عطار (عذر آوردن مرغان)/رفت شیخ بصره پیش رابعه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (رفت شیخ بصره پیش رابعه) از عطار |
' |
| رفت شیخ بصره پیش رابعه | گفت ای در عشق صاحب واقعه | |
| نکتهی کز هیچ کس نشنیدهای | بر کسی نه خواندی نه دیدهای | |
| آن ترا از خویشتن روشن شدست | آن بگو کز شوق جان من شدست | |
| رابعه گفتش که ای شیخ زمان | چند پاره رشته بودم ریسمان | |
| بردم و بفروختم خوش شد دلم | دو درست سیم آمد حاصلم | |
| هر دو نگرفتم به یک دست آن زمان | این درین دستم گرفتم آن در آن | |
| زانک ترسیدم که چون شد سیم جفت | راه زن گردد فرو نتوان گرفت | |
| مرد دنیا جان و دل در خون نهد | صد هزاران دام دیگر گون نهد | |
| تا به دست آرد جوی زر از حرام | چون بدست آرد بمیرد والسلام | |
| وارث او را بود آن زر حلال | او بماند در غم و زور وبال | |
| ای به زر سیمرغ را بفروخته | دل ز عشق زر چو شمع افروخته | |
| چون درین ره مینگنجد موی در | نیست کس را گنج گنج و روی زر | |
| گر قدم در رهنهی ای هم چو مور | از سر مویی بگیرندت به زور | |
| چون سر مویی محابا روی نیست | هیچ کس را زهرهی این کوی نیست |