادگر | |
| درختیست این خود نشانده به دست | کجا آب و خون و برگش کبست | |
| ترا با من اکنون بدین گفت و گوی | بباید به روی اندر آورد روی | |
| زدن رای هشیار و کردن نگاه | هیونی فگندن به نزدیک شاه | |
| زبان آوری چرب گوی از میان | فرستاد باید به شاه جهان | |
| به جای زبونی و جای فریب | نباید که یابد دلاور شکیب | |
| نشاید درنگ اندرین کار هیچ | کجا آید آسایش اندر بسیج | |
| فرستاده چون پاسخ آورد باز | برهنه شد آن روی پوشیده راز | |
| برفت این برادر ز روم آن ز چین | به زهر اندر آمیخته، انگبین |
پیغام سلم و تور به نزدیک فریدون
| رسیدند پس یک بدیگر فراز | سخن راندند، آشکارا و راز | |
| گزیدند پس موبدی تیزویر | سخن گوی و بینادل و یادگیر | |
| ز بیگانه پردخته کردند جای | سگالش گرفتند هرگونه رای | |
| سخن سلم پیوند کرد از نخست | ز شرم پدر دیدگان را بشست | |
| فرستاده را گفت ره برنورد | نباید که یابد ترا باد و گرد | |
| چو آیی به کاخ فریدون فرود | نخستین ز هر دو پسر ده درود | |
| پس آنگه بگویش که ترس خدای | بباید که باشد به هر دو سرای | |
| جوان را بود روز پیری امید | نگردد سیه موی گشته سپید | |
| چه سازی درنگ اندرین جای تنگ | که شد تنگ بر تو سرای درنگ | |
| جهان مر ترا داد یزدان پاک | ز تابنده خورشید تا تیره خا | |
| همه بارزو ساختی رسم و راه | نکردی به فرمان یزدان نگاه | |
| نجستی به جز کژی و کاستی | نکردی به بخشش درون راستی | |
| سه فرزند بودت خردمند و گرد | بزرگ آمدت، تیره بیدار خرد | |
| ندیدی هنر با یکی بیشتر | کجا دیگری زو فرو برد سر | |
| یکی را دم اژدها ساختی | یکی را به ابر اندر افراختی | |
| یکی تاج بر سر به بالین تو | برو شاد گشته جهان بین تو | |
| نه ما زو به مام و پدر کمتریم | نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم | |
| آیا دادگر شهریار زمین | برین داد هرگز مباد آفرین | |
| اگر تاج از آن تارک بی بها | شود دور و یابد جهان زو رها | |
| سپاری بدو گوشهٔ از جهان | نشیند چو ما از و خسته نهان | |
| وگرنه سواران ترکان و چین | هم از روم گردان جوینده کین | |
| فراز آورم لشگر گرزدار | از ایران و ایرج برارم دمار | |
| چو بشنید موبد پیام درشت | زمین را ببوسید و بنمود پشت | |
| بر آنسان بزین اندر آورد پای | که از باد آتش بجنبد ز جای | |
| به درگاه شاه آفریدون رسید | برآوردهٔ دید سر ناپدید | |
| به ابر اندر آورده بالای او | زمین کوه تا کوه پهنای او | |
| نشسته به در بر گرانمایگان | بپرده درون جای پرمایگان | |
| به یک دست بربسته شیر و پلنگ | به دست دگر ژنده پیلان جنگ | |
| ز چندان گرانمایه گرد دلیر | خروشی برآمد چو آوای شیر | |
| سپهریست پنداشت ایوان به جای | گران لشگری گرد او بر به پای | |
| برفتند بیدار کارآگهان | بگفتند با شهریار جهان | |
| که آمد فرستادهٔ نزد شاه | یکی پرمنش مرد با دستگاه | |
| بفرمود تا پرده برداشتند | بر اسپش ز درگاه بگذاشتند | |
| چو چشمش به روی فریدون رسید | همه دیده و دب پر از شاه دید | |
| به بالای سرو و چو خورشید روی | چو کافور گرد گل سرخ موی | |
| دو لب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم | کیانی زبان پر ز گفتار نرم | |
| نشاندش هم آنگه فریدون ز پای | سزاوار کردش بر خویش جای | |
| بپرسیدش از دو گرامی نخست | که هستند شادان دل وتن درست | |
| دگر گفت کز راه دور و دراز | شدی رنجه اندر نشیب و فراز | |
| فرستاده گفت، ای گرانمایه شاه | ابی تو مبیناد، کس پیش گاه | |
| ز هر کس که پرسی به کام تو اند | همه پاک زنده به نام تو اند | |
| منم بندهٔ شاه را ناسزا | چنین بر تن خویش ناپارسا | |
| پیامی چو فرمایدم شهریار | پیام جوانان ناهوشیار | |
| بفرمود پس تا زبان برگشاد | شنیده سخن سر بسر کرد یاد |
پاسخ دادن فریدون پسران را
| فریدون بدو پهن بگشاد گوش | چو بشنید مغزش برآمد به جوش | |
| فرستاده را گفت کای شهریار | بباید ترا پزش اکنون به کار | |
| که من چشم از ایشان چنین داشتم | همی بر دل خویش بگذاشتم | |
| بگوی آن دو ناپاک بیهوده را | دو اهریمن مغز پالوده را | |
| انوشه که کردید گوهر پدید | درود از شما خود بدین سان سزید | |
| ز پند من از مغزتان شد تهی | همی از خردتان نبود آگهی | |
| ندارید شرم و نه بیم از خدای | شما را همانا همینست رای | |
| مرا پیشتر قیرگون بود موی | چو سرو سهی قد و چون ماه روی | |
| سپهری که پست مرا کرد کوز | نشد پست و گردان به جایست نوز | |
| خماند شما را همین روزگار | نماند برین گونه بس پایدار | |
| بدان برترین نام یزدان پاک | برخشنده خورشید بر تیره خاک | |
| به تخت و کلاه و به ناهید و ماه | که من بد نکردم شما را نگاه | |
| یکی انجمن کردم از بخردان | ستاره شناسان و هم موبدان | |
| بسی روزگاران شدست اندرین | نکردیم بر باد بخشش زمین | |
| همه راستی خواستم زین سخن | به کژی نه سر بود پیدا نه بن | |
| همه ترس یزدان بد اندر میان | همه راستی خواستم در جهان | |
| چو آباد دادند گیتی به من | نجستم پراگندن انجممن | |
| مگر هم چنان گفتم آباد تخت | سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت | |
| شما را کنون گر دل از راه من | به کژی و تاری کشید اهرمن | |
| ببینید تا کردگار بلند | چنین از شما کرد خواهد پسند | |
| یکی داستان گویم ار بشنوید | همان بر که کارید خود بدروید | |
| چنین گفت با ما سخن رهنمای | جزین است جاوید ما را سرای | |
| به تخت خرد برنشست آزتان | چرا شد چنین دیو انبازتان | |
| بترسم که در چنگ این اژدها | روان یابد از کالبدتان رها | |
| مرا خود ز گیتی گه رفتن است | نه هنگام تندی و آشفتن است | |
| جهان چون شما دید و بیند بسی | نخواهد شدن رام با هر کسی | |
| کزین هر چه دانید از کردگار | بود رستگاری به روز شمار | |
| بجویید و آن توشهٔ ره کنید | بکوشید تا رنج کوته کنید | |
| فرستاده بشنید گفتار اوی | زمین را ببوسید برگاشت روی | |
| ز پیش فریدون چنان بازگشت | که گفتی که با باد انباز گشت | |
| فرستادهٔ سلم چون گشت باز | شهنشاه بنشست و بگشاد راز | |
| گرامی جهان جوی را پیش خواند | همه گفت ها پیش او باز راند | |
| ورا گفت کان دو پسر جنگ جوی | ز خاور سوی ما نهادند روی | |
| برادرت چندان براردر بود | کجا مر ترا بر سر افسر بود | |
| چو پژمرده شد روی رنگین تو | نگردد دگر گرد بالین تو | |
| تو گر چاشت را دست یازی به جام | وگر نه خورند ای پسر بر تو شام | |
| نباید ز گیتی ترا یار کس | بی آزاری و راستی یار بس | |
| نگه کرد پس ایرج نامور | بر آن مهربان پاک فرخ پدر | |
| چنین داد پاسخ که ای شهریار | نگه کن بدین گردش روزگار | |
| که چون باد بر ما همی بگذرد | خردمند مردم چرا غم خورد | |
| همی پژمراند رخ ارغوان | کند تیره دیدار روشن روان | |
| به آغاز گنج است و فرجام رنج | پس از رنج رفتن به جای سپنج | |
| چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت | درختی چرا باید امروز کشت | |
| که هر چند چرخ از برش بگذرد | تنش خون خورد بار کین آورد | |
| خداوند شمشیر و گاه و نگین | چو ما دید و بسیار بیند زمین | |
| از آن تاجور نامداران پیش | ندیدند کین اندر آیین خویش | |
| چو دستور باشد مرا شهریار | به بد نگذرانم بد روزگار | |
| نباید مرا تاج و تخت و کلاه | شوم پیش ایشان دوان بی سپاه | |
| بگویم که ای نامداران من | چنان چون گرامی تن و جان من | |
| به بیهوده از شهریار زمین | مدارید خشم و مدارید کین | |
| به گیتی مدارید چندین امید | نگر تا چه بد کرد با جمشید | |
| به فرجام هم شد ز گیتی بدر | نماندش همان تاج و تخت و کمر | |
| مرا با شما هم به فرجام کار | بباید چشیدن بد روزگار | |
| دل کینه ورشان به دین آورم | سزاوارتر ز آن که کین آورم | |
| بدو گفت شاه ای خردمند پور | برادر همی رزم جوید تو سور | |
| مرا این سخن یاد باید گرفت | ز مه روشنایی نیاید شگفت | |
| ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید | دلت مهر پیوند ایشان گزید | |
| ولیکن چو جانی شود بی بها | نهد پر خرد در دم اژدها | |
| چه پیش آیدش جز گزاینده زهر | کش از آفرینش چنین است بهر | |
| ترا ای پسر گر چنین است رای | بیارای کار و بپرداز جای | |
| پرستنده چند از میان سپاه | بفرمای کایند با تو به راه | |
| ز درد دل اکنون یکی نامه من | نویسم فرستم بدان انجمن | |
| مگر باز بینم ترا تن درست | که روشن روانم پدیدار تست |
رفتن ایرج به نزد برادران
| یکی نامه بنوشت شاه زمین | به خاور خدای و به سالار چین | |
| سر نامه کرد آفرین خدای | کجا هست و باشد همیشه به جای | |
| چنین گفت کاین نامهٔ پند مند | به نزد دو خورشید گشته بلند | |
| دو سنگی، دو جنگی، دو شاه زمین | میان کیان چون درخشان نگین | |
| از آن کو ز هر گونه دیده جهان | شده آشکارا بر بر نهان | |
| گرایندهٔ تیغ و گرز گران | فروزندهٔ نامدار افسران | |
| نمایندهٔ شب به روز سپید | گشایندهٔ گنج، پیش امید | |
| همه رنج ها گشته آسان بدوی | برو روشنی اندر آورده روی | |
| نخواهم همی خویشتن را کلاه | نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه | |
| سه فرزند را خواهم آرام و ناز | از آن پس که دیدیم رنج دراز | |
| برادر کزو بود دل تان به درد | وگر چند هرگز نزد باد سرد | |
| دوان آمد از بهر آزارتان | که بود آرزومند دیدارتان | |
| بیفگند شاهی شما را گزید | چنان کز ره نامداران سزید | |
| ز تخت اندر آمد به زین برنشست | برفت و میان بندگی را ببست | |
| بدان کو به سال از شما کهترست | نوازیدن کهتر اندر خورست | |
| گرامیش دارید و نوشه خورید | چو پرورده شد تن روان پرورید | |
| چو از بودنش بگذرد روز چند | فرستید باز ی منش ارجمند | |
| نهادند بر نامه بر مهر شاه | ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه | |
| بشد با تنی چند برنا و پیر | چنانچون بود راه را ناگزیر | |
| چو تنگ اندر آمد به نزدیک شان | نبود آگه از رای تاریک شان | |
| پذیره شدندش به آیین خویش | سپه سر به سر باز بردند پیش | |
| چو دیدند روی برادر به مهر | یکی تازه تر برگشادند چهر |
کشته شدن ایرج بر دست برادران
| دو پرخاش جوی با یکی نیک جوی | گرفتند پرسش نه بر آرزوی | |
| دو دل پر ز کینه یکی دل به جای | برفتند هر سه به پرده سرای | |
| به ایرج نگه کرد یکسر سپاه | که او بد سزاوار تخت و کلاه | |
| بی آرام شان شد دل از مهر او | دل از مهر و دیده پر از چهر او | |
| سپاه پراگنده شد جفت جفت | همه نام ایرج بد اندر نهفت | |
| که هست این سزاوار شاهنشهی | جز این را نزیبد کلاه مهی | |
| به لشگر نگه کرد سلم از کران | سرش گشت از کار لشگر گران | |
| به لشگر گه آمد دلی پر ز کین | جگر پر ز خون ابروان پر ز چین | |
| سراپرده پرداخت از انجمن | خود و تور بنشست با رای زن | |
| سخن شد پژوهنده از هر دری | ز شاهی و از تاج هر کشوری | |
| به تور از میان سخن سلم گفت | که یک یک سپاه از چه گشتند جفت | |
| به هنگامهٔ بازگشتن ز راه | نکردی همانا به لشگر نگاه | |
| سپاه دو شاه از پذیره شدن | دگر بود و دیگر به باز آمدن | |
| که چندان کجا ره بگذاشتند | یکی چشم از ایرج نه برداشتند | |
| از ایران دل ما همی تیره بود | به اندیشه اندیشگان برفزود | |
| سپاه دو کشور چو کردم نگاه | از این پس جز او را نخوانند شاه | |
| اگر بیخ او نگسلانی ز جای | ز تخت بلندت کشد زیر پای | |
| برین گونه از جای برخاستند | همه شب همی چاره آراستند | |
| چو برداشت پرده ز پیش آفتاب | سپیده برآمد بپالود خواب | |
| دو بیهوده را دل بدان کار گرم | که دیده بشویند، هر دو ز شرم | |
| برفتند هر دو گرازان ز جای | نهادند سر سوی پرده سرای | |
| چو از خیمه ایرج به ره بنگرید | پر از مهر دل پیش ایشان دوید | |
| برفتند با او به خیمه درون | سخن بیشتر بر چرا رفت و چون | |
| بدو گفت تور ار تو از ما کهی | چرا برنهادی کلاه مهی | |
| ترا باید ایران و تخت و کیان | مرا بر در ترک بسته میان | |
| برادر که مهتر به خاور به رنج | به سر بر ترا افسر و زیر گنج | |
| چنین بخششی کان جهانجوی کرد | همه سوی کهتر پسر روی کرد | |
| چو از تور بشنید سخن | یکی پاک تر پاسخ افگند بن | |
| بدو گفت کای مهتر کام جوی | اگر کام دل خواهی آرام جوی | |
| من ایران نخواهم نه خاور نه چین | نه شاهی نه گسترده روی زمین | |
| بزرگی که فرجام او تیرگیست | بر آن مهتری، بر بباید گریست | |
| سپهر بلند ار کشد زین تو | سرانجام خشتست بالین تو | |
| مرا تخت ایران، اگر بود زیر | کنون گشتم از تاج و از تخت سیر | |
| سپردم شما را کلاه و نگین | بدین روی با من مدارید کین | |
| مرا با شما نیست ننگ و نبرد | روان را نباید برین رنجه کرد | |
| زمانه نخواهم به آزارتان | اگر دور مانک ز دیدارتان | |
| جز از کهتری نیست آیین من | مباد آز و گردن کشی دین من | |
| چو بشنید تور از برادر چنین | به ابرو ز خشم اندر آورد چین | |
| نیامدش گفتار ایرج پسند | نبد راستی نزد او ارجمند | |
| به کرسی به خشم اندر آورد پای | همی گفت و برجست هزمان زجای | |
| یکایک برآمد ز جای نشست | گرفت آن گران کرسی زر به دست | |
| بزد بر سر خسرو تاجدار | ازو خواست ایرج به جان زینهار | |
| نبایدت گفت ایچ، بیم از خدای | نه شرم از پدر خود همینست روی | |
| مکش مر مرا کت سر انجام کار | بپیچاند از خون من کردگار | |
| مکن خویشتن را ز مردم کشان | کزین پس نیایی ز من خود نشان | |
| مکش مورکی را که دانه کشست | که جان دارد و جان شیرین خوشست | |
| بسنده کنم زین جهان گوشه ی | به کوشش فراز آورم توشه ی | |
| به خون برادر چه بندی کمر | چه سوزی دل پیر گشته پدر | |
| جهان خواستی، یافتی، خون مریز | مکن با جهاندار یزدان ستیز | |
| سخن را چو بشنید پاسخ نداد | همان گفتن آمد، همان سرد باد | |
| یکی خنجر آبگون برکشید | سراپای او چادر به خون کشید | |
| بدان نیز زهر آبگون خنجرش | همی کرد چاک، آن کیانی برش | |
| فرود آمد از پای، سرو سهی | گسست آن کمرگاه شاهنشهی | |
| دوان خون از آن چهرهٔ ارغوان | شد آن نامور شهریار جوان | |
| جهانا بپروریدیش در کنار | وز آن پس ندادی به جان زینهار | |
| نهانی ندانم ترا دوست کیست | بدین آشکارت بباید گریست | |
| سر تاجور ز آن تن پیلوار | به خنجر جدا کرد و برگشت کار | |
| بیاگند مغزش به مشگ و عبیر | فرستاد نزد جهان بخش پیر | |
| چنین گفت کاینت سر آن نیاز | که تاج نیاگان بدو گشت باز | |
| کنون خواه تاجش ده و خواه تخت | شد آن سایه گستر نیازی درخت | |
| برفتند باز آن دو بیداد شوم | یکی شوی چین شد، دگر سوی روم |