دقیقی (گشتاسپ نامه)/برآمد بسی روزگاران بدوی: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|برآمد بسی روزگاران بدوی|که خسرو سوی سیستان کرد روی}} | {{ب|برآمد بسی روزگاران بدوی|که خسرو سوی سیستان کرد روی}} | ||
{{ب|که آنجا کند زندواستا روا|کند موبدان را بدانجا گوا}} | {{ب|که آنجا کند زندواستا روا|کند موبدان را بدانجا گوا}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ مهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۲:۴۸
| ' | دقیقی (گشتاسپ نامه) (برآمد بسی روزگاران بدوی) از دقیقی |
' |
| برآمد بسی روزگاران بدوی | که خسرو سوی سیستان کرد روی | |
| که آنجا کند زندواستا روا | کند موبدان را بدانجا گوا | |
| چو آنجا رسید آن گرانمایه شاه | پذیره شدش پهلوان سپاه | |
| شه نیمروز آن که رستمش نام | سوار جهاندیده همتای سام | |
| ابا پیردستان که بودش پدر | ابا مهتران و گزینان در | |
| به شادی پذیره شدندش به راه | ازو شادمان گشت فرخنده شاه | |
| به ز اولش بردند مهمان خویش | همه بندهوار ایستادند پیش | |
| وزو زند و کشتی بیاموختند | ببستند و آذر برافروختند | |
| برآمد برین میهمانی دو سال | همی خورد گشتاسپ با پور زال | |
| به هرجا کجا شهریاران بدند | از آن کار گشتاسپ آگه شدند | |
| که او مر سر پهلوان را ببست | تن پیلوارش به آهن بخست | |
| به زاولستان شد به پیغمبری | که نفرین کند بر بت آزری | |
| بگشتند یکسر ز فرمان شاه | به هم برشکستند پیمان شاه | |
| چو آگاهی آمد به بهمن که شاه | ببستست آن شیر را بیگناه | |
| نبرده گزینان اسفندیار | از آنجا برفتند تیماردار | |
| همی داشتند از سپه دست باز | پس اندر گرفتند راه دراز | |
| به پیش گو اسفندیار آمدند | کیانزادگان شیروار آمدند | |
| پدر را به رامش همی داشتند | به زندانش تنها بگذاشتند | |
| پس آگاهی آمد به سالار چین | که شاه از گمان اندر آمد به کین | |
| بر آشفت خسرو به اسفندیار | به زندان و بندش فرستاد خوار | |
| خود از بلخ زی زابلستان کشید | بیابان گذارید و سیحون بدید | |
| به ز اول نشستست مهمان زال | برین روزگاران برآمد دو سال | |
| به بلخ اندرون است لهراسپ شاه | نماندست از ایرانیان و سپاه | |
| مگر هفتصد مرد آتشپرست | همه پیش آذر برآورده دست | |
| جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس | از آهنگداران همینند و بس | |
| مگر پاسبانان کاخ همای | هلا زود برخیز و چندین مپای | |
| مهان را همه خواند شاه چگل | ابر جنگ لهراسپشان داد دل | |
| بدانید گفتا که گشتاسپ شاه | سوی نیمروز او سپردست راه | |
| به ز اول نشستست با لشکرش | سواری نه اندر همه کشورش | |
| کنون است هنگام کین خواستن | بباید بسیچید و آراستن | |
| پسرش آن گرانمایه اسفندیار | به بند گران اندرست استوار | |
| کدام است مردی پژوهنده راز | که پیماید این ژرف راه دراز | |
| نراند به راه ایچ و بیره رود | ز ایران هراسان و آگه رود | |
| یکی جادوی بود نامش ستوه | گذارند راه و نهفته پژوه | |
| منم گفت آهسته و نامجوی | چه باید ترا هرچ باید بگوی | |
| بفرمود و گفتش به ایران خرام | نگهبان آتش ببین تا کدام | |
| پژوهندهی راز پیمود راه | به بلخ گزین شد که بدگاه شاه | |
| ندید اندرو شاه گشتاسپ را | پرستندهیی دید و لهراسپ را | |
| بشد همچنان پیش خاقان بگفت | به رخ پیش او بر زمین را برفت | |
| چو ارجاسپ آگاه شد شاد گشت | از اندوه دیرینه آزاد گشت | |
| سران را همه خواند و گفتا روید | سپاه پراگنده گرد آورید | |
| برفتند گردان لشکر همه | به کوه و بیابان و جای رمه | |
| بدو باز خواندند لشکرش را | گزیده سواران کشورش را |