پروین اعتصامی (قصائد)/ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | پروین اعتصامی (قصائد) (ای کنده سیل فتنه ز بنیادت) از پروین اعتصامی |
' |
| ای کنده سیل فتنه ز بنیادت | وی داده باد حادثه بر بادت | |
| در دام روزگار چرا چونان | شد پایبند، خاطر آزادت | |
| تنها نه خفتن است و تن آسانی | مقصود ز آفرینش و ایجادت | |
| نفس تو گمره است و همی ترسم | گمره شوی، چو او کند ارشادت | |
| دل خسرو تن است، چو ویران شد | ویرانهای چسان کند آبادت | |
| غافل بزیر گنبد فیروزه | بگذشت سال عمر ز هفتادت | |
| بس روزگار رفت به پیروزی | با تیرماه و بهمن و خردادت | |
| هر هفته و مهی که به پیش آمد | بر پیشباز مرگ فرستادت | |
| داری سفر به پیش و همی بینم | بی رهنما و راحله و زادت | |
| کرد آرزو پرستی و خود بینی | بیگانه از خدای، چو شدادت | |
| تا از جهان سفله نهای فارغ | هرگز نخواند اهل خرد رادت | |
| این کور دل عجوزهی بی شفقت | چون طعمه بهر گرگ اجل زادت | |
| روزیت دوست گشت و شبی دشمن | گاهی نژند کرد و گهی شادت | |
| ای بس ره امید که بربستت | ای بس در فریب که بگشادت | |
| هستی تو چون کبوتر کی مسکین | بازی چنین قوی شده صیادت | |
| پروین، نهفته دیویت آموزد | دیو زمانه، گر شود استادت |