سعدی (غزلیات)/اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (clean up using AWB) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند|کرام جان و انس دل و نور دیدهاند}} | {{ب|اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند|کرام جان و انس دل و نور دیدهاند}} | ||
{{ب|لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز|پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند}} | {{ب|لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز|پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۵ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۷:۱۵
| ' | سعدی (غزلیات) (اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند) از سعدی |
' |
| اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند | کرام جان و انس دل و نور دیدهاند | |
| لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز | پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند | |
| آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر | شیرین لبان نه شیر که شکر مزیدهاند | |
| پندارم آهوان تتارند مشک ریز | لیکن به زیر سایه طوبی چریدهاند | |
| رضوان مگر سراچه فردوس برگشاد | کاین حوریان به ساحت دنیا خزیدهاند | |
| آب حیات در لب اینان به ظن من | کز لولههای چشمه کوثر مکیدهاند | |
| دست گدا به سیب زنخدان این گروه | نادر رسد که میوه اول رسیدهاند | |
| گل برچنند روز به روز از درخت گل | زین گلبنان هنوز مگر گل نچیدهاند | |
| عذرست هندوی بت سنگین پرست را | بیچارگان مگر بت سیمین ندیدهاند | |
| این لطف بین که با گل آدم سرشتهاند | وین روح بین که در تن آدم دمیدهاند | |
| آن نقطههای خال چه شاهد نشاندهاند | وین خطهای سبز چه موزون کشیدهاند | |
| بر استوای قامتشان گویی ابروان | بالای سرو راست هلالی خمیدهاند | |
| با قامت بلند صنوبرخرامشان | سرو بلند و کاج به شوخی چمیدهاند | |
| سحرست چشم و زلف و بناگوششان دریغ | کاین ممنان به سحر چنین بگرویدهاند | |
| ز ایشان توان به خون جگر یافتن مراد | کز کودکی به خون جگر پروریدهاند | |
| دامن کشان حسن دلاویز را چه غم | کشفتگان عشق گریبان دریدهاند | |
| در باغ حسن خوشتر از اینان درخت نیست | مرغان دل بدین هوس از بر پریدهاند | |
| با چابکان دلبر و شوخان دلفریب | بسیار درفتاده و اندک رهیدهاند | |
| هرگز جماعتی که شنیدند سر عشق | نشنیدهام که باز نصیحت شنیدهاند | |
| زنهار اگر به دانه خالی نظر کنی | ساکن که دام زلف بر آن گستریدهاند | |
| گر شاهدان نه دنیی و دین میبرند و عقل | پس زاهدان برای چه خلوت گزیدهاند | |
| نادر گرفت دامن سودای وصلشان | دستی که عاقبت نه به دندان گزیدهاند | |
| بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدار | مردان چه جای خاک که بر خون طپیدهاند |