نظامی (شرف نامه)/بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | نظامی (شرف نامه) (بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ) از نظامی |
' |
| بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ | به من ده که پایم درآمد به سنگ | |
| مگر چاره سازم در این سنگریز | چو بیجاده از سنگ یابم گریز | |
| فلک ناقه را زان سبک رو کند | که هر روز و شب بازیی نو کند | |
| کند هر زمان صلح و جنگی دگر | خیالی نماید به رنگی دگر | |
| همه بودنیها که بود از نخست | نه اینست اگر بازجوئی درست | |
| هم از پرورشهای پروردگار | دگرگونه شد صورت هر نگار | |
| سرشغل ما گر درآید به خواب | مپندار کین خانه گردد خراب | |
| بسا کس که از روی عالم گمست | همانا که عالم همان عالمست | |
| چه سازیم چون سازگاران شدند | رفیقان گذشتند و یاران شدند | |
| به هنگام خود توشهی ره بساز | که یاران ز یاران نمانند باز | |
| سرانجام اگر چه بد بد رود | خر لنگ وا آخور خود رود | |
| گزارش چنین کرد گویای دور | که اورنگ شاهان نشد جای جور | |
| سکندر که او ملک عالم گرفت | پی جستن کام خود کم گرفت | |
| صلاح جهان جست از آن داوری | جهان زین سبب دادش آن یاوری | |
| جهان بایدت شغل آن شاه کن | همان کن که او کرد و کوتاه کن | |
| چو بر ملک آفاق شد کامگار | همی گشت بر کام او روزگار | |
| حبش تا خراسان و چین تا به غور | به فرمان او گشت بی دست زور | |
| بهر کشوری قاصدان تاختند | همه سکه بر نام او ساختند | |
| جهاندار اگر چه دل شیر داشت | جهان جمله در زیر شمشیر داشت | |
| نبود اعتمادش بر آن مرز وبوم | که هست ایمن آباد رومی به روم | |
| شبی کاسمان طالعی داد چست | کزان طالع آید ضمیری درست | |
| فرستاد و دستور خود را بخواند | سخنهای پوشیده با او براند | |
| که چون ملک ایرانم آمد به دست | نخواهم به یک جا شدن پای بست | |
| به گردندگی چون فلک مایلم | جز آفاق گردی نخواهد دلم | |
| ببینم که در گرد آفاق چیست | تواناتر از من در آفاق کیست | |
| چنان بینم از رای روشن صواب | که چون من کنم گرد گیتی شتاب | |
| زر و زیور خود فرستم به روم | که هست استواری دران مرز و بوم | |
| نباید که ما را شود کار سست | سبو ناید از آب دایم درست | |
| بداندیش گیرد سر تخت ما | به تاراج دشمن شود رخت ما | |
| جهان را چنین درد سرها بسیست | و زینگونه در ره خطرها بسیست | |
| تو نیز ار به یونان شوی باز جای | پسندیده باشد به فرهنگ و رای | |
| همان ملک را داری از فتنه دور | که مه نایب مهر باشد به نور | |
| همان روشنک را که بانوی ماست | بری تا شود کار آن ملک راست | |
| برایی که دستور باشد خرد | نگهداری اندازهی نیک و بد | |
| نیابت بجای آری از دین و داد | نیاری ز من جز به نیکی به یاد | |
| ترا از بزرگان پسندیدهام | به چشم بزرگیت از آن دیدهام | |
| وزیر از هنرمندی رای خویش | چنین گفت با کارفرمای خویش | |
| که فرمانروا باد شاه جهان | به فرمان او رای کار آگهان | |
| زمان تا زمان قدر او بیش باد | غرض با تمنای او خویش باد | |
| حسابی که فرمود رای بلند | کس از پیش بینی نبیند گزند | |
| به فرخنده شغلی که فرمود شاه | کمربندم و سرنپیچم ز راه | |
| ولی شاه باید که در کار خویش | پژوهش نماید به مقدار خویش | |
| چو پایان رفتن فراز آیدش | سوی بازگشتن نیاز آیدش | |
| به فرماندهی سر ندارد گران | جهان را سپارد به فرمانبران | |
| نشاید به یک تن جهان داشتن | همه عالم آن خود انگاشتن | |
| جهان قسمت ملک دارد بسی | وز او هست هر قسمتی با کسی | |
| چو قسم خدا را کنی رام خویش | بر آن قسمت افتاده دان نام خویش | |
| طرفدار چون شد به فرمان تو | طرف بر طرف هست ملک آن تو | |
| چو ملک تو شد خانه دشمنان | بدو باز مگذار یکسر عنان | |
| در این بوم بیگانه کم کن نشست | مکن خویشتن را بدو پای بست | |
| تو نتوانی این ملک را داشتن | نه بر وارثان نیز بگذاشتن | |
| که بر ملک این خانه دعوی بسی است | همان حجت ملک با هر کسی است | |
| در این مرز و بوم از پی سروری | ز رومی مده هیچکس را سری | |
| زمین عجم گور گاه کیست | در و پای بیگانه وحشی پیست | |
| در این سالها کایمنی از گزند | برار از جهان نام شاهی بلند | |
| چو آیی سوی کشور خویش باز | مکن کار کوتاه بر خود دراز | |
| ملکزادگان را برافروز چهر | که تا بر تو فیروز گردد سپهر | |
| به هر کشوری پادشائی فرست | طلبکار جائی به جائی فرست | |
| طرفها به شاهان گرفتار کن | به هر سو یکی را طرفدار کن | |
| که ترسم دگر باره ایرانیان | ببندند بر خون دارا میان | |
| درآرند لشگر به یونان و روم | خرابی درآید در آن مرز و بوم | |
| چو هر یک جداگانه شاهی کنند | ز یکدیگران کینه خواهی کنند | |
| ز مشغولی ملک خود هر کسی | ندارد سوی ما فراغت بسی | |
| چو دشمن درآرد به تاراج دست | بدین چاره شاید بدو راه بست | |
| دگر کین مینگیز در هیچ بوم | سر کینه خواهان مکش روی روم | |
| به خونریزی شهریاران مکوش | که تا فتنه را خون نیاید به جوش | |
| مپندار کز خون گردنکشان | چو خون سیاوش نماند نشان | |
| مکش تیغ بر خون کس بی دریغ | ترا نیز خونست و با چرخ تیغ | |
| چه خوش داستانی زد آن هوشمند | که بر ناگزاینده ناید گزند | |
| کم آزار شو کز همه داغ و درد | کم آزار یابد کم آزار مرد | |
| کم خود نخواهی کم کس مگیر | ممیران کسیرا و هرگز ممیر | |
| چو دستور ازین گونه بنمود راه | سخن کارگر شد پذیرفت شاه | |
| چو گردون سر طشت سیمین گشاد | غراب سیه خایه زرین نهاد | |
| مگر موبد پیر در باستان | بدین طشت و خایه زد آن داستان | |
| جهاندار فرمود کاید وزیر | برفتن نشست از بر بارگیر | |
| کتب خانه پارسی هر چه بود | اشارت چنان شد که آرند زود | |
| سخنهای سربسته از هر دری | ز هر حکمتی ساخته دفتری | |
| به یونان فرستاد با ترجمان | نبشت از زبانی به دیگر زبان | |
| چو دستور آمد به دستور شاه | که گیرد دو اسبه سوی روم راه | |
| برد روشنک را برآراسته | همان دفتر و گوهر و خواسته | |
| به فرمان شه جای بگذاشتند | به یونان زمین راه برداشتند | |
| ز شاه جهان روشنک بار داشت | صدف در شکم در شهوار داشت | |
| چو موکب درآمد به یونان زمین | گرانبار شد گوهر نازنین | |
| چو نه ماهه شد کان گوهر گشاد | جهان بر گهر گوهری نو نهاد | |
| نهادند نامش پس از مهد بوس | به فرمان اسکندر اسکندروس | |
| ارسطو که دستور درگاه بود | به یونان زمین نایب شاه بود | |
| ملک زاده را در خرام و خورش | همی داد چون جان خود پرورش | |
| نگارین رخش را به ناز و به نوش | نوآیین دلش را به فرهنگ و هوش | |
| برآورده گیر این چنین صد نگار | فرو برده خاکش سرانجام کار |