نظامی (لیلی و مجنون)/غواص جواهر معانی: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|غواص جواهر معانی|کرد از لب خود شکر فشانی}} | {{ب|غواص جواهر معانی|کرد از لب خود شکر فشانی}} | ||
{{ب|کانروز که نوفل آن ظفر یافت|لیلی به وقایه در خبر یافت}} | {{ب|کانروز که نوفل آن ظفر یافت|لیلی به وقایه در خبر یافت}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۱۶:۵۹
| ' | نظامی (لیلی و مجنون) (غواص جواهر معانی) از نظامی |
' |
| غواص جواهر معانی | کرد از لب خود شکر فشانی | |
| کانروز که نوفل آن ظفر یافت | لیلی به وقایه در خبر یافت | |
| آمد پدرش زبان گشاده | بر فرق عمامه کج نهاده | |
| بر گفت ز راه تیزهوشی | افسانه آن زبان فروشی | |
| کامروز چه حیله نقش بستم | تازافت آن رمیده رستم | |
| بستم سخنش به آب دادم | یگبارگیش جواب دادم | |
| نوفل که خدا جزا دهادش | کرد از در ما خدا دهادش | |
| و او نیز به هجر گشت خرسند | دندان طمع ز وصل بر کند | |
| لیلی ز پدر بدین حکایت | رنجید چنانکه بینهایت | |
| در پرده نهفته آه میداشت | پرده ز پدر نگاه میداشت | |
| چون رفت پدر ز پرده بیرون | شد نرگس او ز گریه گلگون | |
| چندان زره دو دیده خون راند | کز راه خود آن غبار بنشاند | |
| داد آب ز نرگس ارغوان را | در حوضه کشید خیزران را | |
| اهلی نه که قصه باز گوید | یاری نه که چاره باز جوید | |
| در سله بام و در گرفته | میزیست چو مار سرگرفته | |
| وز هر طرفی نسیم کویش | میداد خبر ز لطف بویش | |
| بر صحبت او ز نامداران | دلگرم شدند خواستاران | |
| هرکس به ولایتی و مالی | میجست ز حسن او وصالی | |
| از در طلبان آن خزانه | دلاله هزار در میانه | |
| این دست کشیده تا برد مهد | آن سینه گشاده تا خورد شهد | |
| او را پدر از بزرگواری | میداشت چو در در استواری | |
| وان سیم تن از کمال فرهنگ | آن شیشه نگاهداشت از سنگ | |
| میخورد ولی به صد مدارا | پنهان جگر و می آشکارا | |
| چون شمع به خنده رخ برافروخت | خندید و به زیر خنده میسوخت | |
| چون گل کمر دو رویه میبست | زوبین در پای و شمع بر دست | |
| میبرد ز روی سازگاری | آن لنگی را به راهواری | |
| از مشتریان برج آن ماه | صد زهره نشست گرد خرگاه | |
| چون ابنسلام آن خبر یافت | بر وعده شرط کرده بشتافت | |
| آمد ز پی عروس خواهی | با طاق و طرنب پادشاهی | |
| آورد خزینههای بسیار | عنبر به من و شکر به خروار | |
| وز نافه مشک و لعل کانی | آراسته برگ ارمغانی | |
| از بهر فریشهای زیبا | چندین شترش به زیر دیبا | |
| وز بختی و تازی تکاور | چندانکه نداشت عقل باور | |
| زان زر که به یک جوش ستیزند | میریخت چنانکه ریگ ریزند | |
| آن زر نه که او چو ریگ میبیخت | بر کشتن خصم ریگ میریخت | |
| کرده به چنان مروتی چست | آن خانه ریگ بوم را سست | |
| روزی دو ز رنج ره برآسود | قاصد طلبید و شغل فرمود | |
| جادو سخنی که کردی از شرم | هنگام فریب سنگ را نرم | |
| جان زنده کنی که از فصیحی | شد مرده او دم مسیحی | |
| با پیش کشی ز هر طوایف | آورده ز روم و چین و طایف | |
| قاصد بشد و خزینه را برد | یک یک به خزینهدار بسپرد | |
| وانگه به کلید خوش زبانی | بگشاد خزینه نهانی | |
| کین شاهسوار شیر پیکر | روی عربست و پشت لشگر | |
| صاحب تبع و بلندنام است | اسباب بزرگیش تمام است | |
| گر خونطلبی چو آب ریزد | ور زر گوئی چو خاک بیزد | |
| هم زو برسی به یاوریها | هم باز رهی ز داوریها | |
| قاصد چو بسی سخن درین راند | مسکین پدر عروس در ماند | |
| چندانکه به گرد کار برگشت | اقرارش ازین قرار نگذشت | |
| بر کردن آن عمل رضا داد | مه را به دهان اژدها داد | |
| چون روز دیگر عروس خورشید | بگرفت به دست جام جمشید | |
| بر سفت عرب غلام روسی | افکند مصلی عروسی | |
| آمد پدر عروس در کار | آراست به گنج کوی و بازار | |
| داماد و دیگر گروه را خواند | بر پیش گه نشاط بنشاند | |
| آئین سرور و شاد کامی | بر ساخت به غایت تمامی | |
| بر رسم عرب به هم نشستند | عقدی که شکسته بازبستند | |
| طوفان درم بر آسمان رفت | در شیر بها سخن به جان رفت | |
| بر حجله آن بت دلاویز | کردند به تنگها شکرریز | |
| وآن تنگ دهان تنگ روزی | چون عود و شکر به عطر سوزی | |
| عطری ز بخار دل برانگیخت | واشگی چو گلاب تلخ میریخت | |
| لعل آتش و جزعش آب میداد | این غالیه وان گلاب میداد | |
| چون ساخته شد بسیچ یارش | ناساخته بود هیچ کارش | |
| نزدیک دهن شکسته شد جام | پالوده که پخته بود شد خام | |
| بر خار قدم نهی بدوزد | وآتش به دهن بری بسوزد | |
| عضوی که مخالفت پذیرد | فرمان ترا به خود نگیرد | |
| هر چه آن ز قبیله گشت عاصی | بیرون فتد از قبیله خاصی | |
| چون مار گزیده گردد انگشت | واجب شودش بریدن از مشت | |
| جان داروی طبع سازگاریست | مردن سبب خلاف کاریست | |
| لیلی که مفرح روان بود | در مختلفی هلاک جان بود | |
| چون صبحدم آفتاب روشن | زد خیمه بر این کبود گلشن | |
| سیاره شب پر از عوان شد | بر دجله نیلگون روان شد | |
| داماد نشاط مند برخاست | از بهر عروس محمل آراست | |
| چون رفت عروس در عماری | بردش به بسی بزرگواری | |
| اورنگ و سریر خود بدو داد | حکم همه نیک و بد بدو داد | |
| روزی دو سه بر طریق آزرم | میکرد به رفق موم را نرم | |
| با نخل رطب چو گشت گستاخ | دستی به رطب کشید بر شاخ | |
| زان نخل رونده خورد خاری | کز درد نخفت روزگاری | |
| لیلیش طپانچهای چنان زد | کافتاد چو مرده مرد بی خود | |
| گفت ار دگر این عمل نمائی | از خویشتن و زمن برائی | |
| سوگند به آفریدگارم | کار است به صنع خود نگارم | |
| کز من غرض تو بر نخیزد | ور تیغ تو خون من بریزد | |
| چون ابنسلام دید سوگند | زان بت به سلام گشت خرسند | |
| دانست کزو فراغ دارد | جز وی دیگری چراغ دارد | |
| لیکن به طریق سر کشیدن | می نتوانست از او بریدن | |
| کز دیدن آن مه دو هفته | دل داده بدو ز دست رفته | |
| گفتا چو ز مهر او چنینم | آن به که درو ز دور بینم | |
| خرسند شدن به یک نظاره | زان به که کند ز من کناره | |
| وانگه ز سر گناهکاری | پوزش بنمود و کرد زاری | |
| کز تو به نظاره دل نهادم | گر زین گذرم حرامزادم | |
| زان پس که جهان گذاشت با او | بیش از نظری نداشت با او | |
| وان زینت باغ و زیب گلشن | بر راه نهاده چشم روشن | |
| تا باد کی آورد غباری | از دامن غار یار غاری | |
| هر لحظه به نوحه بر گذرگاه | بی خود به در آمدی ز خرگاه | |
| گامی دو سه تاختی چو مستان | نالندهترت از هزار دستان | |
| جستی خبری زیار مهجور | دادی اثری به جان رنجور | |
| چندان به طریق ناصبوری | نالید ز درد و داغ دوری | |
| کان عشق نهفته شد هویدا | وان راز چو روز گشت پیدا | |
| برداشته رنج ناشکیبش | از شوهر و از پدر نهیبش | |
| چون عشق سرشته شد به گوهر | چه باک پدر چه بیم شوهر |