عطار (فیوصف حاله)/چون به نزغ افتاد آن دانای دین
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (فیوصف حاله) (چون به نزغ افتاد آن دانای دین) از عطار |
' |
| چون به نزغ افتاد آن دانای دین | گفت اگر دانستمی من پیش ازین | |
| کین شنو بر گفت چون دارد شرف | در سخن کی کردمی عمری تلف | |
| گر سخن از نیکوی چون زر بود | آن سخن ناگفته نیکوتر بود | |
| کار آمد حصهی مردان مرد | حصهی ما گفت آمد، اینت درد | |
| گر چو مردان درد دین بودی ترا | آنچ میگویم یقین بودی ترا | |
| ز آشنای خود دلت بیگانهایست | هرچ میگویم ترا افسانهایست | |
| تو بخسب از ناز همچون سرکشی | تا منت افسانه میگویم خوشی | |
| خوش خوشت عطار اگر افسانه گفت | خواب خوشتر آیدت تو خوش بخفت | |
| بس که ما در ریگ رو غم ریختیم | بس گهر کز حلق خوک آویختیم | |
| بس که ما این خوان فرو آراستیم | بس کزین خوان گرسنه برخاستیم | |
| بس که گفتم نفس را فرمان نبرد | بس که دارو کردش و درمان نبرد | |
| چون نخواهد آمد از من هیچ کار | شستم از خود دست و رفتم برکنار | |
| جذبه حق باید ازیشان کرد خواست | کین به دست من نخواهد گشت راست | |
| نفس هر لحظه چو فربهتر شود | نیست روی آنک ازین بهتر شود | |
| هیچ نشنود او کزان فربه نشد | این همه بشنود یک دم به نشد | |
| تا بمیرم من به صد زاری زار | او نگیرد پند، یا رب زینهار |