مثنوی معنوی/در صفت پیر و مطاوعت وی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (در صفت پیر و مطاوعت وی) از مولوی |
' |
| ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر | یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر | |
| گرچه جسم نازکت را زور نیست | لیک بی خورشید ما را نور نیست | |
| گرچه مصباح و زجاجه گشتهای | لیک سرخیل دلی سررشتهای | |
| چون سر رشته به دست و کام تست | درهای عقد دل ز انعام تست | |
| بر نویس احوال پیر راهدان | پیر را بگزین و عین راه دان | |
| پیر تابستان و خلقان تیر ماه | خلق مانند شبند و پیر ماه | |
| کردهام بخت جوان را نام پیر | کو ز حق پیرست نه از ایام پیر | |
| او چنان پیرست کش آغاز نیست | با چنان در یتیم انباز نیست | |
| خود قویتر میشود خمر کهن | خاصه آن خمری که باشد من لدن | |
| پیر را بگزین که بی پیر این سفر | هست بس پر آفت و خوف و خطر | |
| آن رهی که بارها تو رفتهای | بی قلاوز اندر آن آشفتهای | |
| پس رهی را که ندیدستی تو هیچ | هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ | |
| گر نباشد سایهی او بر تو گول | پس ترا سرگشته دارد بانگ غول | |
| غولت از ره افکند اندر گزند | از تو داهیتر درین ره بس بدند | |
| از نبی بشنو ضلال رهروان | که چه شان کرد آن بلیس بدروان | |
| صد هزاران ساله راه از جاده دور | بردشان و کردشان ادبیر و عور | |
| استخوانهاشان ببین و مویشان | عبرتی گیر و مران خر سویشان | |
| گردن خر گیر و سوی راه کش | سوی رهبانان و رهدانان خوش | |
| هین مهل خر را و دست از وی مدار | زانک عشق اوست سوی سبزهزار | |
| گر یکی دم تو به غفلت وا هلیش | او رود فرسنگها سوی حشیش | |
| دشمن راهست خر مست علف | ای که بس خر بنده را کرد او تلف | |
| گر ندانی ره هر آنچ خر بخواست | عکس آن کن خود بود آن راه راست | |
| شاوروهن و آنگه خالفوا | ان من لم یعصهن تالف | |
| با هوا و آرزو کم باش دوست | چون یضلک عن سبیل الله اوست | |
| این هوا را نشکند اندر جهان | هیچ چیزی همچو سایهی همرهان |