پناه بیدل شیرازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| روزم شد از فراق رخش همچو شب سیاه | بی آن جمال گشت به چشمم جهان سیاه |
| گفتم که بی گنه کشم هجر یار گفت | بی دوست زنده مانده ای اینت بود گناه |
| بار غم تو میبرد این جان ناتوان | در حیرتم چگونه کشد کوه برگ کاه |
| بر من جفا ز دلشدگان بیشتر کنی | دانی که از تو داد نیارم به دادخواه |
| از یک نگاه کام دلم حاصل و اجل | فرصت نداد تا که کنم بر رخت نگاه |
| برخاست آتشم ز دل ای دیده همتی | ور نه جهان تمام بسوزم ز برق آه |
| با آفتاب روی او شب تار روشنست | آنجا که روی تست چه حاجت به مهر و ماه |
| هر لحظه شاه حسن او پی تسخیر ملک دل | در پیشگاه دیده دهد عرضۀ سپاه |
| گاهی کمند افکند از گیسوان به دوش | گاهی کمان کشد ز دو ابرو بروی ماه |
| تا دل برد ز دست که این ترک مست | بر رخ شکست طرّه و بنهاد کج کلاه |
| چشمش بریخت خون دل آری شگفت نیست | گر خون خلق ریزد آن ترک دل سیاه |
| گر خود نباشدم سر تسلیم چون کنم | من بندۀ ضعیف و تو قوی پادشاه |
| بیدل ز دوست شکوه به دشمن نمیکنم | دیریست کز تو من به تو آورده ام پناه |
در ویکیپدیا موجود است:
M rastgar ۱ اوت ۲۰۱۱، ساعت ۰۸:۰۱ (UTC)––––