مثنوی معنوی/رسیدن بانگ طلسمی نیمشب مهمان مسجد را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (رسیدن بانگ طلسمی نیمشب مهمان مسجد را) از مولوی |
' |
| بشنو اکنون قصهی آن بانگ سخت | که نرفت از جا بدان آن نیکبخت | |
| گفت چون ترسم چو هست این طبل عید | تا دهل ترسد که زخم او را رسید | |
| ای دهلهای تهی بی قلوب | قسمتان از عید جان شد زخم چوب | |
| شد قیامت عید و بیدینان دهل | ما چو اهل عید خندان همچو گل | |
| بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد | دیگ دولتبا چگونه میپزد | |
| چونک بشنود آن دهل آن مرد دید | گفت چون ترسد دلم از طبل عید | |
| گفت با خود هین ملرزان دل کزین | مرد جان بددلان بییقین | |
| وقت آن آمد که حیدروار من | ملک گیرم یا بپردازم بدن | |
| بر جهید و بانگ بر زد کای کیا | حاضرم اینک اگر مردی بیا | |
| در زمان بشکست ز آواز آن طلسم | زر همیریزید هر سو قسم قسم | |
| ریخت چند این زر که ترسید آن پسر | تا نگیرد زر ز پری راه در | |
| بعد از آن برخاست آن شیر عتید | تا سحرگه زر به بیرون میکشید | |
| دفن میکرد و همی آمد بزر | با جوال و توبره بار دگر | |
| گنجها بنهاد آن جانباز از آن | کوری ترسانی واپس خزان | |
| این زر ظاهر بخاطر آمدست | در دل هر کور دور زرپرست | |
| کودکان اسفالها را بشکنند | نام زر بنهند و در دامن کنند | |
| اندر آن بازی چو گویی نام زر | آن کند در خاطر کودک گذر | |
| بل زر مضروب ضرب ایزدی | کو نگردد کاسد آمد سرمدی | |
| آن زری کین زر از آن زر تاب یافت | گوهر و تابندگی و آب یافت | |
| آن زری که دل ازو گردد غنی | غالب آید بر قمر در روشنی | |
| شمع بود آن مسجد و پروانه او | خویشتن در باخت آن پروانهخو | |
| پر بسوخت او را ولیکن ساختش | بس مبارک آمد آن انداختش | |
| همچو موسی بود آن مسعودبخت | کاتشی دید او به سوی آن درخت | |
| چون عنایتها برو موفور بود | نار میپنداشت و خود آن نور بود | |
| مرد حق را چون ببینی ای پسر | تو گمان داری برو نار بشر | |
| تو ز خود میآیی و آن در تو است | نار و خار ظن باطل این سو است | |
| او درخت موسی است و پر ضیا | نور خوان نارش مخوان باری بیا | |
| نه فطام این جهان ناری نمود | سالکان رفتند و آن خود نور بود | |
| پس بدان که شمع دین بر میشود | این نه همچون شمع آتشها بود | |
| این نماید نور و سوزد یار را | و آن بصورت نار و گل زوار را | |
| این چو سازنده ولی سوزندهای | و آن گه وصلت دل افروزندهای | |
| شکل شعلهی نور پاک سازوار | حاضران را نور و دوران را چو نار |