ناصر خسرو (قصاید)/امهات و نبات با حیوان: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
جز (ربات: بهبود نامها و علایم) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|امهات و نبات با حیوان|بیخ و شاخند و بارشان انسان}} | {{ب|امهات و نبات با حیوان|بیخ و شاخند و بارشان انسان}} | ||
{{ب|بار مانند تخم خویش بود|سر بیابی چو یافتی پایان}} | {{ب|بار مانند تخم خویش بود|سر بیابی چو یافتی پایان}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۹:۲۷
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (امهات و نبات با حیوان) از ناصر خسرو |
' |
| امهات و نبات با حیوان | بیخ و شاخند و بارشان انسان | |
| بار مانند تخم خویش بود | سر بیابی چو یافتی پایان | |
| چون سخنگوی بود آخر کار | جز سخن چون روا بود ساران؟ | |
| تخم ما بیگمان سخن بودهاست | خوبتر زین کسی نداد نشان | |
| نه سخن کمتر از یکی باشد | نه بگوید کم از دو حرف زبان | |
| یک سخن باد و حرف خویش چنانک | خرد و جان ز وحدت یزدان | |
| این جهان هم بدان سخن ماند | حرف او ساکن است یا جنبان | |
| وان سخن را مثل به مردم زن | حرفها را نبات با حیوان | |
| آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز | چیزها را حروف او بنیان | |
| وانچه او از سخن پدید آید | به سخن باشدش بقا و توان | |
| به سخن مردم آمده است پدید | به سخن جان او رسد به جنان | |
| سخن اول آن شریف خرد | سخن آخر آن عزیز قران | |
| سخنت اول و سخنت آخر | سخنی خوب شو در این دومیان | |
| این جهان کثیف چون تن توست | جان این تن از آن لطیف جهان | |
| نعمت این بخور به صورت جسم | نعمت آن ببر به سیرت جان | |
| تنت را مادر این زمین و، فلک | پدر او و هر دوان حیران | |
| جانت را مادر و پدر گشتند | نفس و عقل شریف جاویدان | |
| این فرودین بدین دو باز رسید | آن برین را بدان دو باز رسان | |
| تن تو چون بیافت صورت این | نعمت این همه بیافت بدان | |
| جانت ار یابد از خرد صورت | هم جنان یافتی و هم ریحان | |
| صورت جان تو شناختن است | مر فلان را حقیقت از بهمان | |
| آنکه معقول هست چون بهمان | وین که محسوس نام اوست فلان | |
| جفتها را ز طاق بشناسی | به غلط نوفتی درین و دران | |
| جفت را جفت و طاق دان زنخست | با صفت جفت و بیصفت به عیان | |
| حد و محدود جفت یکدگرند | نیست با هست چون مکین و مکان | |
| عقل و معقول هردوان جفتند | همگان جفت کردهی سبحان | |
| طاق با جفت هر دوان مقهور | پر از ایشان دو قاهر ایشان | |
| باز جفت است قاهر و مقهور | زانکه توحید نیست زیر بیان | |
| چون بدانی حدود جفتیها | برتر آئی ز پایهی حیوان | |
| ای برادر، شناخت محسوسات | نردبانی است اندر این زندان | |
| تو به پایهش یکان یکان برشو | پس بیاسای بر سر سولان | |
| سر آن نردبان و معقول است | که سرایی است زنده و آبادان | |
| آن همه نور و راحت و نعمت | وین همه رنج و ظلمت و نیران | |
| نیست مرگ است و هست هست حیات | نیست کفرست و هست هست ایمان | |
| مرگ جهل است و زندگی دانش | مرده نادان و زنده دانایان | |
| جهل مانند نیست و علم چو هست | جهل چون درد و علم چون درمان | |
| هست ماند به علم دانا مرد | نیست گردد به جاهلی نادان | |
| وانکه از نیست هست کردندش | او به راحت رسد همی زهوان | |
| وانکه او هست و نیست خواهد شد | سوی زندان کشندش از بستان | |
| نیست را هست صنع یزدان کرد | هست را نیست صنعت شیطان | |
| ای اخی دوزخ و بهشت ببین | بیگمان شو ز مالک و رضوان | |
| آنچه دانا بداندش هست است | کس ندانست نیست را سامان | |
| هست و دانش قرین و جفتانند | نیست یا جهل هردوان زوجان | |
| به با هست جفت و بد با نیست | به بهیی جان ز نیستی برهان | |
| جهد کن تا ز نیست هست شوی | برهانی روان ز بار گران | |
| بهتر جانور همه مردم | بهتر از مردمان امام زمان | |
| حیوانی که خوی ما گیرد | قیمتش برتر آید از دگران | |
| گر بگیریم خوی بهتر خلق | از ثری برشویم زی کیوان | |
| بهترین زمانه مستنصر | که عیال ویند انسی و جان | |
| دل او داد را بهین رهبر | امر او خلق را مهین میزان | |
| داد و دانش به عز او زنده است | دین و دنیا به نور او رخشان | |
| جوهر عقل زیر گفتهی اوست | گر کسی یافت مر خرد را کان | |
| فتح را نام اوست فتح بزرگ | به مثالش خیال بسته میان | |
| سوی او شو اگر ندیدهستی | ملک داوود و حکمت لقمان | |
| کمترین چاکرش چو اسکندر | کمترین حاکمش چو نوشروان | |
| چرخ بر بدگمانش کرده کمین | نحس بر دشمنش کشیده کمان | |
| ایمنی در بزرگ ملکت او | گستریده فراخ شادروان | |
| کعبهی جان خلق پیکر اوست | حکمت ایزدی درو مهمان | |
| گرد او گر طواف خواهی کرد | جان بشوی از پلیدی عصیان | |
| گر تو از گوسپند او باشی | بخوری آب چشمهی حیوان | |
| ای رسیده ز تو جهان به کمال | ای مراد از طبایع و دوران | |
| بنده را دستگیر باش به فضل | به خراسان میانهی دیوان | |
| تخم دادی مرا که کشت کنم | نفگنم تخم تو به شورستان | |
| چون کشاورز خوگ و خار گرفت | تخم اگر بفگنم بود تاوان | |
| گوسپندی که خوی خوگ گرفت | بر نیدیشد از ضعیف شبان |