عطار (غزلیات)/ترسا بچهای کشید در کارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ترسا بچهای کشید در کارم) از عطار |
' |
| ترسا بچهای کشید در کارم | بربست به زلف خویش زنارم | |
| پس حلقهی زلف کرد در گوشم | یعنی که به بندگی ده اقرارم | |
| در بندگیش نه هندوم بدخوی | هستم حبشی که داغ او دارم | |
| پروانهی او شدم که هر ساعت | در جمع چو شمع میکشد زارم | |
| شاید که کشد چو هست عیسی دم | کز معجزه زنده کرد صد بارم | |
| او یوسف عالم است در خوبی | من دست و ترنج پیش او دارم | |
| هرگز نایم ز بار او بیرون | کز عشق نهاد صاع در بارم | |
| زان روز که درد عشق او خوردم | مانده است گرو به درد دستارم | |
| دی ساکن کنج صومعه بودم | وامروز ز ساکنان خمارم | |
| چون دانم داد شرح حال خود | فیالجمله نه کافرم نه دین دارم | |
| کو در عالم کسی که برهاند | یکباره ز ناکسی عطارم |