پروین اعتصامی (قصائد)/اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | پروین اعتصامی (قصائد) (اگر چه در ره هستی هزار دشواریست) از پروین اعتصامی |
' |
| اگر چه در ره هستی هزار دشواریست | چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست | |
| بپات رشته فکندست روزگار و هنوز | نه آگهی تو که این رشتهی گرفتاریست | |
| بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی | که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست | |
| بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست | بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست | |
| نهفته در پس این لاجورد گون خیمه | هزار شعبدهبازی، هزار عیاریست | |
| سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه | چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست | |
| هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد | سزاش تاب و تب روزگار بیماریست | |
| بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را | مگوی نور تجلی فسون و طراریست | |
| اگر که در دل شب خون نمیکند گردون | بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست | |
| بگاهوار تو افعی نهفت دایهی دهر | مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست | |
| سپردهای دل مفتون خود بمعشوقی | که هر چه در دل او هست، از تو بیزاریست | |
| بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست | بپوش روی ز آئینهای که زنگاریست | |
| بخیره بار گران زمانه چند کشی | ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست | |
| فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است | که اقتضای دل پاک، پاک انگاریست | |
| بلند شاخهی این بوستان روح افزای | اگر ز میوه تهی شد، ز پست دیواریست | |
| چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم | شگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست | |
| برو که فکرت این سودگر معامله نیست | متاع او همه از بهر گرم بازاریست | |
| بخر ز دکهی عقل آنچه روح میطلبد | هزار سود نهان اندرین خریداریست | |
| زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک | فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست | |
| گلشن مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست | غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست | |
| قضا چو قصد کند، صعوهای چو ثعبانی است | فلک چو تیغ کشد، زخم سوزنی کاریست | |
| کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است | کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست | |
| عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک | بخانهی دگران پیشهی تو معماریست | |
| بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت | سزای کار در آخر همان سزاواریست | |
| بهل که عاقبت کار سرنگونت کند | بلندئی که سرانجام آن نگونساریست | |
| گریختن ز کژی و رمیدن از پستی | نخست سنگ بنای بلند مقداریست | |
| ز روشنائی جان، شامها سحر گردد | روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست | |
| چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین | زمان خواب گذشتست، وقت بیداریست |