انوری (قصاید)/چو زیر مرکز چرخ مدور: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|چو زیر مرکز چرخ مدور|نهان شد جرم خورشید منور}} | {{ب|چو زیر مرکز چرخ مدور|نهان شد جرم خورشید منور}} | ||
{{ب|مه عید از فلک رخسار بنمود|نه پیدایی تمام و نه مستر}} | {{ب|مه عید از فلک رخسار بنمود|نه پیدایی تمام و نه مستر}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۴:۳۳
| ' | انوری (قصاید) (چو زیر مرکز چرخ مدور) از انوری |
' |
| چو زیر مرکز چرخ مدور | نهان شد جرم خورشید منور | |
| مه عید از فلک رخسار بنمود | نه پیدایی تمام و نه مستر | |
| چو تیغ ناخنی بر چرخ مینا | چو شست ماهیی در بحر اخضر | |
| در اجسام زمین سیرش مثر | وز اجرام فلک ذاتش مثر | |
| دبیری بود از او برتر بفکرت | چو فکرت بینیاز از کلک و دفتر | |
| بسی اسرار جزوی کرده معلوم | بسی احکام کلی کرده از بر | |
| هزاران پیکر جنی و انسی | ز نور پیکر او در دو پیکر | |
| بتی بر غرفهی دیگر خرامان | چو بترویان چین زیبا و دلبر | |
| ز فرقش تا قدم در ناز و کشی | ز پایش تا به سر در زر و زیور | |
| به دستی بربطی با صوت موزون | به دیگر ساغری پر خمر احمر | |
| برازوی صحن دیگر بود خالی | چو لشکرگاه بیسلطان ولشکر | |
| گمانی آمدم کانجا کسی نیست | به ظاهر از مجاور یا مسافر | |
| خرد گفت این حریم پادشاهیست | به شاهی برتر از خاقان و قیصر | |
| ز عدل او همی بارد هوا نم | ز فیض او همی زاید زمین زر | |
| چنان کامل که نه گرم است و نه سرد | چنان عادل که نه خشک است و نه تر | |
| ولیکن دیدن او نیست ممکن | که شب ممکن نباشد دیدن خور | |
| وزین بربود دیوانی و در وی | دلاور قهرمانی ترک اشقر | |
| به روز جنگ با دستان رستم | به پیش خصم با پیکار حیدر | |
| درآرد از عدم عنقا به ناوک | ببرد خاصیت ز اشیا به خنجر | |
| برازوی خواجهی چونان ممکن | که تمکین بودش از تمکین مسخر | |
| ز عونش از عنایت چار عنصر | ز سیرش با سعادت هفت کشور | |
| غنی و نعمت او دانش ودین | سخی و بخشش او حشمت وفر | |
| وزو بر پیر دیگر بود هندی | بزرگ اندیشهای چونان معمر | |
| که ذاتش داشت بر آرام پیشی | که زادش بود با جنبش برابر | |
| وفاق او صلاح اهل عالم | خلاف او فساد کون و جوهر | |
| خیالات ثوابت در خیالم | چنان آمد همی بیحد و بیمر | |
| که اندر چرخ کحلی کرده ترکیب | هزاران در و مروارید و گوهر | |
| شهاب تیزرو چون بسدین تیر | گذاره کرده از پیروزه مغفر | |
| مجره گفتیی تیغ گهردار | نهادستی بزنگاری سپر بر | |
| به شاخ ثور بر شکل ثریا | چو مرواریدگون بار صنوبر | |
| بناتالنعش گرد قطب گردان | گهی از جرم زیر و گاه از بر | |
| چو گرد مرکز رای خداوند | قضای ایزد دادار داور | |
| وزیر ملک سلطان معظم | نصیر دین یزدان و پیمبر | |
| جهان حمد محمود آنکه از جاه | جهان حمدش گرفت از پای تا سر | |
| مخر عهد و در دانش مقدم | مقدم عقل و در رتبت مخر | |
| به جنب رایش اجرام سماوی | چو با خورشید اجرام مکدر | |
| نه اوج قدر او را هیچ پستی | نه بحر طبع او را هیچ معبر | |
| ندارد عقل بیعونش هدایت | نگیرد باز بیسعیش کبوتر | |
| یقینی چون گمان او نباشد | نباشد دیدهی احوال چو احور | |
| به وهمش قدرت آن هست کز دهر | بگرداند بد و نیک مقدر | |
| به قدرش قوت آن هست کز سهم | کشد پیش قضا سد سکندر | |
| کفش بحرست و موجش جود و بخشش | خطش تارست و پودش مشک و عنبر | |
| اگرنه نهی کردستی ز اسراف | خدای و نهی او نهیی است منکر | |
| ز افراط سخای او شدستی | جهان درویش و درویشی توانگر | |
| سموم قهرش اندر لجهی بحر | نسیم لطفش اندر شورهی بر | |
| برآرد از مسام ماهی آتش | برآرد از غبار تیره عرعر | |
| نه با آرام حلمش خاک را صبر | نه با تعجیل امرش باد را پر | |
| به جنب آن خفیف، اثقال مرکز | به پیش این کسل، اعجال صرصر | |
| گرش بهتان نهد خصم بداندیش | ورش عصیان کند چرخ ستمگر | |
| لعاب آن شود چون آب افیون | نجوم این شود چون جرم اخگر | |
| اگرنه کلک او شد ناف آهو | وگرنه طبع او شد ابر آذر | |
| چرا بارد به نطق آن در دریا | چرا ساید به نوک این مشک اذفر | |
| در این جنبش اگر جز قوت نفس | فلک را علتی یابند دیگر | |
| نظام کار او باشد که او را | همی از باختر تازد به خاور | |
| ایا طبع تو بر احسان موفق | و یا بخت تو بر اعدا مظفر | |
| تویی آنکس که گر کوشی، برآری | به قهر از صبح عالم شام محشر | |
| تویی آنکس که گر خواهی برانی | به لطف از دود دوزخ آب کوثر | |
| نیاوردست پوری بهتر از تو | جهان از نه پدر وز چار مادر | |
| تو عقلی بودهای در بدو ابداع | هدایت را چنان لابد و درخور | |
| که جز نور تو تااکنون نبودست | هیولی را به صورت هیچ رهبر | |
| زمین پیش وقار تو مجوف | جهان پیش کمال تو محقر | |
| خرد جز در دماغ تو شمیده | سخن جز در ثنای تو مزور | |
| تو بیش از عالمی گرچه درویی | چو رمز معنوی در لفظ ابتر | |
| کند با لطف تو دوران گردون | چنان چون با سمندر طبع آذر | |
| بود با تو هدر وسواس شیطان | چنان چون با پسر تعلیم آزر | |
| حوادث چون به درگاهت رسیدند | نزاید بیش از ایشان فتنه و شر | |
| که شب را تیرگی چندان بماند | که رخ پیدا کند خورشید ازهر | |
| جهان از فتنه طوفانست و در وی | پناه و حلم تو کشتی و لنگر | |
| اگر پیروزیی بینی ز خود دان | بزیر دور این پیروزه چادر | |
| وگر من بنده را حرمان من داشت | دو روز از خدمتت مهجور و مضطر | |
| چو دارم حلقهی عهد تو در گوش | به یک جرمم مزن چون حلقه بر در | |
| تو مخدوم قدیمی انوری را | چنان چون بوالفرج را بوالمظفر | |
| مرا درگاه تو قبله است و در وی | اگر کفران کنم چه من چه کافر | |
| نمیگویم که تقصیری نرفته است | درین مدت که نتوان کرد باور | |
| ولیکن اختیار من نبودست | که مجبور فلک نبود مخیر | |
| از این بیپا و سر گردون گردان | به سرگردانیی بودستم اندر | |
| که گر تقریر آن بودی در امکان | زبانم اندکی کردی مقرر | |
| به ابرامی که دادم عذر نه زانگ | بود گستاختر دیرینه چاکر | |
| همیشه تا بود دی پیش از امروز | همیشه تا بود دی بعد آذر | |
| همه آذرت با دی باد مقرون | همه امروز از دی باد خوشتر | |
| به هر چت رای بگراید مهیا | به هر چت کام روی آرد میسر | |
| حساب عمر تو چون دور گردون | به تکراری که سر ناید مکرر | |
| چنان چون مرجع اجزا سوی کل | چو کان بادست رادت مرجع زر | |
| نکوخواهت نکونام و نکوبخت | بداندیشت بدآیین و بداختر | |
| همه روزت چو روز عیداضحی | همه سالت نشاط جام و ساغر |