مثنوی معنوی/قصه عشق صوفی بر سفرهی تهی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (قصه عشق صوفی بر سفرهی تهی) از مولوی |
' |
| صوفیی بر میخ روزی سفره دید | چرخ میزد جامهها را میدرید | |
| بانگ میزد نک نوای بینوا | قحطها و دردها را نک دوا | |
| چونک دود و شور او بسیار شد | هر که صوفی بود با او یار شد | |
| کخکخی و های و هویی میزدند | تای چندی مست و بیخود میشدند | |
| بوالفضولی گفت صوفی را که چیست | سفرهای آویخته وز نان تهیست | |
| گفت رو رو نقش بیمعنیستی | تو بجو هستی که عاشق نیستی | |
| عشق نان بی نان غذای عاشق است | بند هستی نیست هر کو صادقست | |
| عاشقان را کار نبود با وجود | عاشقان را هست بی سرمایه سود | |
| بال نه و گرد عالم میپرند | دست نه و گو ز میدان میبرند | |
| آن فقیری کو ز معنی بوی یافت | دست ببریده همی زنبیل بافت | |
| عاشقان اندر عدم خیمه زدند | چون عدم یکرنگ و نفس واحدند | |
| شیرخواره کی شناسد ذوق لوت | مر پری را بوی باشد لوت و پوت | |
| آدمی کی بو برد از بوی او | چونک خوی اوست ضد خوی او | |
| یابد از بو آن پری بویکش | تو نیابی آن ز صد من لوت خوش | |
| پیش قبطی خون بود آن آب نیل | آب باشد پیش سبطی جمیل | |
| جاده باشد بحر ز اسراییلیان | غرقه گه باشد ز فرعون عوان |