مثنوی معنوی/رفتن خواجه و قومش به سوی ده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (رفتن خواجه و قومش به سوی ده) از مولوی |
' |
| خواجه و بچگان جهازی ساختند | بر ستوران جانب ده تاختند | |
| شادمانه سوی صحرا راندند | سافروا کی تغنموا بر خواندند | |
| کز سفرها ماه کیخسرو شود | بی سفرها ماه کی خسرو شود | |
| از سفر بیدق شود فرزین راد | وز سفر یابید یوسف صد مراد | |
| روز روی از آفتابی سوختند | شب ز اختر راه میآموختند | |
| خوب گشته پیش ایشان راه زشت | از نشاط ده شده ره چون بهشت | |
| تلخ از شیرینلبان خوش میشود | خار از گلزار دلکش میشود | |
| حنظل از معشوق خرما میشود | خانه از همخانه صحرا میشود | |
| ای بسا از نازنینان خارکش | بر امید گلعذار ماهوش | |
| ای بسا حمال گشته پشتریش | از برای دلبر مهروی خویش | |
| کرده آهنگر جمال خود سیاه | تا که شب آید ببوسد روی ماه | |
| خواجه تا شب بر دکانی چار میخ | زانک سروی در دلش کردست بیخ | |
| تاجری دریا و خشکی میرود | آن بمهر خانهشینی میدود | |
| هر که را با مرده سودایی بود | بر امید زندهسیمایی بود | |
| آن دروگر روی آورده به چوب | بر امید خدمت مهروی خوب | |
| بر امید زندهای کن اجتهاد | کو نگردد بعد روزی دو جماد | |
| مونسی مگزین خسی را از خسی | عاریت باشد درو آن مونسی | |
| انس تو با مادر و بابا کجاست | گر بجز حق مونسانت را وفاست | |
| انس تو با دایه و لالا چه شد | گر کسی شاید بغیر حق عضد | |
| انس تو با شیر و با پستان نماند | نفرت تو از دبیرستان نماند | |
| آن شعاعی بود بر دیوارشان | جانب خورشید وا رفت آن نشان | |
| بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع | تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع | |
| عشق تو بر هر چه آن موجود بود | آن ز وصف حق زر اندود بود | |
| چون زری با اصل رفت و مس بماند | طبع سیر آمد طلاق او براند | |
| از زر اندود صفاتش پا بکش | از جهالت قلب را کم گوی خوش | |
| کان خوشی در قلبها عاریتست | زیر زینت مایهی بی زینتست | |
| زر ز روی قلب در کان میرود | سوی آن کان رو تو هم کان میرود | |
| نور از دیوار تا خور میرود | تو بدان خور رو که در خور میرود | |
| زین سپس پستان تو آب از آسمان | چون ندیدی تو وفا در ناودان | |
| معدن دنبه نباشد دام گرگ | کی شناسد معدن آن گرگ سترگ | |
| زر گمان بردند بسته در گره | میشتابیدند مغروران به ده | |
| همچنین خندان و رقصان میشدند | سوی آن دولاب چرخی میزدند | |
| چون همیدیدند مرغی میپرید | جانب ده صبر جامه میدرید | |
| هر که میآمد ز ده از سوی او | بوسه میدادند خوش بر روی او | |
| گر تو روی یار ما را دیدهای | پس تو جان را جان و ما را دیدهای |