محتشم کاشانی (مثنویات)/من آن اعرابیم اندر دل بر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (مثنویات) (من آن اعرابیم اندر دل بر) از محتشم کاشانی |
' |
| من آن اعرابیم اندر دل بر | که آنجا مرغ جان را سوختی پر | |
| تمام عمر آب شور میخورد | گمانی هم به آب خوش نمیبرد | |
| قضا را روزی اندر نوبهاران | گوی را مانده در ته آب باران | |
| چو اعرابی چشید آن آب بر جست | عزیمت را به این نیت کمر بست | |
| کز آن جلاب پرسازد سبوئی | شود صحرا نورد و دشت پوئی | |
| دواند تا به درگاه خلیفه | به جا آرد عزیمت را وظیفه | |
| ازین غافل که آنجا بحر مواج | که آب سلسبیلش میدهد باج | |
| لب و کام ملک را میتواند | ازین شیرینتر آبی هم چشاند | |
| سخن کوته چو آورد آن سبک گام | به منزل میبرد از شاه آرام | |
| به شیرین حرفهای پر بشارت | که میبردند تسکین را به غارت | |
| به عالی مژدههای به هجت افزا | که میکندند کوه طاقت از جا | |
| نگهبانان شاهش پیش خواندند | به خلوت خانه خاصش نشاندند | |
| ملک چون جرعهای زان آب نوشید | بر آن صورت از احسان پرده پوشید | |
| به وی از جام همت جرعهای داد | که خاص و عالم را در خاطر افتاد | |
| که بود آبی از آب زندگانی | برابر با حیات جاودانی | |
| بلی زانجا که موج بحر جود است | زیان بینوایان جمله سود است | |
| بسانادان که از همراهی بخت | به صدر بزم دانایان کشد رخت | |
| بسا ناقص خزف کز لعب گردون | به صد گوهر دهندش قیمت افزون | |
| بسا جنس زبون کز حسن طالع | شود بالای جنس خوب واقع | |
| الا ای پادشاه کشور دل | که دایم میزند عشقت در دل | |
| دلی دارم ز عشقت آن چنان گرم | که سنگ از گرمی آن میشود نرم | |
| ضمیری از ثنایت آن چنان پر | که در درج محقر یک جهان در | |
| دهد گر عمر مستعجل امانم | شود از جنبش کلک زبانم | |
| پر از مدح تو دیوانها امانم | شود از جنبش کلک زبانم | |
| کنون از حق اعانت وز تو امداد | زمن مدح و ثنا وز بخت اسعاد |