عطار (عذر آوردن مرغان)/بود در کنجی یکی دیوانه خوار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (بود در کنجی یکی دیوانه خوار) از عطار |
' |
| بود در کنجی یکی دیوانه خوار | پیش او شد آن عزیز نامدار | |
| گفت میبینم ترا اهلیتی | هست در اهلیتت جمعیتی | |
| گفت کی جمعیتی یابم ز کس | چون خلاصم نیست از کیک و مگس | |
| جملهی روزم مگس دارد عذاب | جملهی شب نایدم از کیک خواب | |
| نیم سارخکی چو در نمرود شد | مغز آن سرگشته دل پر دود شد | |
| من مگر نمرود وقتم کز حبیب | کیک و سار پخک و مگس دارم نصیب | |
| دیگری گفتش گنه دارم بسی | با گنه چون ره برد آنجا کسی | |
| چون مگس آلوده باشد بیخلاف | کی رسد سیمرغ را در کوه قاف | |
| چون ز ره سر تافت مرد پر گناه | کی تواند یافت قرب پادشاه | |
| گفت ای غافل مشو نومید ازو | لطف میخواه و کرم جاوید ازو | |
| گر به آسانی نیندازی سپر | کار دشوارت شود ای بیخبر | |
| گر نبودی مرد تایب را قبول | کی بدی هر شب برای او نزول | |
| گر گنه کردی، در توبهست باز | توبه کن کین در نخواهد شد فراز | |
| گر به صدق آیی درین ره تو دمی | صد فتوحت پیش بازآید همی |