ناصر خسرو (قصاید)/ناید هگرز از این یله گو باره
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ناصر خسرو (قصاید) (ناید هگرز از این یله گو باره) از ناصر خسرو |
' |
| ناید هگرز از این یله گو باره | جز درد و رنج عاقل بیچاره | |
| از سنگ خاره رنج بود حاصل | بیعقل مرد سنگ بود خاره | |
| هرگز کس آن ندید که من دیدم | زین بیشبان رمه یله گوباره | |
| تا پر خمار بود سرم یکسر | مشفق بدند برمن و غمخواره | |
| واکنون که هشیار شدم، برمن | گشتند مار و کژدم جراره | |
| زیرا که بر پلاس نه خوب آید | بر دوخته ز شوشتری پاره | |
| از عامه خاص هست بسی بتر | زین صعبتر چه باشد پتیاره؟ | |
| چون نار پاره پاره شود حاکم | گر حکم کرد باید بیپاره | |
| دزدی است آشکاره که نستاند | جز باغ و حایط و رزو ابکاره | |
| ور ساره دادخواه بدو آید | جز خاکسار ازو نرهد ساره | |
| در بلخ ایمناند ز هر شری | میخوار و دزد و لوطی و زنباره | |
| ور دوستدار آل رسولی تو | چون من ز خاندان شوی آواره | |
| زیشان برست گبر و بشد یکسو | بر دوخته رگو به کتف ساره | |
| رست او بدان رگو و نرستم من | بر سر نهاده هژده گزی شاره | |
| پس حیلتی ندیدم جز کندن | از خان و مان خویش به یکباره | |
| چون شور و جنگ را نبود آلت | حیلت گریز باشد ناچاره | |
| آزاد و بنده و پسر و دختر | پیر و جوان و طفل ز گاواره | |
| بر دوستی عترت پیغمبر | کردندمان نشانهی بیغاره | |
| هرگز چنین گروه نزاید نیز | این گنده پیر دهر ستمگاره | |
| آن روزگار شد که حکیمان را | توفیق تاج بود و خرد یاره | |
| ناگاه باد دنیا مر دین را | در چه فگند از سر پرواره | |
| گیتی یکی درخت بد و مردم | او را به سان زیتون همواره | |
| رفتهاست پاک روغن از این زیتون | جز دانه نیست مانده و کنجاره | |
| امروز کوفتم به پی آنک او دی | میداشت طاعتم به سر و تاره | |
| سودی نداردت چو فراشوبد | بدخو زمانه، خواهش و نه زاره | |
| روزی به سان پیرزنی زنگی | آردت روی پیش چو هر کاره | |
| روزی چو تازه دخترکی باشد | رخساره گونه داده به غنجاره | |
| دریاست این جهان و درو گردان | این خلق همچو زبزب و طیاره | |
| بر دین سپاه جهل کمین دارد | با تیغ و تیر و جوشن آن کاره | |
| از جنگ جهل چونکه نمیترسی | وز عقل گرد خود نکشی باره؟ |