چشمۀ نوش بیدل شیرازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| مرا دل زآتش عشق است در جوش | هنوزم عقل میگوید که مخروش |
| کجا پنهان توان این راز از خلق | نمیگردد نهان خور زیر سرپوش |
| ازینسو عشق میگوید فغان کن | وزآنسو عقل میگوید که خاموش |
| مرا گویند که دل زان روی برگیر | ندیده سلسله زلف تو تا دوش |
| چو شد مستغرق عشقت وجودم | وجود خویشتن کردم فراموش |
| نصیحت گوی را گو لب فرو بند | که عشقم مهر زد بر چشم و بر گوش |
| حدیث عشق او ناگفته ماند | که هر کس دید رویش رفت از هوش |
| بسی پیراهن از هجرش قبا شد | چو رفت از ناز آن سرو قبا پوش |
| به تلخی تشنه کامان جان سپردند | چه حاصل گر لبش را چشمۀ نوش |
| وصالش گر چه بیدل نیست مقدور | ولی تا میتوانی در طلب کوش |
در ویکیپدیا موجود است:
M rastgar ۱ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۷:۰۸ (UTC)