مثنوی معنوی/حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|یک جوانی بر زنی مجنون بدست|میندادش روزگار وصل دست}} | {{ب|یک جوانی بر زنی مجنون بدست|میندادش روزگار وصل دست}} | ||
{{ب|بس شکنجه کرد عشقش بر زمین|خود چرا دارد ز اول عشق کین}} | {{ب|بس شکنجه کرد عشقش بر زمین|خود چرا دارد ز اول عشق کین}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۸:۲۹
| ' | دفتر سوم مثنوی (حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی) از مولوی |
' |
| یک جوانی بر زنی مجنون بدست | میندادش روزگار وصل دست | |
| بس شکنجه کرد عشقش بر زمین | خود چرا دارد ز اول عشق کین | |
| عشق از اول چرا خونی بود | تا گریزد آنک بیرونی بود | |
| چون فرستادی رسولی پیش زن | آن رسول از رشک گشتی راهزن | |
| ور بسوی زن نبشتی کاتبش | نامه را تصحیف خواندی نایبش | |
| ور صبا را پیک کردی در وفا | از غباری تیره گشتی آن صبا | |
| رقعه گر بر پر مرغی دوختی | پر مرغ از تف رقعه سوختی | |
| راههای چاره را غیرت ببست | لشکر اندیشه را رایت شکست | |
| بود اول مونس غم انتظار | آخرش بشکست کی هم انتظار | |
| گاه گفتی کین بلای بیدواست | گاه گفتی نه حیات جان ماست | |
| گاه هستی زو بر آوردی سری | گاه او از نیستی خوردی بری | |
| چونک بر وی سرد گشتی این نهاد | جوش کردی گرم چشمهی اتحاد | |
| چونک با بیبرگی غربت بساخت | برگ بیبرگی به سوی او بتاخت | |
| خوشههای فکرتش بیکاه شد | شبروان را رهنما چون ماه شد | |
| ای بسا طوطی گویای خمش | ای بسا شیرینروان رو ترش | |
| رو به گورستان دمی خامش نشین | آن خموشان سخنگو را ببین | |
| لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان | نیست یکسان حالت چالاکشان | |
| شحم و لحم زندگان یکسان بود | آن یکی غمگین دگر شادان بود | |
| تو چه دانی تا ننوشی قالشان | زانک پنهانست بر تو حالشان | |
| بشنوی از قال های و هوی را | کی ببینی حالت صدتوی را | |
| نقش ما یکسان بضدها متصف | خاک هم یکسان روانشان مختلف | |
| همچنین یکسان بود آوازها | آن یکی پر درد و آن پر نازها | |
| بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف | بانگ مرغان بشنوی اندر طواف | |
| آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط | آن یکی از رنج و دیگر از نشاط | |
| هر که دور از حالت ایشان بود | پیشش آن آوازها یکسان بود | |
| آن درختی جنبد از زخم تبر | و آن درخت دیگر از باد سحر | |
| بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ | زانک سرپوشیده میجوشید دیگ | |
| جوش و نوش هرکست گوید بیا | جوش صدق و جوش تزویر و ریا | |
| گر نداری بو ز جان روشناس | رو دماغی دست آور بوشناس | |
| آن دماغی که بر آن گلشن تند | چشم یعقوبان هم او روشن کند | |
| هین بگو احوال آن خستهجگر | کز بخاری دور ماندیم ای پسر |