ملک الشعرا بهار (قصاید)/بگرفت شب ز چهرهی انجم نقابها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | ملک الشعرا بهار (قصاید) (بگرفت شب ز چهرهی انجم نقابها) از ملک الشعرا بهار |
' |
| بگرفت شب ز چهرهی انجم نقابها | آشفته شد به دیدهی عشاق خوابها | |
| استارگان تافته بر چرخ لاجورد | چونان که اندر آب ز باران حبابها | |
| اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی | از باده برفروز به بزم آفتابها | |
| مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب | افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب ها | |
| ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن | و انباشته به ساغر زرین شرابها | |
| در گوش مشتری شده آواز چنگها | بر چرخ زهره خاسته بانگ ربابها | |
| فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارک است | وز کف برون شده است طرب را حسابها | |
| بستند باب انده و تیمار و رنج و غم | وز شادی و نشاط گشادند بابها | |
| رنگین کند به باده کنون دامن سپید | زاهد که بودش از می سرخ اجتنابها | |
| گویند: « می منوش و مخور باده، ز آنکه هست | میخواره را گناه و گنه را عقابها» | |
| در باده گر گناه فزون است، هم بود | در آستان حجت یزدان ثوابها | |
| شمسالشموس، شاه ولایت که کردهاند | شمس و قمر ز خاک درش اکتسابها | |
| بهر مقر و منکر او ایزد آفرید | انعامها به خلد و به دوزخ عذابها | |
| خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح | در پیش نه ز برگ درختان کتابها | |
| اکنون به شادی شب جشن ولادتش | گردون نهاده بر کف انجم خضابها | |
| جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز | گویی گرفتهاند ز جنت حجابها | |
| آن آتشین درخت چو زر بفت خیمه است | و آن تیرهای جسته، چو زرین طنابها |