عطار (عذر آوردن مرغان)/مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف) از عطار |
' |
| مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف | یک شبی میگفت در بغداد حرف | |
| حرفهایی کز بلندی آسمانش | سرنهادی تشنه دل در آستانش | |
| داشت بس برنا، جنید راه بر | هم چو خورشید او یکی زیبا پسر | |
| سر بریدند آن پسر را زار زار | پس میان جمعش افکندند خوار | |
| چون بدید آن سر، جنید پاک باز | دم نزد، آن جمع را دل داد باز | |
| گفت آن دیگی که امشب بس عظیم | برنهادم من در اسرار قدیم | |
| در چنان دیگی گرم باید چنین | هم بود زین بیش و کم ناید ازین | |
| دیگری گفتش که میترسم ز مرگ | وادی دورست و من بیزاد و برگ | |
| این چنین کز مرگ میترسد دلم | جان برآید در نخستین منزلم | |
| گر منم میر اجل با کار و بار | چون اجل آید بمیرم زار زار | |
| هرکه خورد او از اجل یک تیغ دست | هم قلم شد تیغ و هم دستش شکست | |
| ای دریغا کز جهانی دست و تیغ | جز دریغی نیست در دست، ای دریغ | |
| هدهدش گفت ای ضعیف ناتوان | چند خواهد ماند مشتی استخوان | |
| استخوانی چند در هم ساخته | مغز او در استخوان بگداخته | |
| تو نمی دانی که عمرت بیش و کم | هست باقی از دو دم تا کی دژم | |
| تو نمی دانی که هرکه زاد، مرد | شد به خاک و هرچ بودش باد برد | |
| هم برای بودنت پروردهاند | هم برای بردنت آوردهاند | |
| هست گردون هم چو طشت سرنگون | وز شفق این طشت هر شب غرق خون | |
| آفتاب تیغ زن در گشت او | این همه سر میبرد در طشت او | |
| تو اگر آلوده گر پاک آمدی | قطرهی آبی که با خاک آمدی | |
| قطرهی آب از قدم تا فرق درد | کی تواند کرد با دریا نبرد | |
| گر تو عمری در جهان فرمان دهی | هم بسوزی هم بزاری جان دهی |