نظامی (مخزن الاسرار)/ما که به خود دست برافشاندهایم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (مخزن الاسرار) (ما که به خود دست برافشاندهایم) از نظامی |
' |
| ما که به خود دست برافشاندهایم | بر سر خاکی چه فروماندهایم | |
| صحبت این خاک ترا خار کرد | خاک چنین تعبیه بسیار کرد | |
| عمر همه رفت و به پس گستریم | قافله از قافله واپس تریم | |
| این دو فرشته شده در بند ما | دیو ز بدنامی پیوند ما | |
| گرم رو سرد چو گلخن گریم | سرد پی گرم چو خاکستریم | |
| نور دل و روشنی سینه کو | راحت و آسایش پارینه کو | |
| صبح شباهنگ قیامت دمید | شد علم صبح روان ناپدید | |
| خنده غفلت به دهان درشکست | آرزوی عمر به جان درشکست | |
| از کف این خاک به افسونگری | چاره آن ساز که چون جان بری | |
| بر پر ازین دام که خونخوارهایست | زیرکی از بهر چنین چارهایست | |
| گرگ ز روباه به دندان تراست | روبه از آن رست که به دان تراست | |
| جهد بر آن کن که وفا را شوی | خود نپرستی و خدا را شوی | |
| خاک دلی شو که وفائی دروست | وز گل انصاف گیائی دروست | |
| هر هنری کان ز دل آموختند | بر زه منسوج وفا دوختند | |
| گر هنری در تن مردم بود | چون نپسندی گهری گم بود | |
| گر بپسندیش دگر سان شود | چشمه آن آب دو چندان شود | |
| مردم پرورده به جان پرورند | گر هنری در طرفی بنگرند | |
| خاک زمین جز به هنر پاک نیست | وین هنر امروز درین خاک نیست | |
| گر هنری سر ز میان برزند | بیهنری دست بدان درزند | |
| کار هنرمند به جان آورند | تا هنرش را به زبان آورند | |
| حمل ریاضت به تماشا کنند | نسبت اندیشه به سودا کنند | |
| نام کرم ساخته مشتی زیان | اسم وفا بندگی رایگان | |
| گفته سخا را قدری ریشخند | خوانده سخن را طرفی لورکند | |
| نقش وفا بر سر یخ میزنند | بر مه و خورشید زنخ میزنند | |
| گر نفسی مرهم راحت بود | بر دل این قوم جراحت بود | |
| گر ز لبی شربت شیرین چشند | دست به شیرینه به رویش کشند | |
| بر جگر پخته انجیر فام | سرکه فروشند چو انگور خام | |
| چشم هنر بین نه کسی را درست | جز خلل و عیب ندانند جست | |
| حاصل دریا نه همه در بود | یک هنر از طبع کسی پر بود | |
| دجله بود قطرهای از چشم کور | پای ملخ پر بود از دست مور | |
| عیب خرند این دو سه ناموسگر | بی هنر و بر هنر افسوسگر | |
| تیرهتر از گوهر گل در گلند | تلختر از غصه دل بر دلند | |
| دود شوند ار به دماغی رسند | باد شوند ار به چراغی رسند | |
| حال جهان بین که سرانش کهاند | نامزد و نامورانش کهاند | |
| این دو سه بدنام کهن مهد خویش | میشکنندم همه چون عهد خویش | |
| من به صفت چون مه گردون شوم | نشکنم ار بشکنم افزون شوم | |
| رنج گرفتم ز حد افزون برند | با فلک این رقعه به سر چون برند | |
| بر سخن تازهتر از باغ روح | منکر دیرینه چو اصحاب نوح | |
| ای علم خضر غزائی بکن | وی نفس نوح دعائی بکن | |
| دل که ندارد سر بیدادشان | باد فرامش کند ار یادشان | |
| با بدشان کان نه باندازهایست | خامشی من قوی آوازهایست | |
| حقه پر آواز به یک در بود | گنگ شود چون شکمش پر بود | |
| خنبره نیمه برآرد خروش | لیک چو پر گردد گردد خموش | |
| گر پری از دانش خاموش باش | ترک زبان گوی و همه گوی باش |